از شور انقلاب تا رد خون جنگ با مهدی غلامی
خادم| در بحبوحه انقلاب نوجوانی ۱۳ ساله بود. ریز نقش و پر انرژی. نوجوان بود، اما در متن یکی از بزرگترین اتفاقهای تاریخ این مملکت که بخشی از آن در مشهد در حال رقم خوردن بود. نوجوان بود، ولی حوادث بزرگی را با چشمان خود از نزدیک دید و شاید مهمترین آنها حوادث دهم دی ماه سال ۱۳۵۷ که روزی خونین بود در تقویم انقلاب این شهر.
مهدی غلامی ساکن محله آزادشهر است و حالا در آستانه ۵۰ سالگی به دیدنش میرویم تا از خاطرات او را از روزهای انقلاب و البته بزرگشدنش در جنگ بشنویم. او چند سالی؛ یعنی چیزی حدود نیمی از مدت جنگ را در جبههها بوده و هر چند کم گو است، اما باز همان چند خاطرهای که تعریف میکند خواندنی است.
تاثیر جبهه و جنگ را از یاد نبرده و از آن زمان با حسرت یاد میکند، حسرتی که نه از خود جنگ که به ذات چهرهای زشت و خونآلود دارد، بلکه به جا مانده از نیتی مقدس، هدفی والا و صفا و یک رنگی آن روزهای مردمانی است که نمونهاش این روزها کمیاب شده است. او خودش را هم مبرا نمیداند از این دنیایی شدن نمیداند و پیش از همه خودش را نصیحت میکند.
۱۰ دی، توی خیابان خون بود
در شروع صحبت از او میخواهیم در مورد انقلاب و حوادث ۱۰ دی که در آن حضور داشته برایمان بگوید. از روزی که خونهای زیادی ریخته شد، خون مردم، خون ملت، و این خونی است که در هر زمان و مکانی اگر ریخت، دیگر ردش به راحتی پاک نخواهد شد.
غلامی به یاد میآورد: آن زمان، در دی ماه سال ۱۳۵۷ نوجوان بودم، ۱۳ سال بیشتر نداشتم. آن سال از شروع تظاهرات پای ثابت آن بودم. همراه با آقای صفایی که سید بود میرفتیم و از اول وقت در میدان مجسمه یا میدان شهدای فعلی که شروع راهپیمایی از آنجا بود حاضر میشدیم. در آن روزی که شما از آن پرسیدید هم مثل روزهای قبل از همانجا شروع شد و بعد رفتیم به سمت تقی آباد و خیابان بهار.
صدای اولین شلیک پژواک و انعکاس وحشتناکی دارد. اول فکر کردیم از هلیکوپتر شلیک شده است
او ادامه میدهد: حوالی بیمارستان امام رضا (ع) که رسیدیم دیدم تعدادی تانک آمدند توی جمعیت. اما مردم فکر بدی نکردند و نگران نشدند و شعارهایی مثل «ارتش برادر ماست» را سر دادند و به ارتشیها گل هم هدیه کردند. حتی عکس امام را هم روی لوله یکی از تانکها نصب کرده بودند.
من، چون هم نوجوان بودم و هم کنجکاو و جسور، رفتم روی تانک. جالب است که یادم میآید هلیکوپتر هم بالای سر ما میچرخید. در همین حال ناگهان صدای شلیک آمد.
پس از صدای اولین گلوله همه چیز به هم میریزد و غلامی آن بلوا را چنین به خاطر میآورد: صدای اولین شلیک پژواک و انعکاس وحشتناکی دارد. اول فکر کردیم از هلیکوپتر شلیک شده است، اما بعد دیدیم جلوتر درگیری شده و همه مردم با استرس و هیجان به هم ریختند و شروع کردند به فرار.
اما این کاری نبود که همه کردند. او ادامه میدهد: یک عده که بیشترشان جوان بودند میلههای حفاظ بیمارستان امام رضا (ع) را در آورده بودند تا جلوی راه تانکها را ببندند. تانکها راه افتادند به سمت مردم و سرعتشان را زیاد کردند. من که روی تانک بودم خودم را انداختم پایین.
پسر داییام که آن زمان ۹ یا ۱۰ سال داشت هم همراهم بود، فشار جمعیت طوری بود که ما را با خودش میبرد. نمیشد مقاومت کرد و با سیل حرکت جمعیت همراه میشدیم. رفتیم داخل کوچهای، آنجا با خودمان گفتیم ما را اینجا خواهند کشت که ناگهان یک نفر پرید روی در یکی از خانهها که برود بالا، ولی پایش که به در خورد، در باز شد و مردم به داخل خانه هجوم بردند.
او میافزاید: این فقط یکی از خانهها بود، خیلی از خانههای دیگر هم از حضور تظاهر کنندگان پر شده بود. ما هم که توی آن خانه بودیم با ۵۰، ۶۰ نفر دیگر رفتیم توی زیر زمین تا آبها از آسیاب بیفتد. اما غلامی زودتر از بقیه میزند بیرون و چیزهایی میبیند که چنین تعریف میکند: پدرم خبر نداشت کجا هستم، من هم به خاطر همین خواستم زودتر بروم.
این شد که ریسک کردم و زودتر از دیگران از خانه زدم بیرون. وقتی آمدم بیرون دیدم تمام خیابان پر از خون است. خودم ندیدم، اما شنیدم که چند نفر به زیر تانکها رفته و شهید شدهاند. خیابان خلوت بود و فقط نیروهای نظامی حضور داشتند.
در محدوده خیابانی که پزشکی قانونی در آن قرار دارد درگیری شده بود. مردم یک نظامی که میگفتند سرهنگ بوده را کشته؛ یعنی مثلهاش کرده بودند. با آن سنم دیدم که اجزای بدنش ریخته روی زمین و حتی روی درختها پرت شده است. در همین بین بود که یکی از اقوام که به دنبال ما آمده بود تا پیدایمان کند، ما را دید و دستمان را گرفت و برد. البته یک فصل کتک به ما زد، البته وقتی رسیدیم خانه یک فصل کتک هم از پدرم خوردیم.
یک رزمنده عادی بودم
۴۲ روز پس از این حادثه، انقلاب به پیروزی میرسد، اما پیش از آنکه مردم فرصت کنند آرامش را مزه مزه کنند، عراق به کشور حمله میکند و تاریخ این مملکت برگی دیگر میخورد که باز هم بوی خون میدهد. غلامی آن دوران را چنین به خاطر میآورد: سال ۱۳۵۸ بود که عضو بسیج شدم. آن زمان مسجد کرامت در چهارراه شهدا اولین پایگاه بسیج مشهد بود.
قرار بود بسیجیها خراسان را ببرند باغرود نیشابور برای آموزش نظامی و اسلحه شناسی که توسط نیروهای ارتشی انجام میشد. یادم هست وقتی نوبت ما شد و برای آموزش رفتیم، بعد از ۱۵ روز اعلام شد جنگ شروع شده است. خیلی وضعیت خاصی پیش آمد. ماشین نبود برگردیم و این شد که بچهها را گروه گروه سوار کامیون میکردند و به مشهد بازمیگرداندند.
او ادامه میدهد: جنگ که شروع شد من ۱۵ سالم بود و به همین خاطر نمیگذاشتند بروم جبهه. تا بالاخره در فروردین ۱۳۶۰ که ۱۶ سالم شد با نیروهای جهادسازندگی برای اولین بار به عنوان نیروی خدمات به پشت جبهه اعزام شدم.
خاطراتی از شهید چمران
او به جبهه به عنوان نیروی خدمات وارد شد، اما پس از آن به عنوان رزمنده در خط مقدم و عملیاتهای مختلفی شرکت میکند. خودش اینطور میگوید: در دفعات بعد به عنوان رزمنده عادی در چند عملیات از جمله بدر، خیبر، قادر و... شرکت کردم و شاهد اتفاقهای مهمی بودم.
هواپیماهای عراقی روی سر ما حرکت میکردند و بمبهای «ناپالم» میانداختند
یکی از آنها پلی بود که شهید چمران روی کرخه زده بود تا رزمندهها بتوانند از عرض رود عبور کنند. یادم هست که این پل چقدر خوب و کارگشا بود. پلی بود که با چوب و سیم بکسل درست شده بود. عراقیها هم خیلی سعی کردند این پل را بزنند. هواپیماهای عراقی روی سر ما حرکت میکردند و بمبهای «ناپالم» میانداختند.
این بمبها یک حالت پلاستیکی داشت که اگر به بدن میچسبید به شدت میسوزاند و میتوانست باعث مرگ شود. یکی از این بمبها توی کرخه افتاد و دیدم سطح آب آتش گرفت. (البته استفاده از این بمبها ممنوع بود، ولی عراق این کار را میکرد.)
او میگوید: یکی دیگر از خلاقیتهایی که شهید چمران نشان داد این بود که در مسیر حرکت تانکهای عراقی، روی زمین آب ول کرده بود و زمینها یک حالت مردابی شده بودند و وقتی تانکهای عراقی آمدند توی گل کردند.
روزی که مجنون را گرفتیم
از دیگر خاطرات او باز هم ساخت پلی است که به لحاظ استراتژیک از اهمیت فوقالعادهای برخوردار و به نوعی سرنوشت عملیات خیبر به آن بسته بوده است. غلامی که خود در ساخت این پل مشارکت داشته است چنین میگوید: در عملیات خیبر در تیپ ۲۱ امام رضا (ع) بودم که به ما ماموریت دادند پلهای شناوری بزنیم که به جزیره مجنون وصل میشد. (جزیره مجنون در استان بصره عراق و در یک کیلومتری مرز ایران قرار دارد)، نیروهای ما در عملیات خیبر جزیره را گرفته بودند و ما باید برای پشتیبانی از آنان پل میزدیم تا نیرو و تجهیزات برسانیم.
او ادامه میدهد: ما پل متحرک میزدیم که نیروهای پیاده بتوانند از آن عبور کنند و البته توان مقاومت در برابر عبور خودروهای سواری را هم داشته باشد، به موازات ما کامیونها هم خاک میبردند تا جادهای برای عبور خودروهای زرهی و سنگین درست کنند.
بین ما و جزیره مجنون ۱۴ کیلومتر حور بود که بعضی جاها تا سه متر هم عمق داشت. پر کردن مسیری از این حور با خاک تا تبدیل به پل شود خیلی سخت و زمان بر بود، چون آب خاک رو میشست و میبرد.
او ادامه میدهد: در این بین عراقیها هم سعی میکردند پل را بزنند، هم با توپ از راه زمین و هم با هواپیما. مدام زیر آتش سنگین دشمن بودیم. پل متحرکی که ما میزدیم به «پلهای خیبری» معروف شد، و، چون باریک بود نمیتوانستند آن را بزنند، اما پل خاکی را، چرا. هم پل و هم کامیونها را میزدند.
کامیونهایی را که هدف توپها و موشکهای عراقی قرار میگرفت و اسقاط میشد، لودر همانطور توی حور میانداخت و رویش خاک میریخت تا سرعت کار بیشتر شود. پیشروی خوبی داشتیم و پل را ساختیم، اما تلفات هم دادیم.
یک تصویر تلخ
غلامی از یکی از صحنههایی که هنوز مزه تلخ آن زیر زبانش مانده یاد کند میکند و میگوید: در زمانی دیگر در سمت شمال عراق بودم. تعدادی از نیروهای ارتشی آمده بودند و یک جا دور هم جمع شده بودند. طوری هم بود که عراقیها میتوانستندآنها را ببینند.
من خیلی جوان بودم آن زمان؛ نهایت ۲۰ سال داشتم. به آنها گفتم اینطور که شما دور هم نشستید عراقیها میبینند و خیلی راحت میتوانند شما را بزنند. اما آنها توجهی نکردند. فکر میکنم یک گروهان بودند. من رفتم و هنوز خیلی دور نشده بودم که صدای یک سوت آمد و بعدش صدای یک انفجار مهیب شنیدم. صدای انفجار که خوابید، صدای ناله و فریاد بلند شد. عراقیها با خمپاره درست زدند وسط گروهان. این صحنه خیلی ناراحتم کرد. خیلی کشته شدند آنجا.
یاد یک رنگی آن دوران بخیر
این رزمنده دوران دفاع مقدس میگوید: چیزی که در فیلمها نشان میدهد یک چیز است و چیزی که در واقعیت اتفاق میافتاد چیز دیگری بود. آن آدمها در آن زمان و آن فضا فرق میکردند، اصلا ما آنجا مال خدا بودیم. لحظه به لحظه خدا را میدیدیم. ترس هم بود، وحشت هم داشت، اما خدا هم بود. لذتی که میبرم این است که آنجا مال خدا بودم و در آن فضا قرار گرفتن لذتبخش بود که چیزی نمیتواند آن تجربه را به من بدهد.
او تاکید میکند: هیچچیزی به اندازه آنجا برای ما شیرین نیست. بچهها خوب و بیآلایش بودند. الان هم اگر همه مثل آن زمان عمل کنند وضع کشورمان خیلی بهتر میشود. اما الان همه دنبال درآمد و یکی را دو تا کردن هستیم. خود من هم همینطور شدهام، به قول پدرم همه به دنبال کلفتی نان و نازکی کار هستند.
در کار هم اگر عاشقانه آدم کار کنیم و اگر کسی سنگ جلوی پا نیندازد و بگذارند کار انجام شود، میشود همان زمان، میشود مدینه فاضله. الان طوری شده که خیلیها در کار نکردن به همدیگر نگاه میکنند. میگویند اِ چطور است که او کار نمیکند، خوب من هم کار نمیکنم. اما اینطور نمیشود کشور را ساخت. هر کس باید کار خودش را بکند، هر کس مسئول کار خودش است.
جنگ امروز ما با خودمان است
غلامی خاطرنشان میکند: من خودم خیلی مشکل دارم. به کسی هم کار ندارم. اول خودم باید درست باشم، انسان باشم. راهکارم این است که تا توان دارم زحمت بکشم، اسراف نکنم، چه در محل کار چه در خانه. بهینه زندگی کنم، مصرف به اندازه باشه.
نه که من خیلی خوب باشم، نه، ولی سعی خودم را میکنم. به نظرم خدا هم یک جای خوب نشسته و میبیند که ما چکار میکنیم و خیلی زود هم جواب میدهد. او در پایان یادآور میشود: جنگ ما الان با خودمان است، اگر بتوانیم بر نفسمان در همه شئون زندگی غلبه کنیم، موفقیم.
* این گزارش پنج شنبه، ۸ بهمن ۹۴ در شماره ۱۸۰ شهرآرامحله منطقه ۱۱ چاپ شده است.

