کد خبر: ۷۶۲۴
۱۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۰
آبادی انتهای آخوند خراسانی با نام خاندان کسرایی گره خورده است

آبادی انتهای آخوند خراسانی با نام خاندان کسرایی گره خورده است

با گذشت چندین دهه از فوت بزرگ خاندان کسرایی هنوز هم خیابان جهاد ۵  با نام آن‌ها شناخته می‌شود. خاندانی که توسعه و آبادی زمین‌های انتهای خیابان آخوند‌خراسانی را با خیابان‌کشی و پیاده‌روسازی هایشان رقم زدند.

سال‌هایی است نه چندان دور که خاندان کسرایی، به عنوان مهربان‌ترین و اهل مداراترین ساکنان خیابان جهاد، شادکام و آخوند‌خراسانی، خوانده می‌شوند. خاندانی که توسعه و آبادی زمین‌های انتهای خیابان آخوند‌خراسانی را با خیابان‌کشی و پیاده‌روسازی هایشان رقم زدند و با وقف و دستگیری از مردم باعث شدند تا نام کسرایی بر سر در کوچه پنجم در خیابان جهاد بنشیند.

نامی که گذشته از این عنوان ده‌ها داستان نادیده و ناگفته هم دارد. داستان‌هایی که با وجود برداشته شدن اسم کسرایی از سردر کوچه محل زندگی این خاندان هنوز به فراموشی سپرده نشده است.

داستان‌هایی که شهرآرامحله با نشستن پای صحبت محسن مکرم، بهزاد کسرایی و فاطمه کسرایی، نوه‌های دختری و پسری سلیمان‌خان کسرایی و عالیه‌خانم به رشته تحریر درآورده است. از وقف حسینیه و مسجد گرفته تا بخشش میوه و زمین‌های کشاورزی.

 

از حسینیه و مسجد تا وقف درختان میوه خاندان کسرایی

 

از دیوان‌بیگی تا کسرایی

سلیمان‌خان از ایل‌های قزل‌باش بود که با عنوان دیوان‌بیگی خوانده می‌شد. او بعد از قانون‌گذاری رضا‌شاه برای انتخاب فامیل، «کسرایی» را انتخاب کرد. فامیلی که بعد از فوتش، فرزندان، هشت پسر و یک دختر هم با آن در مشهد ساکن می‌شوند.

محسن، پسر عصمت‌الزمان و محمود مکرم، از واقف‌های بنام مشهدی، با یادی از آن روز‌ها چنین می‌گوید: آن زمان رسم بر این بود که مادربزرگم را نوه‌های بزرگ‌تر باجی‌جان، نوه‌های کوچک‌تر خانم‌جان و مردم هم خانم بزرگ صدا می‌کردند.

باجی‌جان هم باوجود اینکه همسرش به رحمت خدا رفته بود و در تربیت فرزندان دست‌تن‌ها بود، به دلیل باسواد بودن همه بچه‌ها را به مدرسه فرستاد و سواد‌دار کرد. تاجایی که مادر من -عصمت‌الزمان- می‌توانست شعر بگوید. با راهنمایی‌های باجی‌جان دایی‌هایم در دهه‌های ۲۰ و ۳۰ کارمند شدند. یکی در دارایی، آن‌یکی در شهربانی، دیگری در فولاد و یکی هم در راه‌آهن.

باجی‌جان همان طور که زن خیلی باایمانی بود، خانواده دوست هم بود و همیشه دایی‌ها و مادرم را تشویق می‌کرد که اگر هر روز نمی‌توانند با برادر‌ها سر یک سفره بنشینند، دست‌کم یک روز در هفته دور هم جمع شوند.

به خاطر همین تا خودش زنده بود، در روز‌های تعطیل، فرزندان را قطار می‌کرد، سر یک سفره می‌نشاند و از آن‌ها درباره روز و روزگارشان، درس و حساب‌شان می‌پرسید. حتی بعضی از شب‌ها شعر‌هایی را که از بَر کرده بود، برایمان می‌خواند.

مادرم، عصمت‌الزمان، هم همین‌طور بود و همیشه جدا از خواندن شعر‌های خودش، برایمان از سعدی و حافظ می‌خواند.

 

از حسینیه و مسجد تا وقف درختان میوه خاندان کسرایی

 

کاشت درخت برای بخشش میوه به مردم

جدا از جهانگیر و صادق خان، علی‌اکبرخان هم مشهور بوده است. کسی‌که نامش هنوز هم در بین کاسب‌های قدیمی پل فردوس، کشاورزان روستای ملک نیشابور و اهالی میدان عسکریه طلاب به نیکویی یاد می‌شود.

بهزاد کسرایی با گریزی به روز‌های کودکی و جوانی از پدرش چنین می‌گوید: پدرم از ملاکان مشهد بود، اما خیلی‌ها بیشتر از آنکه او را به عنوان ثروتمند بشناسند، به عنوان واقف می‌شناختند. واقعا هم دست به خیر بود. خوب یادم هست که یک روز گروهی از کشاورزان طلاب آمدند و از پدرم درخواست زمین کردند تا خانه‌شان را در آن بنا کنند.

پدرم هم به آن‌ها گفت هرکس هرچقدر در توان دارد بدهد، باقی‌مانده را به او می‌بخشم. این‌طور شد که بخش زیادی از زمین‌های گلشورش را در نزدیکی میدان عسکریه امروزی به کشاورزان بخشید. در حال‌حاضر در این محدوده مسجدی هم روی زمین‌های وقفی پدرم ساخته شده است.

علاوه بر این پدرم چندین باب مغازه در پل‌فردوس، محل فعلی بانک صادرات، داشت. در دهه ۶۰ وقتی صابری‌فر، شهردار مشهد، برای خرید این ملک‌ها آمد تا با تملکشان خیابان آخوند ۳۰ را باز کند، پدرم شرط واگذاری را دادن مغازه به مستأجرهایش گذاشت.

درحالی‌که یکی از مستأجرهایش شش سال اجاره نداده بود، پدرم با برداشتن یک شکلات از مغازه‌اش، این اجاره را به او بخشید. البته این وقف‌ها پایانی نداشت و زمین‌هایش در روستای ملک نیشابور را هم به کشاورزانش بخشید و وصیت‌کرد که هیچ‌یک از فرزندانش حق شکایت و پس‌گیری این ملک‌ها را ندارند.

در برابر این وقف‌ها اگر کسی هم اعتراضی می‌کرد، پدر مرحومم با ایمانی که به خدا داشت، می‌گفت خدا برکتش را می‌دهد. به‌خاطر همین نگاهش، خانه‌مان، خانه‌ای که پدرم در یک هکتار زمین نزدیک بیمارستان سینای فعلی ساخته بود و یک سرش طویله‌های گوسفندان و اسب‌ها بود.

یک سمتش، محل زندگی خدمه و سمت دیگرش هم محل زندگی پدر و مادر و مادربزرگ و سه‌تن از عموهایم -به همراه خانواده‌هایشان- امروز تبدیل به حسینیه حضرت زینب شده است.

زمینی که وقتی پدرم از نیت خیر خریدار برای تبدیلش به حسینه آگاه شد، به مبلغ کمتری واگذارش کرد.

کسرایی ادامه می‌دهد: مادربزرگم عالیه خانم معتقد بود که نباید چشم مردم به مالمان بماند و حسرت بخورند؛ به خاطر همین به پدرم علی‌اکبرخان دستور داد تا هر سال هم‌زمان با فصل برداشت میوه، چند سبد از میوه‌ها جلوی خانه چیده شود که رهگذران اگر با دیدن میوه درختان روی دیوار، هوس خوردن کردند، مقداری از آن را با خود ببرند.

البته بعد‌ها پدرم به اسم هریک از فرزندانش، از نمونه همان درخت‌های میوه‌ای که داخل حیاط بود، جلوی در خانه کاشت که مردم از محصولش استفاده کنند.

 

انگشتی که شفا می‌داد

بدر‌السادات، همسر علی‌اکبرخان، را باقی‌مانده‌های خاندان کسرایی، هنوز هم با دعا‌های خیر و نفس گرم و شفابخشش به یاد می‌آورند؛ سیده‌ای که فاطمه کسرایی با یادی از انگشت شفابخشش چنین می‌گوید: بدر‌السادات خانم همچون عمه و مادربزرگم زنی با ایمان بود که در کمالات چیزی کم نداشت.

ذکر دعا هم هیچ‌وقت از زبانش قطع نمی‌شد. به خاطر همین اخلاق و جد ساداتش تا دعایی در حقت می‌کرد، برآورده می‌شد. خوب یادم هست؛ وقتی مریض می‌شدیم یا استخوان درد می‌گرفتیم، روی نقطه درد با دستش یک یا‌علی (ع) بزرگ می‌نوشت. با همین نوشتن گویی انگشتش شفا می‌داد و درد از بین می‌رفت.

 

از حسینیه و مسجد تا وقف درختان میوه خاندان کسرایی

 

خدمه قبل از خودمان غذا می‌خوردند

دختر صادق‌خان ادامه می‌دهد: بیشتر خاندان در خانه علی‌اکبرخان زندگی می‌کردند، اما خانه جهانگیرخان که رئیس دارایی بود و آقای مکرم شوهر تنها عمه‌ام جدا و خانه ما هم در پشت مکتب نرجس فعلی در کوچه‌ای به نام کسرایی بود که بعد از فوت پدرم شادکام شد.

در تمام این خانه‌ها چندین خدمه با همسر و فرزندانشان زندگی می‌کردند و با تأکید‌های مادربزرگم و قانونش باید خدمه قبل از صاحبخانه غذا می‌خوردند. درحالی که آن زمان در بیشتر خانه‌های ثروتمندان خدمه غذای باقی‌مانده اعضای اصلی را مصرف می‌کردند.


*این گزارش سه شنبه ۱۰  بهمن ۱۳۹۶  در شماره ۲۷۴  شهرآرامحله منطقه ۸ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام