کد خبر: ۱۴۳۹۲
۱۶ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۷:۰۰
تنگه چزابه را باید تنگه علیمردانی نامید

تنگه چزابه را باید تنگه علیمردانی نامید

شهیدحسن علیمردانی، فرمانده قرارگاه کربلا، سرداری است که زیر باران آتش ایستاد و چتری بر سر نگرفت؛ او کسی است که امام با شنیدن وصف رشادت‌هایش فرمود: «تنگه چزابه را تنگه علیمردانی بگویید.»

فرمانده قرارگاه کربلا، سرداری است که زیر باران آتش ایستاد و چتری بر سر نگرفت؛ او کسی است که امام با شنیدن وصف رشادت‌هایش فرمود: «تنگه چزابه را تنگه علیمردانی بگویید.»

شهیدحسن علیمردانی از خانواده‌ای که سه شهید تقدیم کشور کرد، عاشقانه به شوق شهادت به جبهه رفت و در فرازی از وصیت‌نامه‌اش نوشت: «دوست دارم در صحنه جنگ، چندین نفر از دشمنان را از بین ببرم، سپس شهید شوم.»، سرانجام در تنگه چزابه به آرزویش یعنی شهادت دست یافت.

او در سال ۱۳۲۲ در فریمان به دنیا آمد. قبل از پیروزی انقلاب از فعالان مبارز بود. در هشت سال دفاع مقدس برای دفاع از میهن و پیروی از راه امام، خود را به خط مقدم جبهه رساند. او توانست در سال‌های جنگ پیروزی‌هایی مانند فتح چزابه را به نام خود کند و مهم‌تر از همه افتخار شهادت در بهمن۱۳۶۰ نصیبش شود.

 

عکس‌هایی که به یادگار مانده است

مریم، دختر کوچک‌تر شهید حسرت این را می‌خورد که بی‌نصیب از دیدن پدر بوده است. محمد علیمردانی، فرزند شهید می‌گوید: یک‌ساله بودم که پدرم شهید شد. از آن زمان چیزی به یاد ندارم و تنها خاطراتم مربوط به عکس‌هایی است که در آغوش پدرم گرفته‌ام. خانواده برایش تعریف کرده‌اند از شب آخری که پدر برای رفتن به جبهه آماده می‌شد؛ شبی که همه خانواده با پدر عکس گرفته‌اند و او این عکس‌ها را به یادگار نگه داشته است.

 

حضرت آقا دستور دادند مستندی از زندگی شهید علیمردانی ساخته شود، اما هنوز این اتفاق نیفتاده است

نبود پدر برای مادرم سخت است

محمد علیمردانی درباره حال و روز مادرش، زنی که تمام عشق و زندگی‌اش را فدای وطن کرد، می‌گوید: مادرم الان بیمار است. او پارکینسون دارد، قلبش را جراحی کرده و دو زانویش هم ناتوان است، اما وقتی کسی از احوالش می‌پرسد می‌گوید همه چیز خوب است. رابطه پدرم و مادر بسیار عاطفی بود و مادر از دست دادن چنین همسری را نمی‌توانست تاب بیاورد.

مادر هنوز هم به عشق بابا زندگی می‌کند. بعد از شهادت پدر، عمویم به دیدن مادرم آمد و گفت ما بچه‌ها را نگه می‌داریم تا تو بتوانی ازدواج کنی. مادرم با شنیدن این حرف آن‌قدر گریه کرد که از هوش رفت.

فرزند شهید با لحنی استوار می‌گوید: مادرم پای عشقش نشست، پای محبت‌های بی‌دریغ شهید علیمردانی... و هنوز هم نشسته است.

 

منتظر بودم پدر بیاید

او از خانواده و دیگر اطرافیان درباره شجاعت پدر زیاد شنیده است. نرگس، فرزند بزرگ خانواده از نبود پدر بغض می‌کند و نمی‌تواند جلوی اشک‌هایش را بگیرد. محمد ادامه می‌دهد: چهار پنج‌ساله که شدم در کوچه با دوستانم بازی می‌کردم. بعدازظهر‌ها دم غروب، پدر بچه‌ها از سرکار می‌آمدند و دست فرزندشان را می‌گرفتند و می‌رفتند و من می‌ماندم منتظر.

مدتی در کوچه تنها می‌ماندم، وقتی به خانه می‌رفتم بهانه نبود پدر را می‌گرفتم و مدام می‌پرسیدم: بابای من کجاست؟!

دوست داشتم بابا بیاید دستمان را بگیرد و برایمان چیزی بخرد، اما کسی نبود.

 

سخت در میدان جنگ، مهربان در سنگرِ خانه

فرزند شهید می‌گوید: مادرم همیشه خاطرات خوشش را از زمان حضور بابا برایمان تعریف می‌کرد؛ سرداری که در جبهه تن دشمن از حضورش می‌لرزید و در جنگ، سخت و محکم بود، در خانه و در کنار خانواده، فردی آرام و مهربان می‌شد.

 

تنگه چزابه را تنگه علیمردانی بگویید

 

اتفاقی که منتظرش هستیم

وی با ابراز خرسندی از معرفی بیشتر سردار می‌گوید: در دیدار مادربزرگم با رهبر معظم انقلاب در سال۸۰ ایشان فرمودند: حاج‌خانم، فرزند شما پاسدار نمونه کشور بود. مادربزرگم به‌شوخی گفت: اگر این‌طور است چرا یک بار هم تصویری از پسرم در صداوسیما ندیده‌ام؟! آنجا بود که حضرت آقا دستور دادند مستندی از زندگی شهید علیمردانی ساخته شود، اما پس از گذشت ۱۰سال هنوز این اتفاق نیفتاده است.

فرزند سردار شهیدعلیمردانی با اشاره به اینکه خانواده علیمردانی سه شهید تقدیم نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران کرده است، می‌افزاید: شاید آنها شهید نبودند که نشان ایثار سه شهید به خانواده ما تعلق نگرفت!

وی تاکید می‌کند: ما هیچ چشمداشت مادی نداریم و فقط ثبت معنوی نام این شهیدان برایمان ارزشمند است؛ بنیاد شهید گفته باید پدرومادر این سه شهید زنده باشند تا این نشان به خانواده آنها اهدا شود.

حضور پدرم را احساس می‌کنم

نرگس، فقط شش سال داشت که پدرش به شهادت رسید. او آن‌قدر کوچک بود که تصویر و خاطره‌ای از پدر به یاد ندارد، اما این گفته پدر را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کند: «دخترم، چادر و روسری برازنده زن است؛ همیشه این حجاب را حفظ کن.»

نرگس که خیلی وقت‌ها دلش برای پدرش تنگ می‌شود، می‌گوید: یکی از روز‌های دلتنگی به عکسش نگاه می‌کردم و می‌گفتم چرا تو به ما سر نمی‌زنی! و گریه‌ام گرفته بود. همان لحظه کبوتری سفید از پنجره وارد اتاقم شد. این اتفاق تا سه روز تکرار می‌شد. کبوتر هر روز به اتاقم می‌آمد، کمی پرواز می‌کرد سپس می‌رفت. بعد از آن بود که من حضور پدرم را احساس کردم و فهمیدم که ما را می‌بیند.

مریم، دختر کوچک‌تر شهید علیمردانی در سال ۱۳۶۱ هفت ماه بعد از شهادت پدر متولد می‌شود. بااینکه او هیچ‌وقت پدر را ندیده همیشه شنیده‌ها و خاطراتی را که درباره او بیان می‌شده دوست داشته است مشتاقم حرف‌های او را بشنوم و او می‌گوید: من پدر را ندیده‌ام، اما از خانواده و اطرافیان، وصف اخلاقش را شنیده‌ام.

عصمت علیمردانی خواهر کوچک‌تر شهید علیمردانی است. او افتخار دارد که هم همسر شهید است و هم خواهر سه شهید. می‌گوید: شهیدحسن علیمردانی از همان کودکی با کار و تلاش کمک خانواده‌اش بود. او در ۲۷سالگی ازدواج کرد و چهار فرزند داشت. اکنون نیز بعد از گذشت ۲۵سال از شهادتش ۱۳نوه دارد؛ مادر و پدر شهید نیز به او پیوسته‌اند.

شهید رفت و فقط خاطره رشادت‌ها و قهرمانی‌هایش است که گاه آتش شوق را در دل فرزندانش روشن و گاه حسرت از دست دادنش را در دلشان شعله‌ور می‌کند.

 

*این گزارش در شماره ۴۲ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۳۰ بهمن ماه سال ۱۳۹۱ منتشر شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام