شهادت در آسمان
شهید سیدمحمد وفادار، یکی از جوانان شجاع کشور ما بود که نوروز سال گذشته برای امدادرسانی به چوپان زخمی با بالگرد به سراغ آن چوپان میرود، که در مسیر برگشت بر اثر برخورد بالگرد با دَکل صداوسیما در شهر شیراز به شهادت میرسد.
با شهادت سیدمحمد به ما ثابت شد هنوز راه شهادت باز است و به قول پدر شهید، سفره شهادت پهن است. در این شماره به بهانه اولین سالگرد شهادت این شهید به سراغ پدر و برادر شهید رفتیم و ساعتی را پای خاطرات آنها نشستیم.
تبلیغ در شرایط سخت
حجتالاسلام وفادار، پدر خانوادهای هفتنفره است. او سال ۱۳۱۴ در مشهد مقدس متولد میشود و بعد از دوران ابتدایی تحصیلات خود را در حوزههای علمیه مشهد ادامه میدهد. حجتالاسلام وفادار تبلیغ اسلام را از در همان دوران حکومت پهلوی با تمام سختی و مشکلات آن زمان آغاز میکند.
او مختصری از دوران جوانی و مُبلغی خود را برای ما تعریف کرد و گفت: ساواک بهراحتی اجازه سخنرانی به ما نمیداد. به یاد دارم برای ایام ماه محرم و صفر برای سخنرانی به اتفاق دو نفر از طلبهها عازم شهر کرمان شدیم که با فشارهای ساواک به شهر زاهدان رفتیم.
آنجا هم به دلیل فشارهای ساواک موفق به تبلیغ نشدیم. سپس به استان اصفهان رفتیم و در یکی از روستاهای شهرستان کاشان مستقر شدیم. ساواک آنجا هم به سراغمان آمد و میگفت به یک شرط حق سخنرانی و تبلیغ دارید که شاه را در انتهای سخنرانی دعا کنید.
من هم در انتهای سخنرانیام گفتم خدایا خدمتگزاران واقعی به دین اسلام را موفق و پیروز بگردان و اسمی از شاه نیاوردم. بعد از سخنرانی یکی از نیروهای ساواکی به سراغم آمد و گفت چرا اسمی از شاه نبردی؟! گفتم شاه خودش را یکی از خدمتگزاران اسلام میداند، اگر واقعا اینطور است، این دعای من شامل حالش میشود و اگر نیست، خود شاه دروغ گفته است! بعد از این ماجرا کاری به کار من نداشتند.
خوراک روحی مهمتر از خوراک ظاهری
حاجآقای وفادار حدود سی سال است امام جماعت مسجد المهدی واقعدر خیابان مفتح ۱۷ و امام جماعت نمازهای ظهر و عصر یکی از مدارس دبیرستان در خیابان امامخمینی (ره) است. او در سال ۱۳۴۹ ازدواج میکند و حاصل زندگی او تاکنون شش فرزند (چهار پسر و دو دختر) بوده است.
حجتالاسلام وفادار معتقد است فرزند زیاد، به زندگی شادی و نشاط میبخشد و میگوید: خانوادههای امروزی بهصورت تکفرزندی پیش میرود که این یک نوع آسیب است. برخی از والدین از فرزندآوری هراس دارند و از هزینههای زندگی میترسند؛ درحالیکه در قرآن کریم خداوند میفرمایند شما ترس از تنگدستی اولاد نداشته باشید.
من خودم شش فرزند داشتم و وضعیت مالی یک طلبه آن زمان خیلی خوب نبود؛ ولی همیشه از خدا کمک گرفتم و خداراشکر خانوادهام به کمبودها قانع بودند، درعوض من و همسرم بیشتر روی خوراک روحی فرزندانمان سرمایهگذاری میکردیم تا خوراک ظاهری، که الحمدلله هیچ کدام به راه کج نرفتند. با بچههایم خیلی رفیق بودم و از همه آنها راضی هستم. خدا خیرشان بدهد.
از تولد تا دانشگاه
آقا سید، پدر شهید سیدمحمد وفادار است. او در ابتدا به معرفی سیدمحمد میپردازد و میگوید: پسرم سال ۱۳۵۷ در همین محله طلاب متولد شد. او دوران ابتداییاش را در مدرسه شهید نوایی و شهید سطوتی و راهنمایی را در مدرسه خواجه نصیرالدین طوسی و متوسطه را هم در دبیرستان دکتر شریعتی خواند و سپس وارد دانشگاه شد.
محمد، پسر سختکوش و پرتلاشی بود. دوران نوجوانی در ایام تعطیلات به سرکار میرفت؛ حتی برخی اوقات زعفران پاک میکرد و دوست داشت هزینه تحصیلش با دستهای خودش تامین شود. سیدمحمد در دانشگاه مشهد فیزیک میخواند که پس از سه ترم انصراف داد و در آزمون ورودی دانشگاه امامحسین (ع) در سال ۱۳۷۷ ثبتنام کرد و در استان اصفهان قبول شد.

پرواز کنم و صدام را بکشم
حجتالاسلام وفادار در ادامه میگوید: محمد عاشق پرواز و خلبانی بود. به یاد دارم همان دوران خردسالیاش میگفت میخواهم پرواز کنم و صدام را بکشم. چندن مرتبه از دانشگاه امامحسین (ع) جنابسرهنگ اکبری، یکی از اساتید شهید با من تماس میگرفتند و بهخاطر داشتن چنینفرزند درسخوانی تبریک میگفتند.
بارها و در دورههای مختلف خلبانی رتبه آورده بود. گاهی اوقات سکه طلا به او هدیه میدادند و او هم سکه را مستقیم تقدیم به مادرش میکرد و یکمرتبه هم شاگرد اول دوره شده بود که توسط شهید احمد کاظمی و سردار صفوی، ارتقای درجه پیدا کرده بود و توسط شهید کاظمی طی مراسمی اهدا شد.
عاشق پرواز
مرتضی، برادر بزرگ سیدمحمد هم خاطراتی در ذهن خود دارد. او میگوید: محمد در دوران دانشگاه خیلی درس میخواند و عاشق کارش و عاشق پرواز بود. زمانیکه محمد دانشجو بود، تصمیم داشت از مشهد برای ماموریتی به یکی از استانهای ایران برود.
او بلیت هواپیما گرفته بود و آن روز بهعنوان مسافر با هواپیما حرکت میکند. هواپیما در مسیر دچار نقص فنی میشود و برمیگردد. من خودم آنموقع در خیابان شهید مفتح بودم و دود قسمت موتور هواپیما را میدیدم.
محمد برای من تعریف میکرد: «بهمحض اینکه هواپیما بر زمین نشست، آتشسوزی بیش ازپیش شد. همه از خروجی اضطراری هواپیما خود را به بیرون میرساندند و تعدادی از بچههای خردسال در داخل هواپیما جامانده بودند که من آنها را از هواپیما خارج کردم و جانشان را نجات دادم.»
نحوه شهادت
شهید وفادار، سال گذشته پنجم فروردینماه، درست زمانیکه ما درحال خوشگذرانی و دیدوبازدید ایام نوروز بودیم، مشغول خدمترسانی بود و به شهادت رسید. مرتضی که خودش در شیراز حضور داشته، ماجرای شهادت برادرش را اینطور تعریف میکند و میگوید: محمد سرهنگ دوم و فرمانده گردان پرواز شهر شیراز بود. او چندین دوره فنی در اوکراین گذرانده بود.
در کارش خبره بود. ماموریتهای زیادی بهمنظور حفظ و حراست مرزهای استان سیستانوبلوچستان، دریای خلیج فارس و... میرفت. سیدمحمد در ایام عید نوروز سال گذشته بهعنوان نیروی کمکی با بالگرد مشغول امداد جادهای بود.
صبح روز ششم فروردینماه به اورژانس اطلاع میدهند خانمی در یکی از روستاهای استان فارس نزدیک است فرزندش متولد شود. محمد و چند تن از همکارانش و تیم پزشکی سریعا با هلیکوپتر به آن روستا میرسند و آن خانم را به یکی از بیمارستانهای شیراز منتقل میکنند.
عصر آن روز مجدد اورژانس اطلاع میدهد چوپانی در یکی از کوههای شیراز دچار حادثه شده است. محمد و همکارانش به محل حادثه میروند و چوپان را سوار بر هلیکوپتر میکنند. هوا تاریک میشود. در مسیر برگشت، هلیکوپتر به دکل صداوسیما برخورد میکند.
در این بالگرد که پنج نفر کادر پروازی، دو نفر از پرسنل اورژانس، یک نفر مصدوم و یک نفر همراه مصدوم بودهاند، جان باختند. علت برخورد، نداشتن سیستم هشداردهنده دکل صداوسیما مشخص شد.

سادهزیست
همسر شهید محمد وفادار، شیرازی است. پدر شهید درباره ازدواج فرزندش میگوید: محمد در دانشگاه امامحسین (ع) دانشجو بود و با پسری بهنام احمد که او هم خلبان است، آشنا و دوست میشود. دراینمیان گاهی به خانوادههای یکدیگر هم سر میزدند که بعد از مدتی محمد با خواهر احمدآقا ازدواج کرد و احمدآقا هم داماد ما شد. حاصل زندگی محمد پسر سهسالهای به نام حسین است.
حاجآقا وفادار درحالیکه بغض گلویش را گرفته، ادامه میدهد: محمد زندگی بسیار سادهای داشت. اهل تجملات نبود. فرش زیر پایش موکت بود. مخفیانه کارهای خیر انجام میداد که بعد از شهادتش متوجه شدیم چند کودک بیسرپرست را تحتپوشش خودش قرار داده است.
محمد به من و مادر خیلی احترام میگذاشت و هر ماه حداقل یکمرتبه به دیدار ما میآمد و به زیارت حضرترضا (ع) میرفت. چند سال قبل من مریض شده بودم و این خبر به گوش محمد رسیده بود که یکی از اساتیدش با من تماس گرفت و جویای حال من شد و عنوان کرد از زمانی که محمد باخبر شده حال شما نامساعد است، درسهایش افت کرده است.
میراث ماندگار
پدر شهید ادامه میدهد و میگوید: چهار ماه قبل از شهادت محمد در شهر شیراز بودم. خلوتی با هم پیدا کردیم. رو به محمد کردم و گفتم پسرم از شما عذرخواهی میکنم که آنقدر مالی ندارم که بعد از من برای شما به ارث بگذارم.
محمد اشک در چشمانش جاری شد و گفت پدرجان! همینکه من و سایر برادران و خواهرانم را بهخوبی تربیت کردهاید تا نان حلال بر سر سفره خانوادهمان بیاوریم، بهترین و باارزشترین ارثی است که از شما به ما میرسد.
پسرمان را ندیدیم
حجتالاسلام وفادار در پایان میگوید: سیدمحمد مادرش را بر سر مزار شهیدی واقعدر گلزار بهشترضا میبرد و در آنجا میگوید «مادرجان! این دوست من که در اینجا آرام گرفته، بعد از شهادتش پدر و مادرش چهره فرزندشان را ندیدهاند، سرنوشت من هم همینطور خواهد بود، آماده باش. «هنگامیکه سیدمحمد را میخواستند در بهشترضا دفن کنند، سردار عراقی به سراغم آمد و گفت چهره پسرت را نبین. ما هم قبول کردیم.»
* این گزارش یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۶ در شماره ۲۴۱ شهرآرامحله منطقه ۴ به چاپ رسیده است.