کد خبر: ۱۵۳۹۷
۲۳ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
شهید سیدجواد عبدی

شهید سیدجواد عبدی با فرمان امام(ره) به جبهه رفت

سیدجواد عبدی اولین پسر خانواده بود که بعداز هفده‌سال در عملیات والفجر ۸، جان خود را تقدیم اسلام و دفاع از وطن کرد. پدر شهید می‌گوید: سیدجواد می‌گفت «امام دستور داده است و باید برویم. من به خاطر ناموس و این خاک می‌روم.»

هنوز هم بعداز چهل سال از رفتنش، وقتی می‌خواهند از پسر شهیدشان بگویند بغضی در گلویشان می‌نشیند؛ چرا که غم ازدست‌دادن فرزند، هیچ‌وقت برای پدر و مادر عادی نمی‌شود. سیدحسین عبدی و بی‌بی‌صغری اصغری ساکن محله حسین‌آباد که هردو اهل روستای باغ‌سالار از توابع فریمان هستند، سال ۱۳۴۷ صاحب اولین پسر خانواده خود شدند و بعداز هفده‌سال، سیدجواد عبدی، سال ۱۳۶۴ در عملیات والفجر ۸، جان خود را تقدیم جبهه اسلام و دفاع از وطن کرد.

 

یکی از ۹ فرزند

سیدحسین عبدی، کلاه سبز سیدی به سر دارد. چین و چروک روی دست و پیشانی‌اش به‌وضوح دیده می‌شود و ۱۰ سالی از همسرش بزرگ‌تر است. بی‌بی‌صغری اصغری چادر رنگی ساده‌ای روی سرش انداخته. با آنکه در دهه هفتاد عمرش به سر می‌برد، خوش‌صحبت است و حرف برای گفتن زیاد دارد. او می‌گوید: سیدجواد اولین پسرمان بود که در همان روستای باغ‌سالار به دنیا آمد و تا لحظه شهادت همان‌جا بود. ما تازه پانزده‌سال است که به مشهد آمده‌ایم.

سیدحسین حرف همسرش را ادامه می‌دهد: ما علاوه‌بر سیدجواد، هشت فرزند دیگر هم داریم که همه آنها در روستای خودمان به دنیا آمدند. همین الان هم چندنفرشان آنجا زندگی می‌کنند.

از آنها می‌خواهیم کمی بیشتر از شهید برایمان بگویند که مادر رشته کلام را به دست می‌گیرد؛ «مادر شوهرم در همان حیاطی که بودیم، خانه داشت. سیدجواد به سن مدرسه که رسید، اغلب آنجا بود و بعد هم بیشتر وقت‌ها با مادربزرگ و پدربزرگش زندگی می‌کرد تا موقع شهادتش؛ چون خانه آنها آرام بود و راحت می‌توانست درس بخواند.»

 

شهید سیدجواد عبدی

 

شناسنامه دست‌کاری‌شده

سیدجواد درس‌هایش خوب بود و نمره‌هایش عالی. اخلاقش هم همین‌طور، تا‌جایی‌که پدر می‌گوید: من یادم نمی‌آید یک بار سیدجواد مرا ناراحت کرده باشد. تا اول دبیرستان که در روستای ما می‌توانست درس بخواند، مدرسه رفت و نمره‌هایش هم خوب بود، اما بعد از آن، چون باید برای ادامه تحصیل به شهر می‌رفت، نتوانستیم او را به مشهد یا حتی فریمان بفرستیم.

بیشتر وقت‌ها با مادربزرگ و پدربزرگش زندگی می‌کرد تا موقع شهادتش؛ چون خانه آنها آرام بود و راحت می‌توانست درس بخواند

عمر سیدجواد به اینجا که می‌رسد و دوره راهنمایی را تمام می‌کند، خودش را به آب و آتش می‌زند تا به جبهه برود. بی‌بی‌صغری از خاطره مشترک خیلی از نوجوان‌های آن دوره برایمان می‌گوید؛ «سوم راهنمایی را تمام کرده بود ولی، چون سنش کم بود، شناسنامه‌اش را دست‌کاری کرد تا قبولش کنند.»

تاریخ تولد سیدجواد در شناسنامه‌اش ۱۳۴۷ است، اما بعضی مدارک دیگرش مثل گواهی‌نامه سه‌ساله دوره راهنمایی عدد ۱۳۴۶ را نشان می‌دهد. سیدحسین دستش را جلو می‌کشد و ادامه می‌دهد: می‌دانی چقدر از شهادتش گذشته، نزدیک به چهل سال است. نمی‌دانم چندسالش بود ولی، چون هیکلش درشت و قدبلند بود، زود ثبت‌نامش کردند.

 

انتخاب بین درس و جبهه

شهید چند دوره مختلف به جبهه رفت. پدر می‌گوید: بار اول سه ماه بود و بار دوم یک دوره چهل‌روزه. بعد از آن نزدیک دو سال فاصله افتاد که در این مدت مشغول کار بنایی در مدرسه در‌حال ساخت روستا بود.

پدر وقتی برای کاری به شهرک رضوی می‌رود، یکی از معلم‌های قدیمی سیدجواد، او را می‌بیند و سراغش را می‌گیرد؛ «معلمش مرا دید و وقتی شنید سیدجواد سر کار می‌رود و ترک تحصیل کرده، گفت حیف است و فردا برود مدارکش را از مدرسه بگیرد و توی آزمون تربیت معلم شرکت کند.»

ماجرا همان شب به گوش سیدجواد می‌رسد و خوشحال از شنیدن این خبر، کار‌های اداری‌اش را خودش انجام می‌دهد و دوره سه‌ساله راهنمایی را در یک هفته مرور می‌کند و بعد هم در آزمون ورودی مدرسه تربیت معلم که جزو طرح‌های جدید آموزش‌وپرورش بود قبول می‌شود.

یک سال از شروع دوره تربت مدرس او که محل آن در نزدیکی روستا بود، می‌گذرد که اتفاق جدیدی می‌افتد. مادر این‌گونه برایمان تعریف می‌کند: داشت آماده می‌شد دوباره به جبهه برود. هرچه گفتیم نرو، درس‌هایت خوب است و ادامه بده، قبول نکرد. حتی معلم‌هایش اصرار کردند، اما فایده نداشت. می‌گفت «امام دستور داده است و باید برویم. همه هجده‌سال عمرم فدای یک تار موی امام. من به خاطر ناموس و این خاک می‌روم.» در این اعزام آخر آموزش غواصی هم دیده بود.

 

شهید سیدجواد عبدی

 

وداع با بدن پاره‌پاره

زمستان سرد ۱۳۶۴ از راه رسیده و سوز شدیدی در هوای روستای باغ‌سالار پیچیده بود. از آخرین سفر سیدجواد زمان زیادی نمی‌گذشت که زنگ در خانه آقای عبدی به صدا درآمد. اتوبوسی که حامل خبر شهادت بود، در روستا دیده می‌شد. سیدحسین می‌گوید: روستای ما چند شهید دیگر هم داشت و هر بار آن ماشین می‌آمد، متوجه می‌شدیم کسی شهید شده است.

مادر ادامه می‌دهد: اول به ما گفتند پسرتان مجروح شده و باید بیایید مشهد؛ اما تا این را گفت حدس زدیم پسرمان شهید شده است. من و حاج‌آقا حاضر شدیم و رفتیم معراج.

سیدحسین به اینجای کلام که می‌رسد، ناخودآگاه اشکش روی گونه‌هایش می‌چکد؛ «وارد معراج که شدیم، حدود هشتاد شهید دیگر آنجا خوابیده بودند. من خیلی کوتاه پسرم را دیدم. پارچه را که کنار زدم، طاقت دیدنش را در آن وضعیت نداشتم؛ فقط سرش را بوسیدم و از معراج بیرون آمدم.»

بی‌بی‌صغری روایت دیگران را هم به دیده‌های خود اضافه می‌کند و ادامه می‌دهد: آن روز ۸۶ شهید را به معراج آورده بودند. پسرم در عملیات والفجر ۸ بی‌سیمچی بود. به آنها شناکردن یاد داده بودند، اما نمی‌دانم تیر چطور و کجا خورده بود که در آب غرق شده بود و نتوانسته بود خود را نجات بدهد. من وقتی بالای پیکر پسرم نشستم، دستش انگار خالی شده بود. یک تیر هم مستقیم از جلو خورده بود، اما دوستانش که دیده بودند، می‌گفتند بخش زیادی از پشتش خالی شده بود.»

عملیات والفجر ۸ با رمز «یا فاطمه‌الزهرا (س)» یا نبرد اول فاو که در منطقه اروندرود انجام شد، منجر به آزادسازی فاو از دست نیرو‌های بعث عراقی شده بود. والفجر ۸، عملیات آبی‌خاکی نیرو‌های مسلح ایران به فرماندهی مشترک نیرو‌های سپاه و ارتش بود که ۲۰ بهمن ۱۳۶۴ آغاز شد و ۷۸ روز طول کشید.

شهید سیدجواد عبدی، تنها دو روز بعد از آغاز عملیات و در تاریخ ۲۲ بهمن ۱۳۶۴ به شهادت رسید و اول اسفند همان سال روی دست اهالی روستای باغ‌سالار و بسیاری از مردم شهیدپرور مشهد تشییع و در قطعه شهدای بهشت‌رضا (ع) به خاک سپرده شد.

 

* این گزارش دوشنبه ۲۳ شهریورماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۸۶ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام