کد خبر: ۸۲۵۳
۱۵ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۰:۰۰
دیدار با رهبری آخرین آرزوی مادر شهید چوبدار بود

دیدار با رهبری آخرین آرزوی مادر شهید چوبدار بود

مادر شهید چوبدار یک ماه پس از برآورده‌شدن آخرین آرزویش، یعنی دیدار با رهبری دار فانی را وداع گفت و شادمانه به دیدار فرزند شهیدش شتافت.

۸ فروردین ۱۳۹۳ ساعت روی دیوار ۸:۲۰ دقیقه را نشان می‌دهد. زنگ درِ خانه مادر شهیدمحمدکاظم چوبدار به صدا درمی‌آید. لحظه‌ای بعد رهبر معظم انقلاب در چهارچوب در ایستاده‌اند. آمده‌اند تا طبق قراری که با خانواده شهدا گذاشته‌اند، به قولشان عمل کنند و این‌بار به خانواده شهیدی در محله آبکوه‌ سر بزنند.

شهیدی که اوایل انقلاب در درگیری‌های ایلام غرب در سال ۱۳۵۹ شهید می‌شود. پسر دوم شهید به پیشواز آقا می‌رود. همه خانواده اشک شوق بر چشمانشان جاری است و نمی‌دانند این شوق را چگونه بر زبان آورند.

چند دقیقه بعد آقا نشسته‌اند روی صندلی کنار تخت صغری محمدیان، مادر شهید محمد‌کاظم چوبدار. مادری که بار‌ها و بار‌ها توسط عروس کوچکش به گوش بنیاد شهیدی‌ها رسانده بود که شاید دیگر مهلت نداشته باشد بیشتر از این برای دیدار آقا صبر کند.

این دیدار حدود یک ساعت طول می‌کشد و آقا از احوال سه پسر شهیدمحمدکاظم می‌پرسند و وقتی متوجه می‌شوند یکی دندان‌پزشک شده است، یکی طلبه و دیگری کارمند هلال‌احمر، «احسنت» بر لبانشان جاری می‌شود.

ایشان پس‌از صحبت‌هایی درباره مقام شهید و شأن خانواده‌های شهدا، با دستخط خودشان روی صفحه اول قرآنی تاریخ می‌زنند و آن را به خانواده شهید تقدیم می‌کنند. از طرفی مراسم عمامه‌گذاری فرزند محمدکاظم هم به دست مبارک ایشان انجام می‌شود و چفیه‌شان را هم روی دوش نوه کوچک خانواده می‌اندازند. رهبر انقلاب، پس از این مراسم، مدتی با مادر شهید صحبت می‌کنند و خانم محمدیان به رهبری می‌گوید: به جز دیدار شما آرزویی ندارم.

حالا دو ماه از تاریخ حضور رهبر انقلاب در محله آبکوه‌ می‌گذرد، اما دیگر مادر شهید چوبدار در جمع خانواده‌اش نیست. این مادر دلداده، پس از برآورده‌شدن آخرین آرزویش، یک ماه پیش دیار فانی را وداع گفت و شادمانه به دیدار فرزند شهیدش شتافت. چشمت روشن مادرم...


هم‌سلولی آقا و شهید هاشمی‌نژاد

شهید محمد‌کاظم چوبدار در سال ۱۳۴۸ با استفاده از شناسنامه برادر بزرگ‌ترش در سنی کم به سربازی می‌رود. وی در جریان سرپیچی از دستورات و مقابله‌با یکی از فرماندهان ارتش که به سربازان فحاشی کرده بود، مدتی به زندان ارتش در مشهد می‌افتد و آن‌طورکه برای خانواده‌اش تعریف کرده بود، مدت ۱۰ تا ۱۵ روز با آیت‌ا... خامنه‌ای و شهید هاشمی‌نژاد در زندان بوده‌اند. همین مدت آشنایی باعث می‌شود، زمانی که به جبهه می‌رود، شهید هاشمی‌نژاد به خانواده او سر بزند و از آن‌ها دلجویی کند. 

محمد‌صادق، برادر شهید می‌گوید: محمد‌کاظم در بیشتر، تظاهرات‌های مشهد شرکت داشت و از سردمداران نخستین گرو‌ه‌های راهپیمایی علیه رژیم در محله آبکوه بود. گروه‌هایی که موجب علنی‌شدن تظاهرات در سطح مشهد شدند.  

شهید چوبدار مدتی به زندان ارتش می‌افتد و مدت ۱۰ تا ۱۵ روز با آیت‌الله خامنه‌ای و شهید هاشمی‌نژاد در زندان بوده‌


نخستین گروه تظاهرات کنندگان مشهد

«به‌دلیل نظارت و ترس شدیدی که ساواک در شهر ایجاد کرده بود، هنوز کسی جرئت تظاهرات علنی علیه رژیم شاه را نداشت، اما در همین زمان، چند نفر از جوانان محله آبکوه به نام‌های غلامرضا قدسی، عبدا... رحمتی، مصیب سلیمانی و برادر من با همراهی چند نفر دیگر از جوانان محله‌های دیگر مشهد، نخستین گروه تظاهرکننده‌ها را به راه می‌اندازند.»

برادر شهید با بیان این مطلب ادامه می‌دهد: گروه آن‌ها، ۲۰ تا ۲۵ نفر بود که باتوجه به نظارت‌های ساواک به روش خاصی تظاهرات می‌کردند.  
آن‌ها هر روز چند نقطه از شهر را مشخص می‌کردند؛سپس به‌صورت ضربتی وارد خیابان شده و پس‌از شعاردادن علیه شاه از محل متواری می‌شدند و چنددقیقه بعد به محله دیگری می‌رفتند و شعار می‌دادند.

این تظاهرات چنان مشهور شده بود که هر شب رادیو بی‌بی سی آن را اعلام می‌کرد. ساواکی‌ها بسیار تلاش کردند با زور و حتی وعده این افراد را شناسایی و دستگیر کنند، اما  موفق نشدند.

محمدصادق چوبدار اضافه می‌کند: محمدکاظم، بیشتر به‌عنوان سردسته تظاهرات‌های انقلابی نقش‌آفرینی می‌کرد. این طور بود که در نخستین سال جنگ تحمیلی در ۲۶ بهمن سال ۱۳۵۹،  در ایلام و به فرماندهی شهیدچمران در درگیری‌های آن روز‌ها به شهادت رسید.

دیدار با رهبری آخرین آرزوی مادر شهید چوبدار بود


تشکیل بنیاد شورای محله 

کودکی‌های شهید محمد‌کاظم چوبدار آن‌طورکه مادرش می‌گفت، پر بوده است از شجاعت و مردانگی: «در نوجوانی و جوانی بنیاد شورای محله را راه انداخت تا به کمبود‌های محله زندگی‌مان آبکوه رسیدگی کند. او تا بود، برای تهیه کمبود‌های محله مانند ارزاق عمومی و امکانات آب و نفت و ... بسیار تلاش می‌کرد.»

صغری محمدیان درباره اخلاق و رفتار‌های شهید نیز برای ما گفت: «یار نیازمندان و محرومان بود.تا می‌توانست به نیازمندان کمک می‌کرد. به مسن‌تر‌ها احترام می‌گذاشت. هر وقت  کمکی می‌خواستند، کوتاهی نمی‌کرد. یک بار صاحب‌کار یکی از بچه‌های محله‌مان با او رفتار بسیار بدی کرده بود و پول کارکردش را به او نمی‌داد، اما وقتی محمد‌کاظم باخبر شد حق آن شاگرد مغازه را از صاحب‌کارش گرفت.»


دلش برای جبهه پر می‌کشید 

«وقتی ازدواج کردیم، می‌دانستم زندگی با یک مبارز انقلابی نمی‌تواند خیلی راحت باشد. بالاخره دغدغه‌های انقلابی داشتن، کمی خانواده را به سختی می‌اندازد. خیلی وقت‌ها ناچار بودیم زندگی را دور از او سر کنیم.زندگی به منوال زندگی همه انقلابی‌های فعال می‌گذشت. خدا به ما سه فرزند پسر داد. خیلی نیاز داشتم که در کنار من و پسرهایش بماند، اما سال ۵۷ بود و زمان فعالیت‌های انقلابی.»

همسر شهید چوبدار در ادامه حرف‌هایش می‌گوید: خیلی وقت‌ها پسر‌هایم را هم با خودش به تظاهرات می‌برد. خیلی تاکید داشت که فرزندانم انقلابی و متدین بار بیایند. او درباره انقلاب و انقلابی‌ها با بچه‌ها سخن می‌گفت تا آن‌ها را با انقلاب آشنا‌تر سازد.

جنگ شروع شد. دو سه‌ماهی که گذشت، خیلی دلش هوای جبهه کرد، اما من کمی نگران بودم که با سه فرزند تنها بمانم و او را از دست بدهم و برای همین راضی به رفتنش نمی‌شدم، اما او همیشه آرامم می‌کرد و می‌گفت من شما را به خدا و امام هشتم می‌سپارم و آن‌ها نمی‌گذارند هیچ آسیبی به تو و فرزندانم برسد و بهترین مراقب شما هستند. وقتی مطمئن شدم که دلش پر می‌کشد برای جبهه و رزمندگی، دیگر مقاومت نکردم و خواستم مطمئن شود که رضایت دارم تا با دلی آرام برود.  


نامه نگاری روی کاغذ‌های کمپوت

فاطمه عکاس‌مصور با گفتن خاطره‌ای یاد آن روز‌ها را زنده می‌کند: «قبل از اینکه شهید محمدکاظم عازم جبهه شود، زخم معده داشت و من برای او بسیار نگران بودم، اما او برای آرام‌کردن من، گاهی نامه‌هایش را روی کاغذ‌های کمپوت می‌نوشت تا من متوجه شوم که مراقب خودش هم هست و نگرانی‌ام کمتر شود.»

وی ادامه‌ می‌دهد: ایشان، بسیار تاکید داشتند که فرزندانشان با سلاح و تکنیک‌های جنگی آشنا شوند و زمانی که به سن بلوغ رسیدند، راه مبارزه با مستکبران را ادامه دهند.

 

دیدار با رهبری آخرین آرزوی مادر شهید چوبدار بود

پیشروی در باران گلوله

شهیدمحمد‌کاظم با دایی‌اش، علی‌اصغر محمدیان از فعالان انقلاب بسیار صمیمی بودند. دو نفر از هم‌رزمان محمدکاظم، خبر شهادتش را به علی‌اصغر می‌دهند؛ آن هم زمانی که خانواده شهید در مجلس چهلم پدربزرگشان هستند.

هم‌رزمانش گفته بودند ایشان به فرماندهی گروهی وارد خاک دشمن می‌شوند و در بارانی از گلوله پیش می‌روند. ابتدا گلوله به گردنشان اصابت می‌کند و روی آخرین سنگر می‌افتد و زمانی که چند نفر دیگر را می‌فرستند تا او را عقب بیاورند، دو نفر تا نزدیکی جسد ایشان می‌روند و آن‌ها نیز تیر می‌خورند و فرمانده دستور می‌دهد که نفر سوم بازگردد تا او هم شهید نشود.  


تشییع‌جنازه‌ام را کنار مقبره شهید قدسی برگزار کنید

شهید محمد‌کاظم چوبدار پیش‌از شهادت در بخشی از وصیت‌نامه‌اش می‌نویسد: «اگر جنازه‌ام پیدا شد، آن را در بهشت‌رضا دفن کنید، اما قبل‌از دفن، جنازه‌ام را در کنار مقبره شهید قدسی (نخستین شهید محله آبکوه و سومین شهید انقلاب در مشهد) شهید محمد‌نبی مبارز و شهید منوچهر رزاقی بگذارید تا فیضی از روح بزرگ این سه تن از شهدای ۲۶ آبان سال پنجاه و هفت نصیبم شود؛ همان شهیدانی که نیمه‌شب در زیر سایه شوم سلاح‌های بی‌روح دژخیمان پهلوی غریبانه دفنشان کردیم و زمزمه می‌کردیم «رهبر ما خمینی است/ نهضت ما حسینی است.»

همان شهیدانی که در آن شب جدایی، قول دادم راهشان را ادامه خواهم داد.شهید محله آبکوه‌، همچنین به خانواده اش می‌گوید اگر هم جسمی از او بر جای نماند، مراسم تشییع‌جنازه‌اش را بر سر مزار شهید قدسی  برگزار کنند. در «مسجدالرسول» محله، برایش شاد‌باش بگیرند، شیرینی توزیع کنند و قرآن بخوانند. فرزندانش را کت و شلوار بپوشانند و سلاح جنگی دستشان دهند و سر مزار پدرشان بیاورند.  



*این گزارش شنبه ۱۷ خـرداد ۹۳ در شماره  ۱۰۷ شهرآار محله منطقه یک چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام