رزمنده - صفحه 2

حجت‌الاسلام‌والمسلمین حسین زاهدی را «شاعر انقلاب» نامش داده‌اند، چرا که در کلاس چهارم دبستان اولین شعر وزن‌دارش را در وصف امام خمینی و به بهانه ورود ایشان سرود.
حاج اکبر نجاتی می‌گوید: فکر می‌کردم از موج انفجار پاهایم تا خورده است، اما وقتی سر چرخاندم به سوی پاهایم، دیدم استخوان پای راستم کاملا شکسته و پایم فقط به شلوارم آویزان است. بدون هیچ نقطه اتصالی به بدنم...»
فاطمه عباسی در زمان جنگ پرستان مجروحان بود، سوادی نداشت که خاطراتش با رزمندگان را در دفتری ثبت کند، اما آن قدر عزیز بود که مجروحان جنگ، دفتری به او بدهند و خاطراتشان را برایش بنویسند.
مادر شهید علی‌اصغر پاشایی‌نژاد، می‌گوید: هنوز صدای ناله‌هایش توی گوشم است. دکتر‌ها هر روز قرص‌های رنگارنگ و دارو‌های مختلف تجویز می‌کردند تا کمی از درد‌هایش کم کنند.
شهید عباسعلی دهقان در کوچه وحدت ۱۱ بزرگ شد، به مدرسه رفت و از همین جا بود که آسمانی شد، رفت و از خودش تنها یک قاب عکس سیاه و سفید در خانه پدری به یادگار گذاشت.
مجلس، مجلسِ خاطره گویی از آدم‌هایی بود که دو دهه پیش، رفتن را به ماندن ترجیح داده بودند و همین بهانه ماندگاری اسم و رسمشان شده بود.
احمدصادق‌زاده یزدی که در نوجوانی عازم جبهه می‌شود سال ۶۱ به اسارت عراقی‌ها درمی‌آید و بیش‌از هشت سال از بهترین سال‌های عمرش را در اردوگاه‌های این کشور به سرمی‌برد.
حاج‌حسن ثوابی طرقی چرخ زندگی را با عرق جبینش در زمین کشاورزی خود می‌گذراند، او زمانی اسلحه ژ‌۳ همراهش شد تا در جنگ چریکی عمان، تجربیاتی را از سر بگذراند که هیچ‌گاه از خاطرش محو نمی‌شود.
سیدرضا سجادنیا، ۴۳ سال است که رنج جانبازی را تحمل می‌کند. وقتی روبه‌روی آینه می‌ایستد، به‌جای تصویر خودش، چهره همسرش را می‌بیند که او را با همین شرایط جانبازی انتخاب کرد و سال‌هاست که همدمش شده است.
علی‌اکبر عذرایی می‌گوید: برای روایتگری جنگ هیچ‌کس شایسته‌تر از افرادی نیست که در واحد اطلاعات و تخریب بودند؛ زیرا آن‌ها نوک پیکان حمله بودند.
زندگی حسن طالبی پر از لحظه‌های عاشورایی است؛ چه آن زمان که نزدیک به هشت سال در جبهه‌ها جنگید و چه حالا که افتخار برپایی مجلس روضه برای عزاداران امام حسین (ع) را دارد.
قصه همسایگی ابراهیم فضائلی، سرهنگ سید‌محمود علوی و سرتیپ علی‌اکبر شهرکی به چهل‌سال پیش برمی‌گردد، از نخستین روز‌های شهریور سال ۶۰ که در اردوگاه موصل با هم در یک آسایشگاه زندگی می‌کردند.
برات بیگ‌زاده خاطراتش را با ساخت تابوت برای رزمنده‌ها دوره می‌کند و می‌گوید: «توی جبهه تابوت‌ساز بودم.» علاوه بر اینها صداقت حاج‌برات‌ باعث شده مردم، لقب کلانتری محله را هم بیندازد پشت اسمش.
عباس غفوری جانباز محله علیمردانی با وجود جراحات جنگ، عزمش را جزم می‌کند و بعد از سال‌ها دوری از درس دوباره پشت نیمکت کلاس درس می‌نشیند و دیپلمش را می‌گیرد و هم‌زمان با فرزندانش از دانشگاه فارغ‌التحصیل می‌شود.
حمیده پاینده، همسر شهید مرادعلی پاینده از نوروز و خاطرات روزهای تنهایی‌اش می‌گوید
حسن دلیرباغستانی می‌گوید: پیرمرد را به‌خاطر سن‌وسالش، از حضور در عملیات منع کردم، اما خیلی اصرار کرد و سرانجام اجازه دادم. رفت و با دست پر هم برگشت. او تلویزیون رنگی جاسم، خویشاوند صدام را با خودش آورد.
شهیدسیف‌الله درحالی به دنیا آمد که مادرش روزه بود، همین مسئله در زمان شهادتش هم اتفاق افتاد، در ماه رمضان سال ۶۴  با دهان روزه به شهادت رسید.
در سال ۱۳۶۸ به جای تشویق و ترغیب، من را اخراج کردند و در حکمم نوشتند که از کار رضایت ندارند و وظایفش را به درستی انجام نمی‌دهد.
شهیدمحمدرضا خلیل‌زاده برای رفتن به جبهه مبلغی پول درخواست کرد که پدرش، چون می‌دانست برای ثبت‌نام در جبهه این پول را می‌خواهد، به او نداد. او هم با پولِ رنگ کردن دیوار‌های خانه همسایه، هزینه سفرش را جور کرد.   
مهرداد محمدیاری به «آچار فرانسه» محله امامیه شهرت دارد. او که رزمنده جنگ تحمیلی بوده در زمینه‌های ورزشی، فرهنگی، آموزشی و‌... یکی از فعالان منطقه است.