کد خبر: ۶۴۹۵
۰۹ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۵:۰۰
یک روز در پناهگاه‌ بدون سقف کارتن‌خواب‌ها

یک روز در پناهگاه‌ بدون سقف کارتن‌خواب‌ها

این راه برگشتی ندارد. مگر خدا کمکمان کند. خانواده‌ام، چون از دستم عاصی شدند مرا از خانه بیرون کردند. من هم به اینجا آمدم. چون جایی را ندارم.

حق دارم بترسم! تنها در زمین‌های افتاده حوالی خیابان حر قدم می‌زنم. گاهی که به زمین‌های متروکه می‌رسم، جرئت جلو رفتن ندارم. قلبم به شدت می‌زند. صدایی از پشت سرم وحشتم را بیشتر می‌کند. پرنده‌ای دوروبر پر نمی‌زند. سعی می‌کنم بر ترسم غلبه کنم و در چهره‌ام نشان ندهم ترسیده‌ام.

با فاصله چند متری از او می‌ایستم. ژولیده است با مو‌های بلند و ریش‌های پر از چرک و دندان‌هایی که شاید یکی دوتایش باقی‌مانده باشد؛ آن هم زرد و کثیف با لب‌های سیاه و کبود و چشم‌هایی که دو دو می‌زند. وضعیت لباس‌هایش هم بدتر از سر و صورتش است.

فکر می‌کند مشتری هستم و دنبال مواد مخدر آمده‌ام. می‌گوید: «آبجی! با این ریخت و قیافه هر کسی ببیندت چیز دندان‌گیری گیرت نمی‌آید.»

نشانی دقیق‌تر می‌دهد. فاصله‌ام را از او بیشتر می‌کنم. حق دارم بترسم! او همه چیزش را از دست داده و آواره کوچه و خیابان شده است و ابایی ندارد جرمی دیگر مرتکب شود!

 

یک روز در پناهگاه‌های بدون سقف کارتن‌خواب‌های حوالی منطقه ما

 

مزارع سبزی که سیاه است

این‌بار این همه ترس را به جان نمی‌خرم. یادم می‌آید چند وقت پیش با زنان بهبودیافته مرکز ترک اعتیاد بهشت پنهان گفت‌وگوی دوستانه‌ای داشتم که در شهرآرامحله چاپ شد.

دست به دامن آن‌ها می‌شوم تا راهی جلو پایم بگذارند و بتوانم با چند کارتن‌خواب که پاتوقشان در گوشه و کنار منطقه ماست، هم‌صحبت شوم.

درباره روز و شب‌هایی که کنار خانواده بوده‌اند و یلدا‌هایی که کنار هم گل می‌گفتند و گل می‌شنیدند، تخمه خربزه و هندوانه‌های بوداده مادر را با هر ضرب و زور می‌شکستند ولو به قیمت شکستن دندانشان.

محمدخانی، مدیر مرکز، سرزنشم می‌کند که چرا تنها پا به چنین مکان‌هایی گذاشته‌ام و بلافاصله سمیرا و زهرا و مامان زینب را همراهم می‌فرستد. می‌گوید: «سمیرا چم‌وخم این پاتوق‌ها را خوب بلد است و سال‌ها درد بی‌خانمانی کشیده است.»

بهگام، عکاس روزنامه، هم به جمعمان اضافه می‌شود. سمیرا نشانی می‌دهد. ۲۰ دقیقه‌ای می‌گذرد تا به مقصد مورد نظر سمیرا برسیم.

دست تکان می‌دهد و با انگشت به دوردست‌ها اشاره می‌کند؛ زمین‌های پشت مزارع سبز و زرد و گاه خاکی. سمیرا با چالاکی پیاده شده و جلوتر از همه می‌رود.

انگار خاطرات تلخ آن روز‌ها برایش زنده شده است. مزارع سرسبز برای او سیاه است: «وقتی به آن ۱۴ سالی فکر می‌کنم که برای یک ذره مواد چه مصیبتی می‌کشیدم تمام بدنم درد می‌گیرد.»

شب یلدا برای سمیرا مفهومی نداشته است: «۱۴ ساله بودم که از خانه بیرون زدم. شرمم می‌آید دلیلش را بگویم. در ۱۴ سال اول زندگی‌ام فقیر بودیم، اما بدبخت نبودیم. پدرم از راه کارگری لقمه نان حلالی سر سفره می‌آورد و شکم من و خواهر و برادرهایم را سیر می‌کرد. شب یلدا هم سفره پهن می‌کردیم و تخمه خربزه می‌شکستیم. تا آشغال‌های تخمه خربزه‌های تفت داده مادرم خانه را کثیف نکند. پول نداشتیم میوه بخریم.»

 

زندگی سیاه زیر سقف آبی

مزارع پرفرازونشیب است، اما خبری از کارتن‌خواب نیست انگار همه کوچ کرده‌اند به سرزمینی دیگر. ناگهان چشمان سمیرا از شادی برق می‌زند... ۲ نفرشان پشت درختی مخفی شده‌اند. یکی از آن‌ها «حسن» است؛ از هم‌پاتوقی‌های سمیرا. 

«حسن» گیج و منگ وکم‌حوصله است. سمیرا را که می‌بیند احوالپرسی گرمی می‌کند. سمیرا ما را به او معرفی می‌کند تا خاطر «حسن» از بابت میهمان‌های تازه وارد جمع شود.

حسن دوباره به سمت خانه‌اش می‌رود؛ خانه‌ای که سقفش، آسمان آبی و شاخه‌های خشک درختی تنومند است. تشک کثیفی را تا کرده و روی آن می‌نشیند.

بی هیچ ترس و واهمه‌ای سرنگ را درمی‌آورد و بندی بر بازویش می‌بندد و تزریق می‌کند تا به قول خودش حالش خوب شود! ایستاده‌ایم به تماشا. از چشمان وق‌زده‌اش می‌ترسم. از کبودی‌های تزریق روی دست‌های بی‌رمقش.

از مو‌هایی که لابه‌لایش پر از خرده‌زباله است. تزریقش تمام می‌شود. تا حالش خراب نشده به خودم جرئت می‌دهم و از او می‌پرسم؛ از کجا آمده و خانواده‌اش کجا هستند: «از روستا‌های دور و برم. اصلا آدم‌هایی که اینجا آواره‌اند کسی را ندارند و از خانه‌شان به این‌جا‌ها می‌آیند تا کسی آن‌ها را نشناسد.

من هم مثل خیلی از رفقایم کسی را ندارم. ۱۳ ساله بودم دوستم به من تریاک داد و اکنون هم هر چه گیرم بیاید می‌زنم.»

جشن شب یلدا برای «حسن» معنایی ندارد: «یلدای ما، خماری است. زمانی آدم بودیم و زندگی می‌کردیم. اکنون که خرابیم و یلدا و شب چله برای ما معنایی ندارد.»

 

یک روز در پناهگاه‌های بدون سقف کارتن‌خواب‌های حوالی منطقه ما

 

جایی ندارم

راهمان را کج می‌کنیم. سمیرا ذوق‌زده از اینکه همه چم و‌خم‌ها را بلد است جلوتر از همه می‌رود. خرابه دیگری را که مشرف به دیواری است نشان می‌دهد و با انگشت اشاره می‌کند و می‌گوید: «آنجا هم همیشه یکی از پاتوق‌هایم بوده است و همیشه چند نفری هستند.

از دور می‌توان آن‌ها را دید.» سمیرا به‌سرعت خود را به آن‌ها می‌رساند. پیش از رسیدنمان ما را به دوستان قدیمی‌اش معرفی می‌کند تا اطمینان پیدا کنند کاری به کارشان نداریم.

پنج شش نفری هستند. چهره یکی دو نفرشان موجه‌تر است. یکی از آن‌ها قبلا نقاش ساختمان و بنای زبردستی بوده است. بین رفقا و هم‌پاتوقی‌هایش به «اوس بنا» معروف است. خانه و زادگاه «اوس بنا» هم یکی از روستا‌هایی است که کیلومتر‌ها با مشهد فاصله دارد.

خطوط عمیق پیشانی «اوس بنا»  او را ۶۰ ساله نشان می‌دهد، اما می‌گوید ۴۵ ساله است: «آدم یک‌بار بلغزد لغزیده. این راه برگشتی ندارد. مگر خدا کمکمان کند. خانواده‌ام، چون از دستم عاصی شدند مرا از خانه بیرون کردند. من هم به اینجا آمدم. چون جایی را ندارم.»

 

یک روز در پناهگاه‌های بدون سقف کارتن‌خواب‌های حوالی منطقه ما

 

 

سرپناه شبانه می‌خواهیم

به درددل‌هایش که می‌رسد بغضش صدای مردانه‌اش را خش‌دار می‌کند: «خدا ما را زده است حداقل شما ما را نزنید و برای ما کاری کنید. درست است خرابیم و معتاد و بی‌پناه، اما خدا را خوش نمی‌آید در سرما و گرما آواره کوچه و خیابان باشیم. چند سرپناه شبانه‌روزی برایمان درست کنید.»

یلدا برای «اوس بنا» بی‌معناست. این را از حالت چهره‌اش می‌فهمیم وقتی از او درباره یلدا‌هایی که کنار خانواده‌اش بوده است، می‌پرسیم: «یلدا یعنی چه؟ آدمی که جایی ندارد و همه از او فراری‌اند و فقط مواد حالش را خوب می‌کند این چیز‌ها را نمی‌فهمد.»

 

آش رشته ننه

او، اما از یلدا‌های دوران کودکی‌اش خاطراتی دارد که هنوز مواد نتوانسته است آن را از ذهنش پاک کند: «بچه که بودیم حاجی بابایمان کدوحلوایی می‌خرید. می‌گفت خیلی خاصیت دارد. هندوانه را هم تکه می‌کرد و هر بچه‌ای یک تکه برمی‌داشت. عروس و دامادهایمان هم جانشان در می‌رفت برای آش رشته مخصوص ننه‌ام که با سبزی محلی می‌پخت.»

***
با هر کدامشان صحبت می‌کنیم مفهوم حرف‌هایشان یکی است؛ انگار از قبل با هم هماهنگ کرده باشند؛ یلدا برای ما مفهومی ندارد، یک جای گرم و امن می‌خواهیم.

از زمین‌های دور و بر و سرسبز اطراف منطقه می‌گذریم. هوا تاریک شده است. سوار تاکسی زردرنگ می‌شویم. انگار وارد حریم امنی شده‌ایم. 

با خود فکر می‌کنم چه خوب است مکانی برای رسیدن دارم. کسانی را دارم که منتظرم هستند برگردم. چه خوب است غذای گرم دارم و خانه‌ای که امن و گرم و مطمئن است. دور می‌شوم و حتی پشت سرم را نگاه نمی‌کنم. آدم‌های اینجا همه جا هستند و مشتی از نمونه خروارند که در گوشه و کنار شهرمان دیده می‌شوند.

آدم‌هایی که حسابشان از اهالی شریف محله‌های هم‌جوار جداست، اما بپذیریم پاک‌کردن صورت‌مسئله دردی را دوا نمی‌کند و از آسیب‌های اجتماعی نمی‌کاهد. یادمان نرود؛ این‌ها هم زمانی خانواده داشته‌اند، چطور می‌توان انتظار داشت در سرما و گرما و گرسنگی و فقر، اعتیاد و رفتار‌های ناهنجار ضداجتماعی را ترک کنند؟




این گزارش دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۷ درشماره ۳۱۹ شهرآرامحله منطقه ۶ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام