کد خبر: ۱۴۰۹۰
۱۶ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۴:۰۰
رزمنده‌های مشهد هنوز روحیه دوران جنگ را حفظ کرده‌اند

رزمنده‌های مشهد هنوز روحیه دوران جنگ را حفظ کرده‌اند

در جزیره مجنون به دلیل پوشیده بودن زمین از آب یا خاک نرم معمولا کمتر گلوله و ترکش به رزمنده‌ها اصابت می‌کرد و بیشتر مجروحیت‌ها ناشی از موج انفجار بود.

عید با دیگر روز‌های سال فرق می‌کند؛ چون در چنین مواقعی ناگزیریم که شاد باشیم؛ به‌ویژه اگر به جای یک عید چند عید داشته باشیم و این چند عید اعیاد شعبانیه و میلاد باسعادت امام حسین (ع)، حضرت ابالفضل (ع) و امام سجاد (ع) باشد؛ و به‌ویژه که این روز‌های فرخنده به نام‌هایی، چون روز پاسدار و روز جانباز نام‌گذاری شده باشد. نام‌هایی که برای ما ایرانی‌ها تداعی‌کننده دورانی سخت، اما سرنوشت‌ساز است: هشت سال دفاع مقدس.

منطقه ۷ یکی از آن مناطقی است که شماری از این پاسداران و جانبازان وطن را در دل خود پرورده است و همین بهانه‌ای شد تا به سراغ تنی چند از این قهرمانان میهن برویم و در فضایی صمیمی به صحبت‌های گرم آنها گوش دهیم.

با دست سنگر می‌ساختیم

مرتضی زوار با ۴۰ ماه حضور در جبهه و ۱۰ درصد جانبازی، اولین همصحبت ماست. او متولد سال ۱۳۴۱ در کاشمر و از ۹ سالگی ساکن مشهد است. سابقه بسیجی بودن آقای زوار به اوایل انقلاب برمی‌گردد، خودش می‌گوید: وقتی امام دستور تشکیل بسیج را دادند، وارد این نیرو شدم، اما در سال ۶۲ به صورت قراردادی به سپاه و جبهه‌های نبرد پیوستم. بعد از تمام شدن قرارداد سه‌ساله‌ام با سپاه، تا آخر جنگ در لباس بسیجی، اما به طور ناپیوسته و در چندین مرحله حضور داشتم.

این جانباز از ناحیه اعصاب و روان، ماجرای جانبازی‌اش را این‌گونه شرح می‌دهد: من در تیپ ۲۱ امام رضا (ع) و واحد مهندسی رزمی بودم. در عملیات بدر ما در خط اول جبهه، سنگر فرماندهی می‌ساختیم، در خط دوم برای بیمارستان صحرایی و در خط سوم هم برای رزمنده‌ها سنگرسازی می‌کردیم. به دلیل نبودن جایی برای ایجاد خاکریز با دست سنگر می‌ساختیم یا در آب جاده می‌ساختیم و یا با لودر، ماشین‌هایی را که به آنها خمپاره اصابت کرده بود کنار می‌زدیم. همچنین نیرو‌های تازه‌نفس را از پشت خط به جلو می‌بردیم و مستقر می‌کردیم.

موقع جمع‌آوری ادوات که می‌خواستیم خط را تحویل ارتش بدهیم، یک تریلی از کنارم عبور کرد و متوجه من نشد؛ با موتورسیکلت دنبالش رفتم که بگویم بعد از انجام کارش برای بارزدن دستگاه‌ها و انتقال به اهواز، به خط دوم بیاید. در آن حالت خمپاره‌ای مقابلم به زمین خورد و با موتور به هوا پرت شدم. او ادامه می‌دهد: در بیمارستان صحرایی به هوش آمدم و با وجود سرگیجه، راهی اهواز شدم. تازه در آنجا بود که متوجه شدم موج مرا گرفته است. آقای زوار تصریح می‌کند: در جزیره مجنون به دلیل پوشیده بودن زمین از آب یا خاک نرم معمولا کمتر گلوله و ترکش به رزمنده‌ها اصابت می‌کرد و بیشتر مجروحیت‌ها ناشی از موج انفجار بود.

 

رزمنده‌های منطقه ما هنوز هم روحیه دوران جنگ را حفظ کرده‌اند

 

داستان هم رزم‌های ۱۰، ۱۲ ساله

او با اشاره به مو برداشتن پایش بر اثر موج، تعریف می‌کند: بدون توجه به آسیب‌دیدگی پایم به خط برگشتم؛ آن زمان هیچ کس به سلامتی‌اش فکر نمی‌کرد و همه حتی کسانی با جراحت شدید به این فکر می‌کردند که در جنگ حضور داشته باشند تا فردا بتوانند سرشان را بالا بگیرند. ما در دوران جنگ بچه‌های ۱۲، ۱۳ ساله داشتیم که شهادت را به تیپ زدن و رفتن به خیابان ترجیح می‌دادند. در هر صورت با همان حال برگشتم تا کار تحویل خط را تمام کنم.

این رزمنده دوران دفاع مقدس عنوان می‌کند: در سال ۶۵ که کارمان تا اندازه‌ای سبک شده و ابتکار جنگ دست نیرو‌های ایرانی افتاده بود به مشهد برگشتم و ازدواج کردم. همسرم از خانواده‌ای باایمان است و امروز هر چه دارم به کمک او به دست آورده‌ام. وقت‌هایی که عازم جبهه می‌شدم، او در نبود من بچه‌ها را تربیت می‌کرد و زندگی را به تنهایی و به‌خوبی مدیریت می‌کرد.

ما جانباز‌های اعصاب و روان، ظاهرمان سالم است، اما امکان دارد الان با شما شیرین باشیم لحظاتی بعد تلخ شویم!

او درباره زندگی امروز خود می‌گوید: من بعد‌ها به استخدام آستان قدس درآمدم و الان هم بازنشسته‌ام. یکی از کار‌های من در دوران بازنشستگی دیدار با حدود ۵۰-۶۰ نفر از همرزمانم است که بعد از سال‌ها یکدیگر را پیدا کرده‌ایم و جلساتی منظم برای در کنار هم بودن داریم.

آقای زوار با اشاره به برخی رفتار‌های نادرست در ادارات با بچه‌های جبهه و جنگ عنوان می‌کند: ما جانباز‌های اعصاب و روان، مثل هندوانه دربسته‌ایم؛ ظاهرمان سالم است، اما امکان دارد الان با شما شیرین باشیم لحظاتی بعد با دیدن بعضی برخورد‌ها تلخ شویم!

 

پدر و مادر‌ها مراقب بچه‌هایشان باشند

او می‌گوید:گاهی آدم به یاد لحظاتی می‌افتد که دوستش در کنارش بوده، اما ناگهان یک خمپاره آن دوست را از او گرفته یا باعث شده او مثلا پایش را از دست بدهد؛ این افکار به آدم اجازه نمی‌دهد شاد باشد. به‌ویژه که امروز در بعضی مناطق شهر پسر و دختر‌هایی را با وضعیت‌های نامناسب می‌بینی که در خیابان با هم راه می‌روند یا نوجوان‌هایی را که در سن و سال همرزمانت چاقو زیر گلوی مردم می‌گذارند و زورگیری می‌کنند! اینها باعث تاسف است.

باید پدر و مادر‌ها مراقب بچه‌هایشان باشند و وقت‌هایی هم که آنها از کنترل خارج می‌شوند باید دستشان را گرفت و به بهشت رضا (ع) برد و سنگ قبر‌های نوجوانان شهید را نشانشان داد یا آدم‌های قطع‌نخاعی را که در سن و سال این بچه‌ها در جبهه سلامتی‌شان را فدا کرده‌اند و الان بعد از سال‌ها هنوز گوشه بیمارستان افتاده‌اند تا امروز مردمشان آسایش داشته باشند. این رزمنده دوران دفاع مقدس تاکید می‌کند: اگر این صحنه‌ها از هر ۱۰ بزهکار دو نفر را هم تحت‌تاثیر قرار دهد و به توبه آنها بینجامد غنیمت است.

 

رزمنده‌های منطقه ما هنوز هم روحیه دوران جنگ را حفظ کرده‌اند

 

جانباز ۷۰ درصد از ناحیه دوچشم

غلامرضا کامیاب، جانباز ۷۰ درصد از ناحیه دوچشم در دوران دفاع مقدس، دیگر رزمنده‌ای است که خوشرو و مهربان با ما همراه می‌شود و بچه‌های شهرآرامحله را به روز‌های حماسه و خون می‌برد. او متولد ۱۳۴۲ در مشهد است و در سال ۶۲ به درجه رفیع جانبازی رسیده است. خودش ماجرا را این‌طور شرح می‌دهد: حدود هفت ماهی می‌گذشت که به خدمت مقدس سربازی مشغول بودم. ماه رمضان بود و ۱۵ تیرماه ۶۲، یک هفته مانده به عملیات والفجر دو. من در لشکر ۶۴، تیپ ۳ دلاور، گردان ۱۰۳ و گروهان یک انجام وظیفه می‌کردم.

به یکی از جبهه‌های حوالی کردستان یعنی تپه شهید کوتی در سردشت رفته بودیم تا مین‌هایی را که منافقین کار گذاشته بودند، خنثی کنیم. انگار از شب قبل می‌دانستم قرار است اتفاقی بیفتد؛ آن شب تا صبح بی‌اختیار اشک می‌ریختم. در آینه که نگاه می‌کردم خیره می‌شدم به چشم‌هایم. صبح که شد پیش از همه برای پاکسازی راه افتادم. پاسبخش صدایم زد و پرسید که کجا می‌روم، گفت که هنوز بچه‌ها حاضر نشده‌اند. بعد که همه آماده شدند راه افتادیم. ساعت ۸ صبح در حال پاکسازی، مین در دست یکی از بچه‌ها که کنار من بود، منفجر شد. او که اهل تهران بود و طاهری نام داشت، یک دست و یک پا و دو چشمش را از دست داد ولی بعد از سه سال شنیدم بینایی یک چشمش را دوباره به دست آورده است.

این جانباز دوران دفاع مقدس می‌گوید: لحظه‌ای که مجروح شدم، داد می‌زدم، چون ناله دوستم را می‌شنیدم، اما کاری از دستم برنمی‌آمد. فکر می‌کردم الان است که شهید شود، بلند شده بودم و دست‌هایم را رو به آسمان گرفته بودم و داد می‌زدم: یا ابالفضل (ع)، یا صاحب‌الزمان (عج). دو سه بار برخاستم و فریاد زدم و بعد نشستم و سرم را گذاشتم روی اسلحه‌ام؛ بلند شدم و راه افتادم. پایم به اسلحه‌ام که خورد یک خشاب تیر خالی کردم؛ صدای گلوله‌ها در سرم پیچید و افتادم روی اسلحه.

 

بعد از جانبازی ازدواج کردم

آقای کامیاب با بیان اینکه بعد از جانباز شدنش ازدواج کرده است، عنوان می‌کند: همسرم همان کسی است که می‌خواستم و از ازدواج با او خوشحالم. به لطف خدا احساس نمی‌کنم چیزی را از دست داده‌ام و از ته قلب می‌گویم: با این چیز‌هایی که از جامعه تعریف می‌کنند، خوشحالم که چشم ندارم تا بعضی صحنه‌ها را ببینم؛ جامعه‌ای که فیلم‌های مبتذل و ماهواره و بدحجابی در آن زیاد شده است. من چشمی را می‌خواهم که خدا آن را به جمال آقا امام زمان (عج) روشن کند.

او روحیه‌ای مثال‌زدنی دارد، چنان‌که می‌گوید: من باتری‌ساز بودم که راهی جبهه شدم، تا سیکل درس خوانده بودم، اما بعد از جانباز شدنم تا دیپلم درسم را ادامه دادم. همچنین از طرف توانبخشی نابینایان، برای تلفنچی شدن و جهت‌یابی آموزش دیدم و تا جایی پیش رفتم که حدود ۲۰ هزار شماره تلفن را از حفظ بودم.

این جانباز دوران دفاع مقدس معتقد است اطرافیانش باید خوشحال باشند که او در جنگ چشمانش را از دست داده: اگر قرار باشد آدم نابینا شود ممکن است این اتفاق در اثر یک تصادف هم برای او بیفتد؛ پس چه بهتر که نابینا شدن در راه یک هدف مقدس باشد؛ برای خدمت به هموطنان.

 

۵۰ ماه حضور درجبهه

علی‌جمعه جهان‌دیده، آخرین همصحبت ما، متولد ۱۳۳۱ در قائن است؛ اما از ۱۵ سالگی ساکن مشهد شده است. درباره خودش می‌گوید: از سال ۶۲ به جبهه رفتم و سابقه ۵۰ ماه حضور در دفاع مقدس دارم؛ هفت ماه اول به عنوان بسیجی و بعد هم به استخدام سپاه درآمدم.

او که در عملیات‌های خیبر، والفجر یک، والفجر سه و والفجر هشت شرکت داشته، یکی از این عملیات‌ها را خاطره‌انگیزتر از بقیه می‌داند؛ و آن عملیات والفجر سه است: ارتفاعات کله‌قندی دست عراقی‌ها بود و می‌خواستیم آن را پس بگیریم. لشکر پنج نصر از سمت راست، کله‌قندی را دور زد و ما از سمت چپ در تیپ ۲۱ امام رضا (ع) بودیم.

اتفاق بدی افتاد و خودمان در محاصره افتادیم؛ چون عراقی‌ها هم در ارتفاعات بودند و هم در دشت و از دو طرف ما را با تانک و خمپاره هدف قرار داده بودند. عملیات پیچیده‌ای بود و ما در شرایطی محاصره شدیم که باغ کشاورزی و پاسگاه دراجی و ... را گرفته بودیم. این رزمنده خوش‌سابقه ادامه می‌دهد: وقتی فشار دشمن زیاد شد، شبانه خاکریز‌هایی دوطرفه مثل کوچه ساختیم؛ چون برخلاف عراقی‌ها که در شب خیلی کند بودند ما بیشتر کار‌ها و عملیات‌هایمان را در تاریکی انجام می‌دادیم.

 

رزمنده‌های منطقه ما هنوز هم روحیه دوران جنگ را حفظ کرده‌اند

 

جنگیدن با دستان مجروح

او درباره اتفاقات تلخ آن عملیات می‌گوید: پدر و پسری افغانی که از نیرو‌های جهاد سازندگی بودند، در روز با بولدوزر خاکریز می‌زدند. فرمانده‌مان به آنها هشدار داد که کار در روز خطرناک است، اما توجه نکردند؛ گفتند جانمان فدای رزمنده‌ها. متاسفانه گلوله توپ دشمن به آنها اصابت کرد و شهید شدند. عراقی‌ها امکانات خیلی زیادی داشتند و توپخانه‌شان به راحتی و فراوان شلیک می‌کرد. تانک‌های دشمن تا روی خاکریز ما می‌آمدند.

یادم است رزمنده‌ای به نام برادر عربی با وجودی که دستش مجروح شده بود و گفته بودند به پشت جبهه برود، در عملیات شرکت کرد؛ وقتی یکی از تانک‌های دشمن از خاکریز بالا می‌آمد، با همان دست مجروح بر روی تانک پرید تا نارنجکی را داخل اتاقکش بیندازد، اما تانک دیگری از دور او را با گلوله زد به طوری که بدنش نصف شد، یعنی پایین‌تنه‌اش بالای تانک ماند و نیمه دیگر بدنش روی خاک افتاد. حدود ۲۵ روز در همین شرایط دشوار بودیم و تلفات زیادی هم دادیم.

یک بارکه هلی کوپتر دشمن آمده بود ناگهان نوجوان ۱۵ ساله‌ای برخاست و با آرپی‌جی آن را سرنگون کرد

 

سرنگون کردن هلی‌کوپتر با آرپی‌جی

و، اما خاطرات شیرین آقای جهان دیده هم کم نیستند: در آن عملیات هلی‌کوپتر‌ها برای دشمن آذوقه می‌انداختند. یک بارکه هلی کوپتر دشمن آمده بود ناگهان نوجوان ۱۵ ساله‌ای برخاست و با آرپی‌جی آن را سرنگون کرد. بچه‌ها از خاکریز‌ها بیرون زدند و صدای ا... اکبر به آسمان بلند شد. از سختی کار او همین‌قدر بگویم که این نوجوان آرپی‌جی را که همیشه روی شانه می‌گذارند، به حالت عمودی گرفت؛ به‌طوری که آتش عقبه آن، پاشنه پایش را سوزاند و مجروح کرد. بالاخره در همین عملیات آن‌قدر عرصه را بر عراقی‌های کله‌قندی تنگ کردیم که به فکر فرار افتادند.

کماندوهایشان سر سه نفر از بچه‌های ما را شبانه بریدند تا راه فرارشان را باز کنند؛ اما بچه‌ها فهمیدند و درگیری ایجاد شد و ۲۵۰ اسیر از دشمن گرفتیم. ما فرمانده‌شان سرهنگ جاسم را که از اقوام صدام بود، دستگیر کردیم. او در این عملیات تیر خورد و گلوله لب و دندانش را از بین برد. او با خنده از لحظات شیرین جبهه یاد می‌کند و می‌گوید: ما بچه‌های خراسان زیاد سربه‌سر هم می‌گذاشتیم و برای افزایش روحیه فضایی شاد ایجاد می‌کردیم.

 

*این گزارش سه شنبه، ۶ تیر ۹۱ در شماره ۱۰ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام