کد خبر: ۷۹۶۲
۱۰ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۰
شهدای محله رضاشهر در بقای انقلاب سنگ تمام گذاشتند

شهدای محله رضاشهر در بقای انقلاب سنگ تمام گذاشتند

در یـادواره‌ای که به نــام شهدای محله رضاشهر لقب گرفت، همسایه‌های این محله دوباره به یاد دلاورمردی‌های جوانان شهید همسایه خود افتادند و به یاد آن روزها و یادآوری خاطراتشان اشک ریختند.  

نجمه سرباز- در یکی از روز‌های دل‌انگیز بهاری که نسیم هم، نفس‌های آخرش را می‌کشید و داشت بهار را بدرقه می‌کرد، اهالی خیابان‌های کوی و برزن رضاشهر در بوستانی به نام «نسیم» گرد هم آمدند تا یاد و خاطره شهدای هم‌محله‌ای خود را زنده‌نگه‌دارند.

در یـادواره‌ای که به نــام شهدای این محله لقب گرفت، همسایه‌های این محله دوباره به یاد دلاورمردی‌های جوانان شهید همسایه خود افتادند و به یاد آن روزها و یادآوری خاطراتشان اشک ریختند.     

 

مسجد المهدی (عج)؛ پایگاه خونین انقلابیون رضاشهر

رضاشهر، محله‌ای خودجوش و انقلابی است که نقش پررنگی در جریان انقلاب دارد. دهه ۵۰ خورشیدی بود؛ دقیقا سال‌های ۵۶. زمین‌های خالی خیابان رضوی ۶ رضاشهر، خواب مسجدی را می‌دیدند که قرار بود به‌همت حاج‌رشید‌پناه، همان که بعد‌ها خیلی‌ها اسمش را در بازسازی هویزه شنیدند، پا بگیرد.

زمین که وقف‌شده آستان قدس رضوی بود، با همت مردم و ریش‌سفیدان محل آجر‌به‌آجر به دست خیّران عاشق بالا رفت تا شد مسجد المهدی (عج). چراغ مسجد این محله با نام ۹۷ شهید روشن می‌شود و روشن می‌ماند.

ناصر مشایخی، عضو هیئت‌امنای مسجد المهدی (عج) با بیان اینکه این مسجد از سال‌۱۳۵۶ ساخته شد و نقش موثری در انقلاب و فعالیت‌های افراد و فعالان انقلابی ایفا کرد، می‌گوید: افراد با تجمع در این مسجد به فعالیت‌های مخفیانه خود ادامه می‌دادند و در تمام فعالیت‌ها با هم همراه بودند و همیشه کار گروهی انجام می‌دادند. آن‌ها همراه با سایر اقشار همراه می‌شدند و به‌سمت حرم راهپیمایی می‌کردند و شعار می‌دادند و با بقیه مردم شهر همراه شده و مشارکت می‌کردند.

محله رضاشهر از سال‌۵۴ ساخته شد و رشد کرد. تنها مسجدی که در این محله مرکزیت داشت، مسجد المهدی (عج) بود و نزدیک به صدشهید از این مسجد برخاستند. مردم این محله، در دوره انقلاب همراه با مردم سایر محلات مشهد، خاطرات بسیاری را رقم زده‌اند؛ به‌طوری‌که در هر راهپیمایی و هر مراسمی، ساکنان این محله نیز همراه با مردم مشارکت داشته‌اند. مردم این محله خوب یادشان است زمانی را که مردم را در صف نفت، به توپ بستند یا از ترس ارتشیان و حمله آن‌ها به مردم، نرده‌های بیمارستان امام‌رضا (ع) را شکستند و داخل آن پریدند تا پناه بگیرند.

در یادواره‌ای که به نام شهدای این محله برپا شد، ساکنان محله، یاد شهدای همسایه را پاس داشتند و به یاد آن روزها و یادآوری خاطراتشان اشک ریختند. یکی از پایگاه‌های فعال، یعنی پایگاه خواهران نجمه مسجد المهدی (عج) برگزارکننده این یادواره بود و زیر‌نظر حوزه‌۱۷ حضرت حمزه سیدالشهدا (ع) و با مشارکت واحد فرهنگی و اجتماعی اداره ناحیه یک شهرداری منطقه‌۹ و شورای اجتماعی محله رضا‌شهر برگزار شد. در این یادواره، یک نوجوان بسیجی دختر در وصف شهیدان، دکلمه‌ای را قرائت و آن را به محضر رهبر فرزانه انقلاب تقدیم کرد.

در حاشیه این برنامه، برپایی نمایشگاه عکس و پوستر، اکران ۱۲۰‌قاب شهدای محله رضاشهر و ایستگاه پذیرایی صلواتی درنظر گرفته شده بود. همچنین یکی از اقدامات زیبای این یادواره، توسل به روح بلند شهدای محله بود که در‌قالب آن، گل‌های لاله که عکس شهید را بر خود داشت، به‌همراه برگی از آیات قرآنی برای ختم قرآن به میهمانان اهدا شد.

در ادامه این برنامه از خانواده پنج شهید والامقام محله (شهیدان معدنی، خلیل‌زاده، روشن‌روان، ایزی، نوکاریزی) تقدیر و لوح سپاس هم ازسوی آقای صبوری، جانشین فرمانده سپاه حوزه حمزه سیدالشهدا (ع) به خانواده این عزیزان اهدا شد.  

 

شهدای محله رضاشهر در پیروزی و بقای انقلاب سنگ تمام گذاشتند

 

شهید ایزی، تولد یک عاشورایی

شهید‌علی ایزی سال‌۱۳۴۲ در خانواده‌ای متدین متولد می‌شود. او از همان سال‌های کودکی تحت تربیت مادر که از طبقه سادات است، قرار می‌گیرد و قبل‌از آنکه به مدرسه برود، با قرآن و احکام آشنا می‌شود.

بی‌بی‌بتول شارع‌شهری، مادر شهید علی ایزی با یادآوری خاطرات کودکی فرزندش می‌گوید:، چون در دوران پهلوی، محیط بیرون از خانه چندان مناسب نبود و من نیز اعتقادی به تربیت دولتی (مدرسه) نداشتم، از همان سال‌های خردسالی تربیت علی را به عهده گرفتم.

او را به مجالس مذهبی و مراسم دینی می‌بردم و از همان سال‌های خردسالی، خواندن قرآن و مطالب مذهبی را به او می‌آموختم. علی نیز با علاقه بسیار این مطالب را فرامی‌گرفت. علی از بین ائمه، علاقه عجیبی به امام حسین (ع) داشت.

هر سال چند روز مانده به ماه محرم، لباس سیاه عزاداری را به تن می‌کرد و تا آخر ماه صفر آن را بیرون نمی‌آورد. یک روز همان‌طورکه برای عزاداری به مسجد محله می‌رفتیم، چشم علی به تابلوی بارگاه امام حسین (ع) افتاد. بعد‌از چند دقیقه سکوت به من گفت: مادر، من خیلی دوست دارم به زیارت امام حسین (ع) بروم. شما فکر می‌کنید من بتوانم به کربلا بروم؟

من هم با لبخند به او گفتم: اگر از ته دل آرزو کنی به کربلا هم می‌روی. علی در همان لحظه چشمانش را بست و آرزو کرد. شهید علی ایزی هنگامی‌که محموله کمک‌های اهالی را به جبهه می‌برد، تحت تاثیر حال‌وهوای جبهه قرار گرفته و از پدر و مادر می‌خواهد که با رفتن او به جبهه موافق کنند.

مادر شهید با یادآوری خاطره آخرین وداع شهید می‌گوید: ما موافقت کردیم و بعد از آنکه دو بار به جبهه رفت و برگشت، برای آخرین وداع در‌حالی‌که لبخند بر لب داشت، به من گفت: مادر جان یادت هست که در کودکی آرزوی رفتن به کربلا را داشتم؟

برای آخرین وداع در‌حالی‌که لبخند بر لب داشت، به من گفت: مادر جان یادت هست که در کودکی آرزوی رفتن به کربلا را داشتم؟ حالا که دارم می‌روم جبهه، احساس می‌کنم که خیلی به کربلا نزدیک هستم؛ بوی کربلا را استشمام می‌کنم. به او گفتم: حق با توست. ما به‌زودی پیروز می‌شویم و راه کربلا هم باز خواهد شد

حالا که دارم می‌روم جبهه، احساس می‌کنم که خیلی به کربلا نزدیک هستم؛ بوی کربلا را استشمام می‌کنم. من که تعجب کرده بودم، گفتم: حق با توست. ما به‌زودی پیروز می‌شویم و راه کربلا هم باز خواهد شد. چند روز بعد از این ماجرا خبر شهادتش را برای ما آوردند. روز شهادت که جنازه‌اش را تشییع می‌کردند، همه می‌گفتند: این گل پر‌پر از کجا آمده/ از سفر کرب‌وبلا آمده.  

 

شهید نوکاریزی؛ شاگرد مکتب حسینی

محسن نوکاریزی، بیستم بهمن ۱۳۳۵ دیده به جهان گشود. کودکی‌اش مانند دیگر کودکان گذشت. با بچه‌های هم‌سن‌وسالش بازی‌های مخصوص همان دوران را انجام می‌داد. بازیگوشی می‌کرد و کودکی. هرقدر به سن و سالش اضافه شد، درک و فهمش نیز افزایش می‌یافت. در مدرسه هم درس می‌خواند و هم شیطنت می‌کرد؛ با این‌حال کسی از او شکایتی نداشت.

در تظاهرات مردمی که برای شکل‌گیری انقلاب انجام می‌گرفت، شرکت فعال داشت و همیشه از پیام‌های جدید حضرت امام (ره) سخن می‌گفت. از رژیم پهلوی بی‌نهایت بیزار بود و تفکر دیگری جز پیروزی انقلاب در سر نداشت.

بالاخره انقلاب اسلامی ایران به رهبری حضرت امام خمینی (ره) در ۲۲‌بهمن‌۱۳۵۷ به پیروزی رسید. در آن روز‌ها محسن سر از پا نمی‌شناخت. باوجودی‌که ۱۲ سال بیشتر نداشت، در جشن مردمی پیروزی انقلاب شرکت و در کوچه و خیابان شیرینی پخش می‌کرد. تمام توجهش به سخنرانی‌های انقلابی حضرت امام خمینی (ره) بود تا اینکه جنگ تحمیلی ایران و عراق آغاز شد.

سال‌۱۳۶۳ او که نوجوانی انقلابی، با تفکر دفاع از وطن بود، علاقه شدیدی به رفتن به جبهه نشان می‌داد، اما پدرش هنوز، سن او را مناسب برای شرکت در جنگ نمی‌دانست؛ به همین دلیل تا آن زمان هنوز با اعزام محسن به جبهه‌های جنگ موافقت نمی‌کرد.

ابتدا برای اینکه آمادگی دفاعی را بیاموزد، برای گذراندن دوره آموزشی، راهی پادگان‌های نیرو‌های سپاه شد. به‌دلیل عشق به جبهه و جنگ، دوران آموزشی را به‌سرعت پشت‌سر گذاشت و برای اعزام به جبهه‌های جنگ آماده شد.  

 

شهدای محله رضاشهر در پیروزی و بقای انقلاب سنگ تمام گذاشتند

 

اعزام به جبهه

در همان سال ۱۳۶۳ بالاخره با پافشاری بسیار، موافقت پدر را جلب کرد و به جبهه‌های نبرد اعزام شد. نخستین عملیاتی که محسن نوکاریزی در آن شرکت داشت، فتح‌المبین بود. محسن در این عملیات با‌توجه‌به ایمان قلبی به رهبری امام خمینی (ره)، رشادت‌های بسیاری از خود نشان داد و در‌نهایت از ناحیه پهلو مجروح شد.

دوران نقاهت را در‌کنار خانواده‌اش می‌گذراند و پس‌از بهبودی نسبی، دوباره تصمیم می‌گیرد به جبهه اعزام شود. خانواده می‌کوشند تا شاید بتوانند او را مدت بیشتری در خانه نگهدارند تا بهبودی کامل حاصل کند، ولی محسن که روح و دلش در جبهه‌های جنگ بود، نتوانست طاقت بیاورد و باز هم به جبهه رفت.

وقتی برای بار دوم به جبهه اعزام شد، به عضویت واحد تخریب در‌آمد. در چند عملیات به‌عنوان تخریبچی شرکت داشت و شجاعت خود را به اثبات رساند تا اینکه درنهایت در یک عملیات جنگی در منطقه مهران، برای دومین‌بار و این بار از ناحیه پا، دچار آسیب شد. شهید محسن نوکاریزی در تمام چهار‌سالی که در جبهه‌ها حضور داشت، در همه عملیات‌ها حاضر شد و دلاورانه با دشمن متجاوز بعثی جنگید و از آب و خاک وطنش دفاع کرد.   

 

شهید خلیل‌زاده، شاگرد زرنگ جبهه

شهید‌محمد‌رضا خلیل‌زاده، در خانواده‌ای مذهبی پا به این دنیا می‌گذارد. پدرش در وصف او می‌گوید: او را در خانه «مهرداد» صدا می‌کردیم و روزگار را در کنار ما و برادرش می‌گذراند. مهرداد همچون برادر خود، کودکی باذکاوت بود که درس‌خواندن را اولویت اول خود قرار می‌داد و کلاس‌هایش را به‌صورت جهشی طی می‌کرد تا فاصله بین او و دانشگاه کم شود.

محمد‌رضا و محمد‌علی به نقل پدر، از ۱۱‌سالگی همواره در کلاس‌های دکتر بهشتی شرکت می‌کردند و این خود به انگیزه‌ای برای مبارزه در فعالیت‌های انقلابی آن‌ها مبدل شده بود. این دو برادر پس‌از انقلاب نیز دست از فعالیت نکشیدند و همراه با پسرخاله خود، آقای دهقانی، خود را برای جنگ آماده کردند.

پدر محمدرضا می‌گوید: از محله‌مان شهید صالحیان و شهید ظهوریان با مهرداد در جنگ هم‌رزم بودند. مهرداد، چون از سواد برخوردار بود، در ایام غیر از عملیات وصیت‌نامه بچه‌ها را می‌نوشت و در حین عملیات کمک‌آر‌پی‌جی‌زن بود.

دل این پسر تا آنجا صاف بود که حتی دیگر رزمندگان حاضر می‌شدند پشت سر او نماز بخوانند.۱۵‌روز قبل‌از عملیات، ۴۰‌نفر از مسجدی‌ها را برای دیدن رزمندگان راهی جبهه کردیم و با رسیدن به آنجا، شروع کردیم به دیدار با بچه‌های جنگ و گرفتن عکس از آن‌ها. کارمان که تمام شد، دوباره به مشهد بازگشتیم و هنوز هفت‌روزی بیشتر از آن نمی‌گذشت که درِ خانه به صدا درآمد و خبر شهادت پسرم را آوردند.محمد‌رضا خلیل‌زاده که در خانواده معروف به «مهرداد» بود در بیست و دومین روز از فرورین سال ۱۳۶۲ و در جریان عملیات والفجر یک، براثر برخورد ترکش به ناحیه پشت سر، در‌حالی دار فانی را وداع می‌گوید که شهید برونسی با حضور بر بالینش، او را بسیار نورانی در‌می‌یابد.

* این گزارش پنج شنبه، ۲۰ خرداد ۹۴ در شماره ۱۵۱ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام