کد خبر: ۷۹۲۶
۱۲ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۰
جانباز دفاع مقدس، شهید مدافع حرم شد

جانباز دفاع مقدس، شهید مدافع حرم شد

شهید مدافع حرم محمد‌رضا حسینی‌مقدم از جانبازان هشت سال دفاع مقدس در دفاع از حرم مطهر امامین عسکریین (ع) در شهر سامرا روز ۱۶ بهمن‌۹۳ به شهادت رسید.

وارد وکیل‌آباد‌۶۲ می‌شوم، به یکی از کوچه‌های مسجدالاقصی. درست مقابل مسجد ایستاده‌ام. از زنی که چهره‌اش نشان از نشستن گرد پیری بر چهره‌اش می‌دهد، سراغ منزل سردار شهید حسینی‌مقدم را می‌گیرم، آهی می‌کشد و با انگشت اشاره، خانه را نشانم می‌دهد.

زنگ در را که می‌فشارم، از آن طرف آیفون صدای مردانه‌ای مرا به طبقه بالا فرامی‌خواند. به محض ورود در گوشه سمت چپ پله‌ها، فضایی زیبا و معطر به عطر شهید و حجله‌ای از تصاویر او را می‌بینم؛ حجله‌ای پر از ستاره... در یک لحظه انگار به چندسال پیش سفر می‌کنم؛ به روز‌های جنگ و جبهه و یاد خاطرات دور و نزدیکی می‌افتم که درباره این کوچه‌ها شنیده‌ام؛ کوچه‌هایی که با عطر شهدا پُر و حجله‌ای از تصاویر آن‌ها برپا می‌شد...

 

جنباز جنگ تحمیلی بود

«شهید مدافع حرم محمد‌رضا حسینی‌مقدم از جانبازان هشت سال دفاع مقدس در دفاع از حرم مطهر امامین عسکریین (ع) و پس‌از درگیری با تروریست‌های تکفیری داعش در شهر سامرا روز ۱۶ بهمن‌۹۳ و در‌حالی‌که ۵۹‌سال بیشتر نداشت، به شهادت رسید.

او سال‌۱۳۳۳ در خانواده‌ای مذهبی متولد می‌شود و پس‌از طی دوران طفولیت و تحصیل در سال‌۱۳۵۵ با گذراندن دوره تاسیسات حرارت مرکزی از نیمه دوم سال‌۱۳۵۶ با شکل‌گیری حرکت مردمی، قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در یک شرکت تولیدی مشغول به کار شد  و از تاریخ ۳۱ تیر‌۵۹ به استخدام شرکت تولیدی قطعات اتومبیل ایران درآمد.

در روز‌های آغازین جنگ، با قاطعیت و استواری در راستای عمل به دستور امام راحل و به‌دلیل گستردگی نبرد و پس‌از ۹ ماه دوندگی و تلاش برای اعزام به جبهه، تصمیم گرفت با حضور فیزیکی در مناطق و عملیات‌ها نقشی پررنگ ایفا کند و روز ۲۲ مهر ۶۰ برای نخستین‌بار به جبهه اعزام شد.

از اولین عملیات (طریق‌القدس) تا آخرین عملیات (مرصاد)، سعادت حضور در جبهه را داشت و به گفته خودش، بیشترین تجربه را در چزابه کسب کرد. شهید حسینی‌مقدم ۱۳۴۲ روز جبهه و جنگ را تجربه کرده و در آن زیسته است.»

به‌ناگاه با صدای خوشامدگویی خانمی که به نظر می‌رسید همسر شهید است، از این افکار بیرون می‌آیم. به طبقه بالا می‌روم. خانه‌ای در کمال سادگی که همه‌چیز منظم سر جایش چیده شده است. در و دیوار خانه با عکس و یاد شهید مزین شده است.
روز‌های این خانه، روز‌های بی‌تابی و بی‌صبری نیست؛ چرا‌که تمام اعضای خانواده بر این اعتقادند که پدرشان از پیش‌شان نرفته و در لحظه‌لحظه زندگی‌شان او را حس می‌کنند. باوجوداین و با اینکه سه ماه از رفتن سردار شهیدمحمدرضا می‌گذرد، در تمام مدت مصاحبه‌ام با این خانواده، رنگ غم و دلتنگی را به‌خوبی می‌توان بر چهره و دلشان مشاهده کرد.

به‌ویژه زمانی که می‌گویند امسال اولین سال است که دیگر روز پدر، وجود پدر را در کنار خود نداریم و جای خالی پدر را تنها عکس‌های روی دیوار پر کرده‌اند، در یک لحظه اشک بر روی گونه اعضای خانواده سرازیر می‌شود...  

 

هم جانباز جنگ و هم شهید مدافع حرم

 

علی‌وار زندگی می‌کرد

سیده‌خدیجه کاظمی ۲۱‌ساله بود که با سردار شهید حسینی‌مقدم در مهر‌۶۱ و بحبوحه جنگ ازدواج کرد. حاصل ازدواجشان دو دختر و دو پسر است. همسر شهید در‌حال حاضر به‌عنوان کارشناس برنامه و بودجه مرکز بهداشت شماره یک مشغول کار است.‌

می‌گوید: از اول ازدواجم بر این عهد پایبند بودیم که من، فاطمه‌وار زندگی کنم و سردار شهید، علی‌وار. ایشان همیشه بر این نکته تاکید داشتند که حداقل باید بتوانیم یک‌ذره شبیه آن‌ها زندگی کنیم. همین‌طور هم شد؛ آن‌قدر نجیب و پایبند به اعتقادات دینی‌اش بود که بعد از این همه سال زندگی در کنارش، حس می‌کنم تازه و بعد از شهادت، شناختیمش.

ادامه می‌دهد: شش‌سالی از بازنشسته‌شدن محمدرضا می‌گذشت. سال‌های زیادی را به‌عنوان مسئول خط رنگ و تولید در شرکت رینگ‌سازی ایران‌خودرو فعالیت می‌کردند. نه پاسدار بودند و نه ارتشی، اما از اول جنگ به‌عنوان یک شیعه واقعی و بسیجی، گوش به فرمان حضرت امام در جبهه‌ها حضور داشتند و داوطلبانه قدم در این راه‌ها می‌گذاشتند. آن‌قدر در جبهه‌ها رشادت به خرج داده بودند که پس‌از شهادت، «سردار» به ابتدای اسمشان اضافه شد.

کاظمی که سال‌های بسیاری را کنار همسرش در جبهه‌ها به پرستاری از رزمندگان گذرانده است، وقتی صحبت از جبهه و ازدواجشان می‌شود، می‌گوید: هم‌سنگر بودیم؛ با این تفاوت که من در پشت جبهه خدمت می‌کردم. 

 

همیشه می‌گفت سامرا غریب است

سردار، یک شیعه واقعی بود. بعد از اربعین حسینی تقریبا سه‌ماهی می‌شد که در عراق حضور داشتند که ۱۶ بهمن‌۹۳ توسط نیرو‌های تکفیری داعش به شهادت می‌رسند. مدت‌ها قبل از حادثه در جمع هم‌رزم‌هایشان وصیت می‌کنند که «اگر شهید شدم، در وادی‌السلام مرا دفن کنید.» همین‌طور هم شد. علاقه شدیدی به حضرت علی (ع) داشتند و تمام زندگی‌شان با یاد و نام علی (ع) بود.

از همسرشهید می‌پرسم: آیا واقعا شما راضی بودید که همسرتان در شهری دیگر و برای دفاع از مردم سرزمینی دیگر بجنگد؟ در‌حالی‌که به یاد حرف‌های همسرش می‌افتد، می‌گوید: محمدرضا همیشه می‌گفت سامرا خیلی غریب است و مردمش بی‌دفاع هستند.

وظیفه خود می‌دانست که به یاری مردم این سرزمین برود. ایشان می‌گفت شیعه بعد از سال‌ها رنج و زحمت توانسته در جهان اسلام به‌صورت امن زندگی کند و وظیفه ماست که به یاری شیعیان جهان برویم تا آن‌ها هم بتوانند نفسی بکشند. رفتن ما باعث می‌شود در دل این شیعیان، روزنه امیدی به‌وجود آید تا بتوانند از آنچه حقشان است، واقف شوند. آن‌ها باید الگویی به نام «ایران» داشته باشند. من هم تصمیم داشتم پس‌از بازنشستگی دوشادوش شهید از رزمندگانی که بیمار یا زخمی شده‌اند، پرستاری کنم که متاسفانه قسمت نشد. 

 

هم جانباز جنگ و هم شهید مدافع حرم

 

این روز‌ها هر جا می‌رویم از محمدرضا می‌گویند

همسر شهید ادامه می‌دهد: شاید باورتان نشود ما بعد‌از شهادتشان، ایشان را شناختیم. امروز هر‌جا می‌رویم، از خوبی‌ها و کار‌های بزرگی که محمدرضا انجام داده می‌گویند. از بیشتر این کار‌ها خبر نداشتیم... با خودم می‌گویم بعد از این همه سال ایشان را نشناختم.

حضور میهمانان در مراسم اربعین سردار باورنکردنی بود. بیش از صد‌ها نفر به‌صورت خودجوش به عراق آمده بودند. علاوه‌برآن، بسیاری از کاروان‌های زیارتی و مردم عراق هم در مراسم مسجد شیخ‌طوسی حرم حضرت امیرالمومنین (ع) حضور داشتند. تعدادشان بنا به گفته رئیس دفتر سفارت ایران بیش‌از ۶۰۰ نفر بود.

به گفته خانم کاظمی، شهید حسینی‌مقدم همیشه وقتی یاد یاران شهیدش می‌افتاد، به‌شدت اندوهگین می‌شد و از آن به‌عنوان یک درد بزرگ یاد می‌کرد. 

 

برای سلامتی‌اش همیشه صدقه می‌دادم

خانم کاظمی می‌گوید: زمانی که در جبهه بودند هم دائم نگران حالشان بودم، تا اینکه یک شب خواب عجیبی دیدم و زمانی که آن را تعبیر کردم، دلم آرام گرفت. از آن روز به بعد فقط برای سلامتی ایشان دعا می‌کردم و صدقه می‌دادم. تمام آرزوی من زنده‌ماندن و سلامتی ایشان بود. یک‌جور‌هایی دلم آرام گرفته بود.  

باوجودی‌که تحصیلات دانشگاهی داشت، همیشه خودش را کارگر ساده‌ای بیش نمی‌دانست؛ در عین‌حال بسیار دقیق بود. محمدرضا ساعات طولانی برای طراحی و ساخت قطعات، وقت می‌گذاشت و نتیجه آن، طوری بود که مهندسان آلمانی از این همه دقت نظر و حساسیت در بهت مانده بودند و می‌گفتند اگر ما در ایران‌خودرو ۲۰ نفر مهندس مانند ایشان داشته باشیم، صنعت ایران‌خودرو هم‌پایه صنعت خودروسازی کشور آلمان می‌شود. محمدرضا همیشه سعی داشت جنس ایرانی در جهان اول باشد و تمام تلاشش را برای تحقق این هدف انجام می‌داد.

 

هم جانباز جنگ و هم شهید مدافع حرم

 

حرف‌زدن با عکسش آرامم می‌کند

همسر شهید ادامه می‌دهد: اعضای خانواده ما مثل یک زنجیر به هم وصل هستند و در تمام مراحل زندگی با هم بودیم و هستیم. گاهی دور هم می‌نشستیم و برای مسائل و مشکلات زندگی‌مان با هم تصمیم می‌گرفتیم و مشورت می‌کردیم. سردار شهید همیشه سعی داشت بهترین محیط را برای خانواده‌اش فراهم کند تا مبادا در زندگی کم بیاوریم.

همیشه به فرزندانمان تاکید داشتند تا می‌توانند بر روی درسشان تمرکز کنند و هیچ‌وقت به امید این نباشند که پدرشان دارای موقعیت خاصی است و از جایی حمایت می‌شود. یک پایشان را از دست داده بودند، اما تا امروز به‌هیچ‌وجه از سهمیه جانبازی‌شان چیزی نگرفته‌ایم و نخواهیم گرفت.

یک پایش را در جنگ از دست داده بود اما  از سهمیه جانبازی‌اش چیزی نگرفته‌ایم و نخواهیم گرفت

 

بچه‌ها در مدارس و دانشگاه‌های دولتی تحصیل کرده‌اند و با همت خودشان توانسته‌اند موفقیتی کسب کنند. از کودکی، بچه‌ها را عضو کانون پرورشی فکری کودکانان و نوجوانان کرده بودند؛ برای بچه‌ها ازسوی این کانون کتاب ارسال می‌شد و از این طریق بچه‌ها به کتاب و درس علاقه‌مند شدند.

این روز‌ها دلتنگی‌ام هنگام صحبت‌کردن با عکسش آرام می‌شود. همیشه او را با تمام وجود، کنار خودم حس می‌کنم و هیچ‌وقت فکر نمی‌کنم که رفته است.

 

بار‌ها تا سرحد شهادت پیش رفت

سردار اسماعیل قاآنی، جانشین فرمانده سپاه قدس سپاه پاسداران در مراسم گرامیداشت یاد و خاطره شهید مدافع حرم سردار محمد‌رضا حسینی‌مقدم که در مسجد فاطمه زهرا (س) مشهد برگزار شد، گفت: شهید حسینی‌مقدم جزو مردان بااخلاصی است که جوانی خود را در عرصه‌های مختلفی همچون انقلاب و دفاع مقدس گذراند و بار‌ها تا سر حد شهادت پیش رفت.

اخلاص درونی‌اش سبب باز‌شدن راه جدیدی برای ایشان در مسیر رسیدن به شهادت شد و با جهاد فی‌سبیل‌ا... از خودش گذشت. شهید حسینی‌مقدم موظف‌به حضور در سامرا نبود، اما انگیزه وی برای حرکت در مسیر انقلاب، سبب حضور این شهید بزرگوار در سامرا شد؛ شهیدانی مانند حسینی‌مقدم تصویر مجسم انقلاب هستند.

شهید حسینی‌مقدم به خودباوری جوانان ایرانی و عراقی برای مقاومت دربرابر استکبار کمک بسیاری کرد و دیگر شاهد اعمال زشت و غیر‌انسانی استکبار نیستیم؛ آن‌ها در گذشته هرکار می‌خواستند، در کشور‌های مظلوم انجام می‌دادند و هیچ اعتراضی به آن‌ها نمی‌شد.

صداقت و پاکی انقلاب سبب آفرینش حماسه‌هایی در لبنان، عراق و فلسطین شد. زمانی که اخلاص وجود داشته باشد، سبب بروز حماسه‌های بزرگ می‌شود که نمونه بارز آن، شهید حسینی‌مقدم است؛ کسی که در دفاع مقدس کار‌های بزرگی انجام داد، اما در وقت شهادت مانند یک سرباز ساده درکنار هم‌رزمان خود به شهادت رسید.

جانشین فرمانده سپاه قدس تاکید کرد: یاد شهیدان اسلام که به اقتدار انقلاب و نظام اسلامی ما کمک کرده‌اند، باید به بهترین شکل حفظ شود و ما اقتدار امروز ایران اسلامی را مقابل استکبار مدیون شهیدانی مانند شهید حسینی‌مقدم هستیم.

 

همیشه «یاعلی» می‌گفت

اسما فرزند بزرگ شهید حسینی‌مقدم و در‌حـال حاضر دانشجوی دکترای ادبیات فارسی و مشغول به تحصیل است. هنوز اندوه از‌دست‌دادن پدر را می‌توان از چهره‌اش فهمید. به یاد خوبی‌های پدرش می‌افتد و می‌گوید: خیلی چیز‌ها درباره پدرم نمی‌دانستیم تا اینکه بعد‌از شهادتشان، ایشان را کشف کردیم.

شهادت ایشان و روایت‌هایی که دوستانشان از ایشان بیان می‌کردند، برای ما و برای دوستان بابا، بهتی به‌وجود آورده بود. تمام سال‌ها همیشه یک شخصیت بی‌ریا، بی‌توقع و غیر‌متظاهر را حفظ کرده بودند. نسبت به رویداد‌های اطرافشان بی‌تفاوت نبودند. وجدانی بیدار داشتند.

از نزدیک‌ترین آشنایان گرفته تا غریبه‌ای که در خیابان بود و نیاز به کمک داشت؛ اگر توانایی حل مشکل را در خود می‌دیدند، خودشان را درگیر مشکلات دیگران می‌کردند. خاطره‌ای که هیچ‌وقت از پدرم فراموش نمی‌کنم، این بود که هر زمان می‌خواستند از خانه بیرون بروند «یا علی (ع)» می‌گفتند و در ادامه هم می‌گفتند «خدایا به امید تو، نه به امید خلق روزگار...»

 

هم جانباز جنگ و هم شهید مدافع حرم

 

بعد از شهادت، متوجه شدم پدرم فرمانده بوده!

حسنا دختر کوچک شهید حسینی‌مقدم نیز که دانشجوی پزشکی است، از نجابت و اخلاص و بی‌ریا‌بودن پدرش با افتخار یاد می‌کند و می‌گوید: همیشه وقتی از پدرم می‌خواستم درباره روز‌های جنگ و وقایعش برایم تعریف کند و اطلاعاتی در‌اختیارم بگذارد، آن‌چنان دقیق و با ذکر جزئیات، وقایع عملیات را برایم تعریف می‌کرد که گویا اکنون در آن موقعیت حضور دارد، اما دریغ از اینکه اسمی یا حتی نامی از خودش در آن روز‌ها ببرد. من بعد از شهادت ایشان، متوجه شدم که پدرم در جنگ یکی از دلاورترین بسیجیان و فرماندهان بوده است.

در روز‌های عزاداری ایشان، مردم و جوانانی بودند که از فراق ایشان با تمام وجود بی‌تابی می‌کردند و هنوز افسوس می‌خوریم که چرا ما پدرمان را این‌قدر دیر شناختیم. سالیان سال بود که از ایثار و فداکاری‌های خود هیچ دم نزدند و حالا بعد از شهادت دارند شناخته می‌شوند. پدرم اگر‌چه نتوانستند به مقام شیرین شهادت در روز‌های جنگ نائل شوند، بالاخره به آرزوی دیرینه خود رسیدند و طعم شهادت را با غرور چشیدند.

همیشه هر‌کسی از ایشان کمکی می‌خواست، بی‌دریغ آن کار را انجام می‌دادند و تا جایی که در توانشان بود، در همه امور پیگیر بودند.

 

انگار فرمانده‌ام را  از دست داده‌ام

علی، پسر کوچک سردار شهید حسینی‌مقدم است؛ دانشجوی مقطع کارشناسی پیوسته مهندسی بهداشت حرفه‌ای، دانشگاه علوم پزشکی مشهد. او و پدر همانند دو دوست بوده‌اند و همیشه و در تمام مراحل زندگی، از پدر مشاوره و راهنمایی می‌گرفته است. وقتی که خاطرات پدرش را مرور می‌کند، می‌گوید: همه می‌گویند خوش به حالت پدرت مَرد بود.

مگر می‌شود این روز‌ها دلتنگ پدرم نشویم... هنوز به محض ورود به خانه و دیدن عکسش، خلأ و کمبودش را حس می‌کنیم، اما زمانی که به یاد حرف‌های پدرم که همیشه ما را به صبر و تحمل دعوت می‌کرد می‌افتم، کمی آرام می‌شوم. دچار به‌هم‌ریختگی شده‌ام و نمی‌دانم هنگام مشکلاتم که نیاز به راهنما و سنگ صبور دارم، به چه کسی مراجعه کنم؛ مثل سربازی شده‌ام که فرمانده خود را از دست داده...

 

پدرم را در تمام لحظات زندگی‌ام، حس می‌کنم

محمد، پسر ارشد سردار دارای مدرک دکترای فرهنگ و سیاست‌گذاری فرهنگی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات اجتماعی تهران است. این روز‌ها دلتنگی‌اش را تنها با یاد و حرف‌های پدرش که آویزه گوشش کرده پر می‌کند.

می‌گوید: پدر همیشه می‌گفتند وظیفه ماست از این فتنه‌ای که در عراق و برای مردم بی‌گناه این سرزمین به‌وجود آمده جلوگیری کنیم. همیشه تاکید داشتند که اگر می‌خواهیم جامعه بهتر و سالم‌تری بسازیم، باید درسمان را بخوانیم و از این فضا به نحو احسن استفاده کنیم. باید با مطالعه و کوشش راه ایشان را ادامه دهیم. من هنوز هم فکر نمی‌کنم که پدرم رفته؛ حضور او را در گوشه‌گوشه زندگی‌مان حس می‌کنیم و او را در تمام مراحل زندگی همراه خود داریم.

 

* این گزارش چهارشنبه، ۲۳ اردیبشهت ۹۴ در شماره ۱۴۸ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام