کد خبر: ۱۴۷۴۱
۱۴ تير ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۰
شهید علیمردانی قهرمان تنگه چزابه بود

شهید علیمردانی قهرمان تنگه چزابه بود

همه همرزمان شهید علیمردانی بر این نکته تاکید ویژه‌ای داشتند که به هنگام فرارسیدن شب، آرام نمی‌گرفت و با اسلحه کالیبر ۵۰ به تنهایی مشغول گشت زنی و نگهبانی می‌شد.

با فقر و تهی‌دستی، عمیقا عجین بود و با آنکه از نظر اقتصادی، مشکلات زیادی داشت، اما بازهم از هیچ تلاشی دریغ نمی‌ورزید. در اوایل زندگی مشترک، در یک زیر زمین، روز‌های زندگی را کنار اهل و عیالش روز‌ها سپری می‌کرد؛ بی خبر از آنکه بداند قرار است روزی بشود سردار چزابه و اسمش، نام یکی از خیابان‌های اصلی شهرش شود...

قهرمان محله ایثار

سال‌هاست که نام شهید علیمردانی بر روی یکی از خیابان‌های اصلی منطقه ۴ و محله ایثار مشهد خودنمایی می‌کند. او قهرمان بزرگ محله ماست. ولی شما که ساکن این منطقه هستید و تا به حال ده‌ها و بلکه صد‌ها بار از این خیابان عبور کرده‌اید، شده که یک‌بار از خود بپرسید: علیمردانی که بود و چه کرد؟! جالب است بدانید اعضای خانواده شهید علمیردانی در یکی از کوچه پس کوچه‌های همین خیابان زندگی می‌کنند.

حالا سال‌هاست که این خیابان با نام مرد این خانواده بین زبان‌ها می‌چرخد، اما بنا به گفته پسرش، تنها ۱۰ سالی می‌شود که به این خیابان نقل مکان کرد‌ه‌اند. محمد علیمردانی می‌گوید: آن زمان‌ها که بابا زنده بود، در بولوار مجلسی فعلی رو به روی پمپ بنزین و یک مدت کوتاهی هم مقابل مدرسه بنت الهدی - پیچ تلگرد- سکونت داشتیم تا اینکه شهادت بابا بهانه‌ای شد تا با کمک بنیاد شهید کاملا اتفاقی وارد این محله شویم.

رو به همسر شهید می‌کنم و می‌گویم: از همسرتان بگویید؟ کمی مکث می‌کند و در همین لحظه که منتظر شنیدن جوابش هستم، پسرش، آقا محمد، می‌گوید: مادر چند وقتی می‌شود از ناحیه قلب دچار مشکل است و، چون به تازگی عمل قبل باز انجام داده و نمی‌تواند درست و حسابی صحبت کند، اگر اجازه بدهید من از بابا بگویم. آخر طی این سال‌ها چندین بار پای خاطرات مادر نشسته‌ام...

 

شهید علیمردانی به قهرمان چزابه معروف است

 

سردار بزرگ چزابه

سال ۱۳۲۳ بوده که در یکی از روستا‌های فریمان متولد می‌شود و آنچه از مادر بزرگمان شنیده‌ایم، این بوده که نیاز‌های مالی مجبورش می‌کند در سن ۱۳ سالگی به مشهد بیاید و با اندک پیشرفتی، عیال‌وار می‌شود.

در خاطرات شهید بابانظر- یکی از هم دوره‌ای‌های بابا- نوشته شده که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و همزمان با آغاز درگیری‌های گنبد و گلستان، ساکت نمی‌نشیند؛ به گونه‌ای که در هنگام فتح پلی در گنبد به عنوان فردی که نقش به سزایی در یک اتفاق بزرگ دارد، ایفای نقش می‌کند.

شب‌ها، آرام نمی‌گرفت و با اسلحه کالیبر ۵۰ به تنهایی مشغول گشت زنی و نگهبانی می‌شد

پسر سردار چزابه، کمی از حواشی آن عملیات می‌گوید و ادامه می‌دهد: حوادث کردستان نیز بهانه خوبی بود تا بابا خودش را به آنجا برساند. از دوستان بابا شنیده‌ام با آنکه سواد درست حسابی نداشت و جزو افراد درس نخوانده محسوب می‌شد، اما در تمامی عملیاتی که علیه گروه‌های محارب انجام می‌شد بزرگ‌ترین نقش را به عهده داشت.

از خصوصیات زمان جنگ و جبهه شهید علیمردانی می‌پرسم که در جواب می‌شنوم: همه همرزمانش بر این نکته تاکید ویژه‌ای داشتند که به هنگام فرارسیدن شب، آرام نمی‌گرفت و با اسلحه کالیبر ۵۰ به تنهایی مشغول گشت زنی و نگهبانی می‌شد. تا یادم نرفته بگویم که پدر مسئولیت آموزش نظامی برادران بسیج و سپاه را هم پذیرفته بود. در اولین روز‌های استقرارش در جبهه به فرماندهی گردان منصوب شد. فتح قله‌های مرتفع «الله اکبر» در جبهه جنوب از جمله عملیات به یادماندنی اوست.

 

۲ هزار مین را خنثی کرد

برق چشمان محمد که در یک لحظه مملو از اشک می‌شود، حکایت از بغض پنهانی دارد که به روشنی در چهره‌اش نمایان است. با این حال ادامه می‌دهد: در حالی که کتفش بر اثر اصابت تیر، سخت مجروح شده بود، اسلحه آر پی جی هفت را به دست دیگرش می‌گیرد و چند تانک دشمن را که در حال فرار بودند به آتش می‌کشد و باز هم در پیشروی همین فتح بوده که به میدان مینی برخورد می‌کند و از آنجا که فرصت خنثی کردن مین‌ها نبوده با صدای بلند و رسایش به افراد تحت فرماندهی خود می‌گوید:تمامی این مین‌ها خنثی شده‌اند و فاسدند. با توکل به خدا از میدان مین عبور می‌کنند بی آنکه آسیبی به کسی برسد...

آقا محمد بعد از چند لحظه سکوت، اضافه می‌کند: بعد از پیروزی درعملیات فتح، به تنهایی ۲ هزار مین را خنثی می‌کند، همان‌هایی که می‌گفت، فاسدند؟! نگاهم به قاب عکس روی دیوار است، اجازه نمی‌دهد سئوالی بپرسم، می‌گوید: پدر، تنها شهید خانواده علیمردانی نیست، غلامحسین و عباس- عموهایم را می‌گویم- راه پدرم را در پیش گرفتند، یکی از آنها سال ۶۰ در ایلام و دیگری سال ۶۵ در تهران شهید شدند.

او سپس رو به مادرش می‌کند و می‌پرسد: بابا بعد از چند وقت خبر شهادت عمو را می‌شنود؟ آهان! بعد از ۳ ماه که خبر شهادت برادرش را می‌شنود با تاسف می‌گوید: غلامحسین هم از من سبقت گرفت، اما من...

 

شهید علیمردانی به قهرمان چزابه معروف است

 

همراهی با شهید چمران در سکانس آخر

محل شهادت و اینکه شهید علیمردانی چگونه ندای حق را لبیک گفت آخرین قسمت صحبت‌هایم با خانواده شهید علیمردانی است: تنگه چزابه به همراه شهید چمران آخرین مکانی است که بابا در آن حضور داشته است.۱۸ بهمن سال ۱۳۶۰ وقتی گلوله به قلبش اصابت می‌کند یکی از یارانش که شاهد این صحنه بوده، می‌گوید اگر وصیتی داری به من بگو.

می‌شنود که با صدای آرامی می‌گوید: به طرف کربلا بچرخانم. چند جمله‌ای زمزمه می‌کند، بی آنکه دوستش بفهمد چه زیر لب می‌گوید... سئوال می‌کنم آن زمان شما چند سال سن داشتید؟ می‌گوید: یک ساله بودم. جالب است ۲ تا از خواهرانم از بابا خاطرات خوشی دارند. مثلا کمک در امور خانه‌داری، رفتن به دعای کمیل و... چرا که سن و سالشان از من بیشتر بوده، اما این آبجی کوچیکه هیچ وقت بابا را ندیده، آخر مامانم موقع شهادت بابا باردار بود است. همان طور که به عکس پدرش روی دیوار نگاه می‌کند، تعارف می‌کند چای سرده شده ومیوه‌ام را بخورم، انگار قرار نیست این گفت‌و‌گو ادامه‌ای داشته باشد.

 

*این گزارش آبان سال ۹۰ در شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام