کد خبر: ۱۱۶۳۲
۲۴ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰
روایت ۲۸ ماه اسارت دو هم‌بند و همسایه محله شهید آوینی

روایت ۲۸ ماه اسارت دو هم‌بند و همسایه محله شهید آوینی

محمدجواد برومندفر و سرور لکزاندو دو دوستی هستند که ۲۸ ماه در اردوگاه عراقی‌ها هم‌بند بودند و امروز هم در همان محله شهید آوینی همسایه‌اند با خاطرات روز را به شب گره می‌زنند.

سن چندانی نداشتند. یکی‌شان بیست‌ساله و آن‌یکی بیست‌وهفت‌ساله بود و روز‌های آخر خدمتشان را می‌گذراندند. هر دو اهل یک محله بودند؛ «آوینی». در یک روز و یک منطقه اسیر شدند؛ «۳۱ تیر ۱۳۶۷؛ منطقه سومار»، در یک شرایط به‌بند بودند؛ «مفقودالاثری» و در یک روز از قفس اسارت، رهایی یافتند و قدم در خاک وطن گذاشتند؛ «۲۰ شهریور ۱۳۶۹».

دو دوست که امروز هم در همان محله «آوینی» با خاطرات دوسال و چهارماهه دوران اسارت، روز را به شب گره می‌زنند و محرم حرف‌های نگفتنی هم هستند؛ «محمدجواد برومندفر» متولد ۱۳۴۰ مشهد و «سرور لکزان»، زاده رامیان استان گلستان. تاریک‌روشن خاطرات آنها را از زبان خودشان دنبال می‌کنیم و می‌رسیم به صبر و استقامتی که اگر با چشمانی شسته نگاه کنیم، نمونه‌اش را در خیلی‌های دیگر می‌توانیم ببینیم؛ خیلی‌هایی که ردی از مقاومت در جبهه نبرد را در زندگی خود دارند. گزارش پیش‌رو، روایت روز‌های اسارت تا آزادی این دو دوست، هم‌محله‌ای و هم‌بند است.

 

آن عصر روز سی‌ویکم

سال ۱۳۶۵ به خدمت سربازی رفتم و پس از اتمام آن، باید چهار ماه دوره احتیاط را می‌گذراندم که به‌دلیل شرایط جنگی، به خدمت سربازی اضافه شده بود. در لشکر ۸۸ زاهدان خدمت می‌کردم، اما هنوز دو ماه از دوره احتیاط را نگذرانده بودم که گروهانمان در عملیات آتش‌بار منطقه سومار کرمانشاه محاصره شد؛ محاصره‌ای که تا عصر بیشتر دوام نیاورد و عراقی‌ها بر ما چیره شدند. ۳۰، ۲۰ نفرمان را اسیر کردند، اما بقیه شانس فرار را داشتند.

خوب یادم هست که عصر روز ۳۱ تیرماه ۱۳۶۷ بود که اسیر دست عراقی‌ها شدیم. اولش به ما گفتند می‌خواهیم ببریمتان زیارت امام‌حسین (ع) و یک هفته مهمانمان هستید، اما کَت‌بسته و در حالی که اسلحه‌هایشان را به رُخ دستان خالی‌مان می‌کشیدند، ما را به بیابانی وسیع بردند و تا تاریکی هوا در همان شرایط نگاه داشتند. شب که شد، دوباره سوارمان کردند و به جایی به نام «بعقوبه» بردند؛ پادگانی نظامی با چند سوله ویژه آشیانه تانک که گویا بنا بود از این پس «قفس» مان باشد. عراقی‌ها خودشان این نام را روی سوله‌ها گذاشته بودند و می‌گفتند اینجا «قفس» شماست.

 

روایت 28 ماه اسارت 2 همسایه، هم‌رزم و هم‌بند در محله «آوینی»

 

ما مفقودالاثر هستیم

در این قفس ما «مفقودالاثر»‌هایی بودیم که صلیب سرخ که جای خود داشت، دنیا هم از وجودمان خبر نداشت و این بی‌خبری تا پایان دوران اسارت، مُهری بود پای سرنوشتی نامعلوم که برایمان رقم خورده بود. شش‌روز تمام، رهاشده به حال خود و بدون هیچ آب و غذا و روزنه هوایی در قفس زندانی بودیم تا اینکه یک روز، کمی در سوله را باز کردند و جرعه‌ای هوای تازه، ریه‌هایمان را جان داد. انگار عراقی‌ها تازه یادشان آمده بود که در این سوله، ۲ هزار و ۵۰۰ اسیر ایرانی چندین روز تشنه و گرسنه چشم به در دوخته‌اند؛ آمده بودند تا آب و غذایی به اسرایشان برسانند، اما برخلاف انتظاری که می‌کشیدیم، فقط چند قرص نان را از لای درز در به داخل پرت کردند. جز چندنفری که تکه‌های کوچکی از نان نصیبشان شده بود، بقیه مانند روز‌های رفته، سر گرسنه بر زمین گذاشتیم.

«آب»، ترجیع‌بند لب‌ها و دهان خشکیده‌مان شده بود؛ گرسنگی و تشنگی بدجوری وجودمان را چنگ می‌زد. سرانجام در باز شد، تانکر آبی را آوردند و طوری جلوی در سوله گذاشتند که لوله‌اش به سمت داخل بود. شیرش را باز کردند و سوله را آب برداشت. ظرفی نداشتیم و آب داشت به سرعت نور هدر می‌رفت. همه هجوم آوردیم و سعی می‌کردیم جرعه‌ای را به لب‌های تشنه‌مان برسانیم. یک ماه به همین شکل آب می‌خوردیم. همیشه کف سوله‌مان خیس می‌شد. لباس، پتو یا زیراندازی هم نداشتیم و ناچار بودیم خوابیدن روی زمین خیس را هم در آن سوله بی‌روزنه و خفه تحمل کنیم.

 

کتک خوردن برای لقمه‌ای نان

درست نمی‌دانم چند روز به همین منوال گذشت، اما یک روز عراقی‌ها در سوله را باز کردند و گفتند به‌نوبت در گروه‌های ده‌نفره جلو برویم و سهمیه غذایمان را بگیریم. انگار شرایط داشت تغییر می‌کرد. همه از فشار گرسنگی چندروزه، با هیجان برای گرفتن غذا هجوم بردیم، اما چیز دیگری انتظارمان را می‌کشید. بی‌شرف‌ها با چماق، باتوم و شلاق افتادند به جانمان و فقط هم به سر و گردن بچه‌ها می‌زدند. ضربه‌ها آن‌قدر قوی و محکم بود که بچه‌ها روی زمین می‌افتادند و مانند مرغ پرکنده دست‌وپا می‌زدند. برنامه‌شان که تمام شد، بدون اینکه لقمه‌ای به کسی بدهند، غذا‌ها را برداشتند و رفتند.

بعد هم گفتند اگر می‌خواهید به شما غذا بدهیم، باید ریش و موی سرتان را بزنید؛ برای همین هم به هر ۲۵ نفر یک تیغ حواله کردند. بعد‌ها به هر فرد، روزی یکی‌ونصفی نان دادند و یک وعده چای؛ البته، چون ظرف و لیوان نداشتیم، برای هر ۱۰ نفر یک استانبولی (ظروف مخصوص در اسارت) می‌دادند که در یک قسمتش چای می‌ریختیم و نفری یک قلپ می‌خوردیم. غذایمان هم برنج آب‌پز بود که برای هر ۱۰ نفر یک بیل می‌دادند؛ البته خورشت هم داشتیم که در تمام آن سال‌ها چیزی جز پیاز آب‌پز نبود. نمی‌دانم این چه پیازی از عراق بود که تمامی نداشت؟

 

از بسیجی داوطلب تا سربازی ارتش

سال‌۱۳۶۴ بود که برای نخستین‌بار داوطلبانه به‌عنوان بسیجی به جبهه کردستان رفتم؛ دومین تجربه حضورم در جبهه، یک‌سال بعد در کربلای ۴ و ۵ بود، اما سال‌۱۳۶۶ به‌عنوان سرباز ارتش به منطقه اعزام شدم، تا اینکه در ۳۱‌تیر ۱۳۶۷ در منطقه سومار درست قبل از عملیات مرصاد اسیر شدم. اواخر جنگ بود و ما در عملیات تک عراق محاصره و دیگر راه فرار نداشتیم و در‌حالی‌که دستانمان را بسته بودند، به پشت خط عراق منتقل شدیم.

در مسیر، از داخل یکی از شهر‌های عراق عبورمان دادند که مردم جمع شده بودند و با حرف‌های توهین‌آمیز به سمتمان گوجه‌فرنگی پرتاب می‌کردند. سرانجام به «بعقوبه» رسیدیم و ما را درون یکی از سوله‌ها که آشیانه تانک بود، انداختند و تا ۲۸ ماه آنجا شد محل زندگی‌مان؛ جایی‌که در آن خبری از کمترین امکانات زندگی نبود.

اوایل اسارت هیچ امکاناتی نداشتیم، حتی لباس تنمان هم پوسیده بود و تا سه ماه وضعیتمان به همین شکل ادامه داشت، اما بعد‌ها کمی سروسامانمان دادند و اوضاع بهتر شد. در آن سه ماه، اوضاعمان خیلی فجیع بود و برخورد عراقی‌ها هم خوب نبود. می‌دانید چیست؟ برخی اتفاق‌ها را نمی‌شود اصلا به‌زبان آورد، اما همین‌قدر بگویم که از نظر بهداشتی هیچ چیزی رعایت نمی‌شد و دسترسی به سرویس بهداشتی هم نداشتیم و همه امورمان در همان فضای بسته هزارمترمربعی می‌گذشت.

غذایمان هم که تعریفی نداشت و برنج و بادمجان با پوست بود که نفری یکی‌دو لقمه به هرکدام‌مان می‌رسید و آن را هم هر دوسه روز یک‌بار دریغ می‌کردند و نمی‌دادند. درکل از صبحانه و شام خبری نبود و فقط وعده ناهار را به این شکل می‌دادند.

 

روایت 28 ماه اسارت 2 همسایه، هم‌رزم و هم‌بند در محله «آوینی»

 

یک دینارونیم؛ حقوق اسرا

مدتی بعد که وضعمان بهتر شد، به هرنفر یک‌دینارونیم حقوق می‌دادند که با آن، سطل خریدیم تا بتوانیم آب را برای حمام کردن گرم کنیم. اگر پولمان می‌رسید، خمیر نان را خشک کرده و حلوا می‌پختیم. برای سوختش هم از ته کفش، صابون و پارچه کهنه استفاده می‌کردیم و این کار‌ها را زمان هواخوری و بیرون از محوطه آسایشگاه انجام می‌دادیم. یک قوطی زنگ‌زده رب گیر آورده بودیم و در آن چای درست می‌کردیم؛ چون عراقی‌ها به ما چای نمی‌دادند و ما خودمان با پول کمی که داشتیم و روی هم می‌گذاشتیم، چای، شکر، شیرخشک و بیسکویت می‌خریدیم.

اگر خلق‌وخوی افسر اردوگاه خوب بود، اجازه می‌داد یک وعده، ساعت ۹ صبح به اندازه یکی‌دو ساعت بیرون برویم. گاهی عصر‌ها می‌گذاشتند که بیرون بیاییم؛ البته وعده آمارگیری ظهر‌ها هم به آن اضافه می‌شد که بیشتر وقتمان برای آن می‌گذشت، به‌گونه‌ای‌که گاهی از صبح تا ساعت ۱:۳۰ در حالت نشسته روی پاها، دست‌ها و سر‌ها روی زانو، منتظر می‌ماندیم. یادم می‌آید که حدود سه‌ماه روزی پنج‌بار آمار می‌گرفتند، اما بعد‌ها این برنامه لغو شد و به روزی سه‌بار کاهش یافت.

این را هم بگویم که اگر حال عراقی‌ها خوب نبود و از دنده چپ بلند شده بودند، سرمان خالی می‌کردند و نه‌تنها اجازه خروج از سوله را نمی‌دادند، بلکه درِ آن را هم باز نمی‌کردند که هوایی جریان داشته باشد. در این شرایط، در هوای خفه و بوی تعفن، اسیر می‌شدیم و هیچ راه نجاتی هم نداشتیم.

 

هر دو ساکن یک محله بودند، در یک روز اسیر شدند؛ «۳۱ تیر ۱۳۶۷؛ منطقه سومار» و در یک روز رهایی یافتند 

حمام کردن با اعمال شاقه

فکر می‌کنم یک ماهی از اسارتمان گذشته بود که برایمان لباس یکسره سرمه‌ای‌رنگی آوردند و ما هم کارتن‌هایش را به‌عنوان فرش استفاده کردیم. یک روز که سرباز‌های عراقی برای بازدید به داخل سوله آمده بودند، یکی از بچه‌ها شاکی شد که چرا با کفش روی کارتن‌هایی که نماز می‌خوانیم، می‌آیید؟ آنها هم او را بیرون بردند و تا مدتی برنگرداندند. وقتی این اسیر را به سوله برگرداندند، آن‌قدر شکنجه‌اش کرده بودند که مشاعرش را از دست داده بود و ادعای امام‌زمانی می‌کرد؛ عراقی‌ها خبردار شدند و دوباره او را بردند و بدتر از دفعه قبلی شکنجه کردند.

یادم هست که اواخر اسارت، او را در آخر صف آمار می‌گذاشتند و بعد از آمارگیری، کاظم‌نامی از کماندو‌های عراقی، دستش را می‌انداخت پشت گردن و بلندش می‌کرد و روی زمین می‌کوبید و پشت‌بندش هم جاسوس‌ها و سرباز‌های عراقی می‌ریختند روی سرش و تا می‌خورد، او را می‌زدند، حتی این اواخر او را به آهن درِ سوله بستند و با شلاق و چوب به جانش افتادند.

داشتم می‌گفتم که اصلا امکانات نبود؛ یعنی خودشان نمی‌خواستند چیزی در اختیارمان بگذارند، حتی در تمام طول اسارت، رنگ حمام به خودمان ندیدیم. آبی که گیرمان می‌آمد، اول می‌خوردیم و اگر چیزی تهش می‌ماند، می‌ریختیم روی سرمان. زمستان که شد، عراقی‌ها منبعی گذاشتند و کنده‌ای آتش کردند و یک چهار لیتری را برای حمام گروهی دادند؛ اگر خوش‌شانس بودیم و چهار لیتری دیگری گیرمان می‌آمد، می‌ریختیم رویش تا حداقل کاسه‌ای به هرکدام‌مان برسد.

پس از مدتی همان کماندوی عراقی آمد و همه را برای «آمار» به‌صف کرد و گفت اگر درست رفتار کنید، با شما خوب خواهم بود؛ تا اینکه یک شب همه از شدت تشنگی یک‌صدا فریاد زدیم: «ماء»، «ماء» که ناگهان ۱۵ سرباز عراقی به داخل سوله هجوم آوردند و با کابل، شلنگ، لوله و باتوم کتکمان زدند و بعد هم همه را در کُنجی جمع کردند و به خیال خودشان، دنبال فرد شورشی گشتند. در این لحظه یکی از بچه‌های مذهبی تهران به نام «محمد ملوندی» به رفتار عراقی‌ها اعتراض و داوطلبانه خودش را فرد شورشی معرفی کرد و گفت حالا هر کاری که می‌خواهی، بکن. «کاظم» می‌خواست از اسرا زهر چشم بگیرد؛ برای همین هم با سربازهایش به سرمان ریختند.

این برنامه را هرچند وقت یک‌بار تکرار می‌کردند و بچه‌ها را گروهی در سوله کتک می‌زدند و شکنجه می‌کردند. چون تعدادمان زیاد بود، نمی‌توانستند انفرادی حساب بچه‌ها را برسند؛ مگر در مواقعی که به فرد خاصی گیر می‌دادند. اگر بنا بود بازجویی هم انجام شود، در همان سوله این کار را می‌کردند. چون تعدادمان زیاد بود، به انفرادی نمی‌رسید، اما بودند کسانی که از گروه، جدایشان می‌کردند و برای شکنجه می‌بردند.

 

آماری که دمار درمی‌آورد

گفتم «آمار» و یاد ساعت‌های طولانی افتادم که به بهانه‌های مختلف سر آمار بودیم و گاهی به ۱۸ تا ۲۰ ساعت هم می‌رسید. در این بین من کمردرد شدیدی داشتم و رفتن سر آمار با این وضعیت، برایم بسیار دشوار بود، اما دوستم «سرور لکزان» من را پشتش می‌گرفت و به محل صف می‌برد تا مشکلی برایم پیش نیاید.

آمارگیری هم ماجرای خودش را داشت؛ روز‌هایی که نوبت آمارگیری یکی از سرباز‌ها به نام «عیابی» بود، با چوب نیشکر به کف دست بچه‌ها می‌زد و وقتی هزار نفری را که کتک می‌زد، دستش خسته می‌شد و مجبور بود چوب را دودستی بگیرد و بقیه را بزند. بعد نوبت حمزه (یکی دیگر از کماندو‌های بعثی) می‌شد. در حالی که روی پاهایمان نشسته بودیم، او ما را شلاق می‌زد. این دونفر یک‌سالی در اردوگاه بودند و همیشه همین برنامه را داشتند، اما سرباز‌هایی که جای اینها آمدند، رفتارشان بهتر بود.

 

نمکی بر زخم هر روزمان

در این وانفسا، چیزی که نمکی شده بود بر زخم هر روزمان، خیانت برخی خودی‌ها بود که به‌راحتی و مفت، آدم می‌فروختند. می‌گویم مفت، چون هیچ امتیاز ویژه‌ای نداشتند و در همان شرایط، کنار ما روزگار می‌گذراندند.

اوایل همه یک‌دل بودیم، اما عراقی‌ها آن‌قدر آزار و اذیتمان کردند که بعضی‌ها وادادند و شدند جاسوس. «محسن»‌نامی را یادم می‌آید که آشکارا به بچه‌ها خیانت می‌کرد؛ خدا از او نگذرد! دست سنگینی داشت و به نامردی و با پشت‌گرمی عراقی‌ها، بچه‌ها را می‌زد. از آن‌طرف هم عراقی‌های شیعه و اهل تقوایی هم بین سربازان پیدا می‌شدند؛ مانند پسرعموی همین «کاظم». او با اسرا همکاری می‌کرد و می‌گفت: «دوست داشتم امام‌خمینی پیروز شود».

 

روایت 28 ماه اسارت 2 همسایه، هم‌رزم و هم‌بند در محله «آوینی»

 

آموختن قرآن با یک ته‌مداد و کاغذ سیگار

در این دو سال و چهار ماه اسارت، بیکار نماندم و حروف الفبای عربی و تلفظ صحیح آنها را یاد گرفتم و بعد هم خواندن قرآن را آموختم. هرجا هست، سلامت باشد؛ «مرتضی اوجنی» را می‌گویم. قرائت قرآن را از روی کتاب یازده‌سوره‌ای کوچکی یادم داد؛ آن‌هم با یک ته‌مداد و برگه‌های کاغذ سیگار که برای نوشتن استفاده می‌کردم. نمی‌دانم بچه‌ها ته‌مداد را چطوری گیر آورده بودند، اما سرباز‌های عراقی در قبال گرفتن ساعت بچه‌ها، به آنها سیگار می‌دادند و من هم از کاغذهایش برای نوشتن استفاده می‌کردم.

قرآن و خواندن عربی را در شرایطی آموختم که هیچ کتاب دعایی نداشتیم، اما پس از مدتی، یک جلد قرآن کامل به بچه‌های سوله دادند. در کنار آن با همکاری بچه‌ها سعی کردیم دعا‌های ندبه و کمیل را بنویسیم.

هرکس هرچقدر از این دعا‌ها را بلد بود، می‌گفت تا اینکه توانستیم آنها را با کاغذ‌های سیگار مرتب کنیم. پس از آن مراسم دعای کمیل و ندبه را برگزار می‌کردیم تا اینکه سرباز‌های عراقی خبردار شدند، شبانه آمدند و جمعمان را به‌هم زدند. فردایش گفتند آنهایی که دیشب مراسم داشتند، از صف بیایند بیرون. در این حال تعدادی از بچه‌ها از صف خارج شدند و عراقی‌ها هم آنها را بردند و حسابی کتک زدند. «محمد ملوندی» یکی از داوطلبان این گروه بود که علاوه بر اینکه همراه آن چند نفر کتک خورد، دوباره جداگانه او را بردند و شکنجه کردند.

وقتی محمد را برگرداندند، او را گوشه‌ای از سوله انداختند و اسرا را تهدید کردند که کسی حق ندارد به او آب و غذا بدهد؛ وگرنه بدتر از این سرش می‌آید، اما بچه‌ها به‌محض اینکه سرباز عراقی رویش را برمی‌گرداند، به او آب و غذا می‌رساندند، تا اینکه بعد از مدتی با پادرمیانی بچه‌ها با سربازان عراقی باتقوا، دوباره به محمد اجازه دادند که به جمع بپیوندند.

 

دکتر و پرستاری نبود

مصدومیت بچه‌ها به‌دلیل شکنجه‌ها یک‌طرف، ابتلا به بیماری‌های اسهال خونی، سل و گال هم به‌دلیل نبود بهداشت از طرف دیگر وضعیت جسمانی بچه‌ها را وخیم کرده بود، به‌طوری‌که خیلی‌ها در این شرایط شهید شدند، با این وجود خبری از دکتر و پرستار نبود و فقط گاهی‌اوقات مقداری قرص می‌دادند به یکی از بچه‌های سوله که کمی اطلاعات دارویی داشت تا به آنهایی بدهد که نیاز دارند.

هم‌بستگی گروه مشهدی‌ها

اسرا به گروه‌های ده‌نفره تقسیم شده بودند که گروه ما همه مشهدی بودیم به سرگروهی «محمدجواد برومندفر»؛ همه به حرف‌های او گوش می‌کردیم و تنها گروهی بودیم که تا آخر دوران اسارت، انسجام و هم‌بستگی‌مان را حفظ کردیم، حتی در گروهمان خواندن قرآن را یاد گرفتیم و با ترس و لرز و سختی، دعای دسته‌جمعی می‌خواندیم، اما عراقی‌ها به این‌گونه تجمع‌ها حساس بودند و مدام می‌گفتند: «نماز بخوان، اما تکی و کسی را دور خودت جمع نکن.»

اگر کسی را از سر آموزش قرآن یا تجمع اسرا می‌گرفتند، او را می‌بردند و تا یک‌هفته کتک می‌زدند و آش‌ولاش برش می‌گرداندند؛ من هم یک‌بار با کابل کتک خوردم.

ما اسرا سعی می‌کردیم هوای هم را داشته باشیم و به هم کمک کنیم؛ مثلا من یک‌بار پایم لای در سوله ماند و نمی‌توانستم راه بروم و محمد‌جواد برومندفر من را کول می‌کرد و سر آمار می‌برد. درعوض من با چند نفر دیگر از بچه‌ها که هر دوسه هفته یک‌بار اندازه یک پارچ آب نصیبمان می‌شد، آن را گرم می‌کردیم و به او می‌دادیم تا نظافت کرده و کمرش را گرم کند. خودمان هم با آب سرد حمام می‌کردیم، حتی در زمستان‌ها. آب را که رویمان می‌ریختیم، از شدت سرد بودن از تنمان بخار بلند می‌شد. آن‌وقت بود که تا غروب در سوله دورمان پتو می‌پیچیدیم و تا زمانی که دمای بدنمان طبیعی می‌شد، می‌لرزیدیم. محل حمام و سرویس بهداشتی‌مان فضای روبازی بود که با چهار کرکره فلزی مسدود شده بود. این را هم بگویم که فقط در ساعت هواخوری می‌توانستیم از سرویس بهداشتی استفاده کنیم و از ۵ عصر به بعد در سوله‌ها بسته می‌شد و کسی به‌هیچ عنوان اجازه خروج نداشت.

 

شکنجه‌های دسته‌جمعی

عراقی‌ها عادتشان بود که هر‌چند وقت یک‌بار همه را گوشه سوله جمع می‌کردند و با کابل و چوب و باتوم می‌زدند تا زهرچشمی ازمان گرفته باشند؛ البته جاسوس هم زیاد داشتیم و بیشتر ضربه‌ها را از آنها می‌خوردیم و گاهی اسیر دست اسرا بودیم؛ هرچند آنها با ما در یک‌جا زندگی می‌کردند و فقط کمی آزادی‌شان بیشتر بود.

آن زمان بیماری‌های سل، اسهال خونی و گال زیاد شده بود و خیلی‌ها را شهید کرد؛ دکتر هم که نداشتیم و فقط یک سرباز بهداری ایرانی که اسیر شده بود، کمی با دارو‌ها آشنایی داشت و هرازگاهی اگر قرصی تحویلش می‌دادند، به بچه‌ها می‌داد.

 

روز مبادله...

برومند- از همان تلویزیونی که داشتیم، از جریان آزادسازی اسرا باخبر شدیم. با دیدن اولین گروه آزادگان، از خوشحالی گریه کردیم و دل توی دلمان نبود، اما چون می‌دانستیم مفقودالاثر هستیم، فکر نمی‌کردیم آزاد شویم؛ به‌خصوص اینکه افسران عراقی می‌گفتند کشتن شما، مثل خوردن یک لیوان آب برایمان کاری ندارد، چون هیچ‌جا نام‌ونشانی از شما نیست.

با این وجود ته‌امیدی به آزادی داشتیم و مدام از عراقی‌ها می‌پرسیدیم پس کی قرار است مبادله شویم، اما آنها می‌گفتند: «یوم»؛ یعنی یک روز دیگر. کارمان شده بود پیگیری اخبار آزادسازی اسرا از تلویزیون کوچکی که داشتیم، اما پس از ۱۸ روز که از آزادسازی ۱۸ هزار اسیر می‌گذشت، مباله متوقف شد. داشتیم از غصه دق می‌کردیم و با خودمان گفتیم: «اسرا رفتند و ما مفقودالاثر‌ها ماندیم».

اینکه می‌گویند آدمیزاد از فردای خودش خبر ندارد، حرف درستی است؛ چون پنج‌روز بعد به لطف خدا و دعای مردم، دوباره مبادله اسرا شروع شد، اما روزی که قرار بود با اسرای عراقی مبادله شویم، از ۲ هزار و ۵۰۰ نفر فقط هزار و ۶۰ نفرمان زنده مانده بودیم و بقیه به شهادت رسیده بودند؛ البته اینجا هم عراقی‌ها نامردی کرده و جاسوس‌ها را زودتر مبادله کردند تا برایشان دردسر نشوند، اما تعدادی از بچه‌ها را تا چهارپنج سال دیگر نگاه داشتند؛ یعنی تا پیش از حمله آمریکایی‌ها که ایران مبادله را یک‌طرفه انجام می‌داد نمی‌دانستیم قرار است آنها را نگاه دارند، همان‌طور که هیچ‌وقت متوجه نشدیم چه شد که آزاد شدیم، درحالی‌که هیچ نشانی از ما در صلیب‌سرخ ثبت نشده بود.

 

آن روز خاص

لکزان- نیمه شهریور ۱۳۶۹ گذشته بود که در سوله را باز کردند و گفتند قرار است آزاد شوید. با شنیدن این جمله، بچه‌ها به سمت در هجوم بردند، اما عراقی‌ها گفتند اگر سر آمار ننشینید، شما را برای مبادله نمی‌بریم؛ برای همین هم هرکسی به‌نوبت از در خارج شد. من جزو ۱۰۰ نفر اولی بودم که از سوله خارج شدم. ما را بردند داخل پادگان، در خانه‌هایی مرتب و تمیز. وقتی به نمایندگان صلیب سرخ گفتیم که در چه جایی اسیر بودیم، باورشان نمی‌شد.

نیمه‌شب همان روز، با اتوبوس ما را به سمت ایران بردند. وارد خاک ایران که شدیم، بچه‌ها سجده می‌کردند و خاک کشورشان را روی سرشان می‌ریختند. من نفر چهل‌وهفت‌هزار و هفتصدوشصت‌وهفتمی بودم که آزاد شدم و به قرنطینه ایران رفتم. پس از دو روز در تاریخ ۲۰ شهریور ۱۳۶۹ با هواپیما وارد مشهد شدیم و وقتی رسیدیم، خدابیامرز «اصغر قاسمی» با بستنی طلاب به استقبال آزاده‌ها آمده بود.

دل توی دلم نبود که زودتر بروم خانه، اما مسیر مگر تمام می‌شد؟ دوباره سوار اتوبوس شدیم و ما را به اردوگاه امام‌رضا (ع) در طرقبه بردند و در آنجا بود که خانواده‌ام به استقبالم آمدند و بغض و دلتنگی و اشک، امانمان را برید. مادرم خدابیامرز نذر کرده بود که پس از آزاد شدنم، همه طلاهایش را هدیه کند به امام‌جواد (ع)؛ چون من در روز تولد این امام بزرگوار، متولد شده و هم‌نام ایشان بودم.

 

روایت 28 ماه اسارت 2 همسایه، هم‌رزم و هم‌بند در محله «آوینی»

 

لحظه رهایی

پس از ۲۸ ماه اسارت، دیگر زمان آن رسیده بود که به خانه بازگردیم. اخبار آزادسازی اسرا را دنبال می‌کردیم و یک روز ساعت ۱۴ در سوله باز شد و گفتند که وسایل شخصی و ضروری خود را بردارید و لباس نو بپوشید که می‌خواهیم شما را مبادله کنیم. هرگز فکر نمی‌کردیم این روز از راه برسد؛ چون ما مفقودالاثر بودیم و می‌گفتند هر کاری که دلمان بخواهد، با شما می‌کنیم. طوری شده بود که حتی لحظه تبادل، دلهره عجیبی داشتیم و تا زمانی که پایمان به خاک وطنمان نرسید و چشم‌مان به نیرو‌های ایرانی نیفتاد، باورمان نشد که داریم آزاد می‌شویم. شماره‌ای که صلیب سرخ هنگام مبادله به من داد، ۳۳۵۸۵ بود و ما آخرین گروهی بودیم که مبادله شدیم و بعد از آن دیگر تبادلی صورت نگرفت.

وقتی به مرز رسیدیم، یکی از نیرو‌های خودی جلو آمد و قبل از اینکه از اتوبوس پیاده شویم، گفت که اول خائن‌ها را معرفی کنید و آنها را همان‌جا از ما جدا کردند. خاک ایران را که دیدیم، نصف‌شب بود و سینه‌خیز به سمت عکس امام‌خمینی (ه) رفتیم و بعدش هم مردم از ما استقبال کردند. ۲۰ شهریور‌۱۳۶۹ بود؛ تاریخی که هرگز از ذهنم پاک نمی‌شود؛ درست مانند تاریخ اسارتم و این روز‌هایی که بین این دو تاریخ گذشت، چیز‌هایی است که بین خودمان و خدایمان باقی می‌ماند.

 

دیدار با خانواده

همه این سال‌ها در بی‌خبری گذشت و هیچ ارتباطی با خانواده‌هایمان نداشتیم. طوری شده بود که چندین‌بار پدرم را برای شناسایی جنازه برده بودند، حتی تا تهران هم او را کشانده بودند تا شاید پسرش را شناسایی کند. روزی که در اردوگاه امام‌رضا (ع) منتظر آمدن خانواده‌ام بودم، به اندازه هزار سال گذشت؛ به‌خصوص که آنها کمی دیر هم رسیدند و این نگرانم کرده بود که نکند به‌خاطر دردمندی و مریضی که داشتند، اتفاقی برایشان افتاده باشد، اما یکی از پاسدار‌ها که هم‌محله‌ای ما بود، خبر سلامتی‌شان را به من داد.

موقع نماز مغرب‌وعشا بود که چشمم به چشم پدرم افتاد. مادرم هم در ماشین منتظر نشسته بود. سرانجام به محله‌مان رسیدیم و همسایه‌ها به استقبالمان آمدند. برج ۹ همان سال، دختر همسایه‌مان را عقد کردم و تیرماه سال‌۱۳۷۰ به خانه خودمان رفتیم؛ البته این را هم بگویم که قبلش در ۲۵‌اسفند‌۱۳۶۹ در آموزش‌و‌پرورش شاغل شدم و بابای مدرسه بودم و مدتی هم انبار‌دار.

 

*این گزارش در شماره ۱۶۲ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۲ شهریورماه سال ۱۳۹۴ منتشر شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام