روایت قاسم رفیعا از شعری که به دل رهبرشهید نشست
من گمان نمیکردم فرصت شعرخوانی برایم فراهم شود. دیدارها را مرتب رصد میکردم و یکی دو دیدار هم حضور داشتم. نیمه ماه مبارک رمضان هر سال دیدار شعرا با رهبر انقلاب بود. آن روز در حوزه هنری قبل از حرکت به سمت بیت به من گفتند شعر خواهم خواند. خوب در ذهنم اشعارم را مرور میکردم و به «بچه محله امام رضا (ع)» اصلا فکر نمیکردم، چون فکر نمیکردم بشود آن شعر را خواند.
همان مسیر همیشگی را رفتیم و همان ایست و بازرسیهای معمول و از این گیت و آن گیت و هیچچیز همراهمان نبود. حتی یک خودکار. وقتی آقا برای نماز تشریف آوردند انگار همه خستگیها از تن ما رفت. انگار اصلا همینجا بودیم از اول. چه نمازی بود و چه حالی. وسط نماز استکانهای کمر باریک چای را آوردند و بعد از نماز هم افطار. ایشان هم کنار ما نشستند و غذا خوردند و بعد همه دستهجمعی رفتیم برای شعرخوانی. فضا خیلی صمیمی بود آن سالها ساعد باقری مجری بود و چقدر هم خوب بود. وقتی برگه شعر را جلو من گذاشتند دیدم باید «بچه محله امام رضا (ع)» را بخوانم.
خیلی دلم برای آقا، برای خندههای دلچسبش، برای حاضرجوابیهایش تنگ شده است
تردید داشتم که آیا میگیرد یا نه؟ اصلا آقا خوششان میآید یا نه؟ نکند یک جای کار دلگیر شوند؛ و شما شعرخوانی را دیدید. آن چیزی که شعر «بچه محله امام رضا (ع)» را زیبا کرد نه قوت و زیبایی شعر که بده بستانهای آن بین بود. حالی که آقا به شعر داد شعر را جان بخشید. بعد از جلسه برگزارکنندگان گفتند همه شک داشتیم که این اتفاق اینقدر زیبا رخ دهد.
این روزها حتی دلم نمیخواهد شعر «بچه محله امام رضا (ع)» را بخوانم. نه دیگر اصلا حالش نیست. بعد از این شعر دیگر برای شعرخوانی دعوت نشدم. البته برای حضور یکی دوبار دعوت شدم. اصلا با خودم فکر میکردم اینجا هم باند و باندبازی است. دلگیر بودم، اما ابراز نمیکردم. احساس میکردم شأن آدم پایین میآید اگر خودش ابراز کند.
با خودم میگفتم وقتی آقا اینقدر عکسالعمل خوبی داشتند چرا من را هر سال دعوت نمیکنند که بروم خوشحالشان کنم. لبخندی روی لبشان بنشیند و من هم شارژ بشوم برای یک سال. نه واقعا باند و باندبازی بود. البته دفتر هیچ نقشی در این جلسات نداشت و همین باعث میشد سلیقهای مهمان دعوت کنند. بعد از سالها یک روز برای یک جلسه خصوصی با ایشان قرار گذاشتند.
اینبار موضوع از طرف دفتر طنز بود ولی غیر از شعرا چند نویسنده و مجری هم بودند. وقتی نوبت به من رسید و ناصر فیض؛ آقا فرمودند: آقای رفیعا بالاخره گنبد را بردی؟ و رفقا خندیدند و خودشان هم. عجب حافظهای! آن شب غزلی خواندم از نامه یک بسیجی سادهدل مشهدی که از جبهه برای نامزدش مینویسد. کلی گفتیم و خندیدیم و شوخی و این حرفها. حتی بعد از نماز همه انگشتر گرفتند. من موقع خروج انگشتر خواستم. ایشان به شوخی گفتند: مگه نگرفتی؟
گفتم: نه به خدا. ایشان به آقای محمدی گفتند یک انگشتر بده و بعد دوقبضهاش کردند و دعایی هم روی انگشتر خواندند و با مهربانی به من محبت کردند. این روزها دلم حسابی هوای دیدار کرده است. نمیدانم آیا این اتفاقات در زندگی من تکرار خواهد شد؟ خیلی دلم برای آقا، برای خندههای دلچسبش، برای حاضرجوابیهایش، برای معنویت عجیب وجودش تنگ شده است. دلتنگم. بدجور دلتنگم.
* این گزارش سهشنبه ۲۳ تیرماه ۱۴۰۵ در شماره ۴۸۰۷ روزنامه شهرآرا صفحه آخر چاپ شده است.