نوجوانی مهدی مهماننواز روی ریل قطار محله سجادیه گذشت
خاطرات کودکیاش با کوچهپسکوچههای محله سجادیه، ریل راهآهن و بچه محلهای همسنوسالش گره خورده است. مهدی مهماننواز بیشتر از بیستسال در این محله ساکن بوده و حالا هم رئیس شورای اجتماعی محله همجوار یعنی کوی سلمان است.
او آنقدر خاطرات شنیدنی از دوران کودکیاش دارد که انتخاب بهترینها کمی دشوار میشود؛ از عبور هرروزه قطار از کنار خانهشان تا فرار از مدرسه و ساعات خوش دوستی در مسجد ابوالفضلی.
مهدیآقا لابهلای این گفتوگو میگوید «نمیدانم ما کوچک بودیم یا دنیا اینقدر بزرگ به نظر نمیرسید که یک خانه هفتادهشتادمتری، محل بازی چندین کودک بود یا یک خانواده تنها در اتاقی دوازدهمتری زندگی میکرد و اصلا فضا کوچک به نظر نمیآمد. انگار آن دوران همه چیز سادهتر و قشنگتر بود.»
خانه کوچکی داشتیم که یک پله از سطح کوچه پایینتر بود. دو طبقه داشت که باز طبقه پایینش سه پله گودتر بود. این خانه چهاراتاق داشت و در هر اتاقش یک خانواده زندگی میکرد. در همان عالم کودکی حیاط خانه برای ما خیلی بزرگ به نظر میآمد و همیشه ما بچههای این چهارخانواده با هم مشغول بازی میشدیم.

برایم تعریف کردهاند که حدود سه سال داشتم که تاتیکنان از خانه بیرون آمدم و مشغول طیکردن عرض کوچه بودم که خودرویی به من زد. بقال روبهروی خانه ما، آقای اصغر زارع، من را به درمانگاه حضرت ابوالفضلی (ع) که روبهروی خانهمان بود، برد. هنوز آثار جراحت آن تصادف بالای پیشانیام دیده میشود. این درمانگاه هم چندسالی میشود که تعطیل شده است.

رفتو آمد مردم در دهه۶۰ بین دو محله سجادیه و رضائیه از تونلی در انتهای خیابان شهید اعتمادی و زیر ریلهای راهآهن انجام میشد. زمانی که باران میآمد، در این تونل کمی آب جمع میشد و ما در آن بازی میکردیم. این تونل هنوز هم هست ولی جلو آن را پوشاندهاند.

روبهروی خانهمان دبستان شهید فاضلالحسینی بود که هنوز هم دایر و فعال است. چون مدرسه تنها چندمتر با خانهمان فاصله داشت، زنگهای تفریح از لای نردههای بالای در مدرسه فرار میکردم و به خانهمان میآمدم و برمیگشتم. مدرسه آنقدر شلوغ بود که کسی متوجه نمیشد.

روبهروی همان تونل، باغترهای بود که در عالم بچگی میرفتیم آنجا و از گوجهفرنگیها و خیارهایش میخوردیم. اگر هم صاحب باغ متوجه میشد، در کسری از ثانیه از دیوار باغ بالا میپریدیم و فرار میکردیم.

ریل راهآهن نزدیک خانه، خاطرات بسیاری برای ما ساخت؛ از قراردادن سر نوشابه و سکه دوریالی روی ریل و زیر چرخهای قطار، تا حوادث تلخی که میدیدیم و میشنیدیم؛ مثلا افرادی که زیر قطار رفته بودند. البته از قطار خاطرات خوب هم داشتیم؛ مثلا در نوجوانی یکبار متوجه شدم پیرزنی صدای سوت قطاری را که نزدیکش میشد، نمیشنود. با عجله رفتم و او را هل دادم. از روی ریل به آن سو پرت شد و خوشبختانه جان سالم به در برد.
* این گزارش دوشنبه ۲۵ خردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۴۷ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ چاپ شده است.