جنگ به روایت کشتیگیر
علیاکبر عیسیزاده، پیشکسوت کشتی مشهد با عشق و علاقه از رشته ورزشیاش میگوید. او قهرمانیهای بسیاری را کسب کرده و شاگردان بسیاری هم پرورش داده است. در کلاسهای ورزشی او در سالن شهید کوشهای جا برای سوزن انداختن هم نبوده است.
چون آقای مربی، پیش از شروع کلاس، افراد موفق شهر را دعوت میکرده تا فقط ۵ دقیقه از دلیل موفقیتهای خود برای شاگردانش بگویند.
همشهری ما در خیابان باباطاهر، همزمان با جنگ تحمیلی، تمام عشق و علاقه خود به کشتی را در راهی دیگر به کار میگیرد و کشتیگیر نوجوانی که بارها قهرمانی را تجربه کرده، داوطلبانه در جنگ حاضر میشود. ۱۵ ماه میجنگد؛ مجروح میشود و باز هم ادامه میدهد و با پایان جنگ، دوباره کُشتی را از سر میگیرد. دوباره کسب قهرمانیهای پیاپی و درادامه مربیگری و سالها در سمتهای مختلف حضور در هیئت کشتی خراسان.
قهرمان کشتی باچوخه خراسان
علی اکبر عیسیزاده متولد سال ۱۳۴۷ در قوچان است. همان ابتدای صحبتش میگوید که از سال ۱۳۶۰ کشتی را شروع کرده است؛ یعنی ۱۳ سالگی و ادامه میدهد: خانوادهای ورزشدوست و کشتیگیر داشتم. پدرم عیسی عیسیزاده در دهه ۱۳۳۰، قهرمان کشتی باچوخه خراسان بود و عمویم همدوره کشتیگیران بهنامی همچون قربان محمد بهادری و مرحوم وفادار.
میگوید: خانوادگی میرفتیم تماشای کشتی باچوخه. گودی در نزدیکی میدان فردوسی و روبهروی سالن کارگران فعلی قرار داشت. گود دیگری هم پشت مجموعه آپارتمانهای مرتفع قرار داشت که الان جای خود را به باغی داده است.
گودی هم در ابتدای محله رسالت دروی بود؛ و او در گودهای چوخه، به فنون پرتابی و فن لِنگ علاقهمند میشود و همچنان تماشاگری پرهیجان است. تماشاگری که خود طعم قهرمانی را میچشد. تعریف میکند: آن زمان علاقهمندان به ورزش کشتی زیاد بودند. یادم است در سال ۶۸، در شهر درگز پهلوان شهر را انتخاب میکردند. حداقل ۶۰ کشتیگیر برای مسابقه حاضر بودند که همه آنها مدعی قهرمانی بودند.
بعد هم میگوید: با دیدن این قهرمانان، خود را جای آنها میگذاشتم و دوست داشتم قهرمان باشم و انگیزه و تلاشم برای ورود به این میدانها بیشتر میشد.
از شهید کاوه خواسته بودم مرا به جبهه ببرد
قهرمان آموزشگاههای مدارس راهنمایی مشهد، استان و کشور میشود؛ و در دوران دبیرستان به میدان جنگ میرود. مسلما برای او که در میدانهای مسابقه، روحیه جنگیدن برای رسیدن به پیروزی را تجربه کرده، جنگیدن از گونهای دیگر است.
خودش میگوید: شهید عزیز، محمود کاوه در خیابان امام رضا (ع) هممحلهای ما بود و به او ارادت داشتیم. به پدرش سپرده بودیم، هر زمان که از جبهه آمد، ما را خبردار کنند که او را ببینیم.
بعد هم اضافه میکند: آن زمان جوانها حس و حال عجیبی داشتند. خود من با وجود اینکه دومسوم راهنمایی بودم، به دفاع از کیانم علاقهمند بودم و بارها از شهید کاوه خواسته بودم که مرا هم به جبهه ببرد.
لبخندی میزند و میگوید: بالاخره امتحانات ثلث خرداد دوران اول دبیرستانم تمام شد و برای آموزش نظامی به پادگان «مزداوند»، حدفاصل سرخس و مشهد رفتم.
در دوران آموزش، افرادی را دیدم که ایمان، عزت نفس و صلابت داشتند و من در این حس و حال آموزش دیدم و آماده جنگ شدم و در واحد تخریب لشکر ویژه شهدا مشغول. ۹ شهریور ۱۳۶۵ بود که در عملیات کربلای ۲، از ناحیه بازو گلوله خوردم. عملیاتی که شهید کاوه نیز در آن شهید شد. اما این دردها در مقابل حسی که در همه ما ایجاد شده بود، ناچیز بود.
بغض گلویش را میگیرد و ادامه میدهد: در جنگ باورهایی در ذهن آدم شکل میگیرد که تا همین سن و سال هم از خاطرم نرفته است. من بهای این باورها را دادهام تا در ذهنم باقی بماند.
مسابقه کشتی در جبهه
یادآوری روزهای جنگ او را به یاد یک مسابقه کشتی میاندازد که در جبهه برگزار شد. برایمان تعریف میکند: مسابقه چ.
بیشتر شرکتکنندگان هم از شمال خراسان. من هم در وزن ۶۲ کیلوگرم شرکت کردم و و برنده این وزن شدم. میگوید: برندهشدن در این مسابقه برایم بسیار هیجانانگیز بود. انگار این توان و جسارت را پیدا کرده بودم که محکم باشم و بتوانم از سرزمینم دفاع کنم.
در جبهه یک مسابقه برگزار شد به نام مسابقه چ. من در وزن ۶۲ کیلوگرم شرکت کردم و و برنده این وزن شدم
حیف است انگشتانش را قطع کنید
چندی پس از گلولهخوردن، دوباره در تاریخ ۲۷ مهر ۶۵ به جبهه باز میگردد. لشکر پنج نصر؛ گردان ثارا... و گردان غواصها. میگوید: ۴۵ روز آموزش دیدیم و برای عملیات کربلای ۴، آماده شدیم. فرماندهام شهید ستوده بود و آنقدر من به این بزرگوار علاقه داشتم که حاضر بودم پس از هر قدم ایشان قدم بردارم.
شهید ستوده در همین عملیات به شهادت رسید. من هم سهساعت پس از شروع عملیات، از ناحیه دست، دندهها و سر ترکش خوردم و مجروح شدم. در بیمارستان قصد قطعکردن دوتا از انگشتانم را داشتند که با انتقالم به بیمارستان اهواز، این اتفاق نیفتاد. متوجه شدم پرستاری گفته است، خیلی جوان است و حیف است انگشتان دستش قطع شود.
هنوز نتوانستهایم واقعیتهای جنگ را به نسل بعد منتقل کنیم
پس از اتمام دوران مجروحیت، مجددا در تیر ماه سال ۶۶، به جبهه میرود. این بار به دعوت از قرارگاه رمضان که ویژه جنگهای نامنظم است.
بعد هم در تیرماه سال ۶۷، به تیپ ۲۱ لشکر امام رضا (ع) میپیوندد. اطلاعات عملیات؛ گردان اخلاص. تا اینکه در مرداد ماه همین سال، با اعلام قطعنامه، جنگ پایان میپذیرد.
از او میپرسیم اهل تماشای فیلمهای مربوط به جنگ هست که در پاسخ میگوید: به عنوان کسی که از سال ۶۵ تا پایان جنگ حضور داشته است، عقیده دارم هنوز نتوانستهایم واقعیتهای جنگ را به نسل بعد منتقل کنیم. در این میان به باور بنده تنها شهید آوینی این کار را بسیار زیبا به انجام رساند.
اینها را که میگوید دوباره بغضی راه گلویش را بند میآورد. در حالی که گلویش را گرفته، میگوید: تا سال ۱۳۸۲، در همین مجموعه بیمه کسی نمیدانست که من جانباز جنگ هستم. مردم فکر میکردند تمام پولهای ایران دست ماست. گلویمان را بغض گرفته بود و نمیتوانستیم حرف بزنیم. اما خوشبختانه وضعیت تغییر کرد و مردم متوجه شدند ماجرا چیز دیگری است و ما به خاطر میهنمان رفتهایم.

۵ دقیقه با موفقها پیش از کشتی
جنگ پایان مییابد و آقای عیسیزاده انجام کارهای شخصی خود را پیش میگیرد. مدیریت بیمه میخواند و بعدها حقوق و کارمند اداره بیمه میشود ورزش را نیز از سر میگیرد و پس از گذراندن دوران قهرمانی در سالهای ۶۹ تا ۷۳، وارد عرصه مربیگری میشود.
قهرمانیهای او قهرمانی کارگران ایران، قهرمانی چوخه و قهرمانی کشتی نیروی زمینی ارتش است. در سالهای ۷۷، ۷۸ و ۸۰ مربی تیم وزارت کار میشود و قهرمان ایران.
اما حکم مربیگری او در سال ۷۳ و از سازمان نیروهای مسلح است. برای ما تعریف میکند: من در باشگاه شهید کوشهای تمرین میدادم و باشگاه ما بسیار شلوغ بود. سعی میکردم به والدین این آرامش خاطر را بدهم که آموزشدادن برای ما چقدر مهم است.
همیشه پنجدقیقه پیش از شروع کلاس، افراد موفقی که میشناختم، دعوت میکردم و از آنها میخواستم که از دلایل موفقیت خود بگویند. این کار خیلی تأثیرگذار بود و بچههای موفقی از این کلاسها بیرون آمد.
خودم حامی مالی شدم
سال ۱۳۸۲، نایب رئیس هیئت کشتی خراسان بزرگ میشود. در این باره میگوید: در این دوره بر ورزش کشتی، شور و نشاط خاصی حاکم بود و حامیان زیادی داشتیم. به ویژه صنعتگران و کارآفرینان. بهطوری که عنوان تیمها نیز به نام کارخانهها بود.
سال ۸۶، رئیس هیئت جودوی کارگران خراسان میشود و به گفته خودش با اینکه ورزش اصلی او کشتی است، اما چهارسال تیم جودوی او در ایران اول میشود. از دلایل موفقیتهایش میپرسیم. میخندد و میگوید: علاقه و صداقت.
در شرایطی که حامیان مالی ورزشی، به دلیل وضعیت اقتصادی کشور توانایی حمایت نداشتند، خودم حامی مالی شدم. شرایط تیم را ردیف میکردم و بچهها را برای مسابقات اعزام. جوایز را هم بدون معطلی از هر نهادی به بچهها میدادیم و دیگر منتظر کسی نبودیم. در این میان هیچکدام از مسابقات ما بدون حضور پزشک و آمبولانس برگزار نمیشد.
اوج پهلوانکها
سال ۱۳۹۰، رئیس هیئت کشتی کارگران استان میشود و به گفته خودش تغییراتی در چیدمان کشتی به وجود میآورد. میگوید: روی کشتی پایه کار کردیم و مربیان بااخلاق را برای آموزش به خدمت گرفتیم.
آن زمان به گفته تمام کارشناسان و صاحبان فن، رده سنی پهلوانکهای مشهد در کشور حرفی برای گفتن داشت. در یک سال حداقل ۲۰ تا ۲۵ مسابقه پهلوانکها برگزار میکردیم که ویژه بچههای ۸ تا ۱۰ سال بود.
اما شرایط ورزش و تیمداری روز به روز سختتر میشد و رئیس هیئت باید جور همه چیز را میکشید. از مهر ۹۰ تا سال ۹۴، رئیس هیئت کشتی بودم و با فراهمنبودن شرایط همکاری، ادامه ندادم و اکنون عضو انجمن پیشکسوتان کشتی خراسان هستم.
نگاه مهربان باباطاهریها
در پایان صحبتها به محله سعدآباد و خیابان باباطاهر میرسیم. محلهای که پیشکسوت کشتی خراسان ۱۰ سال در آن سکونت دارد و حرفهای زیاد برای گفتن. میگوید: در این محله مرا به عنوان ورزشکار میشناسند.
چون هنگام کسب قهرمانیها، در کوچه پرده نصب میشد و مردم از این طریق مرا میشناسند. آنها آنقدر لطف دارند که گاهی برای عرض تبریک قهرمانی در خانهمان را میزنند و خداقوتی میگویند.
آقای عیسیزاده نگاه مهربان باباطاهریها را دوست دارد و میگوید: از احساس هممحلهایها و نگاه مهربانشان لذت میبرم و همین نگاه باعث شد پسرم، تغییر رشته ورزشی بدهد و فوتبالش را کنار بگذارد و کشتی را شروع کند. میخندد و میگوید: همین توجه و احترام همسایهها، نظر او را جلب کرده و وارد عرصه کشتی شده است.
میپرسیم باوجود شغل حساس شما در بیمه، آیا هممحلهایها در این باره نیز از شما درخواستی داشتهاند. میگوید: آنها با وجود اینکه شغلم را میدانند، اما آنقدر مردم فهیمی هستند که در این باره درخواستی نداشتهاند. اما درباره ورزش چرا. آنها نظر مرا درباره انتخاب رشته ورزشی فرزندانشان میپرسند و آنها را راهنمایی میکنم.
مردم دنبال احترامند
صحبت درباره شغل که میشود، از نوع برخورد خود با مراجعان در اداره بیمه میگوید: همیشه سعی کردم برخوردم با مراجعان طوری باشد که حتی اگر قرار است پاسخ منفی بگیرند، با ناراحتی نروند. سعی میکنم، جنبههای منفی را در قالب مثبت ارائه کنم. مردم دنبال احترامند و وقتی به آنها احترام بگذارید، از پافشاری و خواسته خود میگذرند. نحوه انتقال قانون به مردم بسیار مهم است.
این گزارش شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۵در شماره ۲۳۰ شهرآرا محله منطقه یک چاپ شده است.
