شهادت ابوالحسن مقیمیشهری بعد از ۱۰ روز در دهلران
نام شهید ابوالحسن مقیمیشهری در تاریخ دفاع مقدس شهرستان گناباد، بهعنوان «اولین شهید» به ثبت رسیده است. مردی که با آغاز جنگ تحمیلی، داوطلبانه به جبهههای نبرد با دشمن بعثی رفت و پس از ۱۰ روز جهاد در منطقه دهلران به شهادت رسید. مزار این شهید ارتش، اکنون در صحن امامزاده سلطانمحمد عابد کاخک قرار دارد.
گزارش پیش رو روایت خاطرات زهرا هوشیار است که ۱۰ سال طعم زندگی مشترک با ابوالحسن را چشید و اکنون سالهاست که در محله لشکر سکونت دارد.
در خانه، همپای من بود
هنوز هم وقتی به سالهای دور فکر میکنم، آن آرامش عجیب در زندگیمان را با همه وجود حس میکنم. ابوالحسن بچه محله کویشرقی گناباد بود، در همان محله هم به مدرسه رفت و تحصیلاتش را تا مقطع سیکل ادامه داد و بعد هم به استخدام ارتش درآمد. ۲۴ سالش بود که به خواستگاری من آمد. آنقدر پدر و مادرم از حُسن و کمالش تعریف کردند که با همه وجود عاشقش شدم؛ برای همین چشمبسته به او «بله» را گفتم و با هم ازدواج کردیم. خداوکیلی از او نه دروغ دیدم و نه غیبت. اوقات فراغتش را بیشتر در خانه بود، نماز میخواند و با صدای بلند قرآن تلاوت میکرد.
وقتی به خرمآباد رفتیم، اصرار داشت که با اولین گروه اعزامی به منطقه جنگی برود
ابوالحسن صبح تا شب کار میکرد؛ چون پدرش را از دست داده بود، جُور مادر و خواهر و برادرش را هم میکشید و نمیگذاشت که آب توی دلشان تکان بخورد. از تجملگرایی بیزار بود و همیشه به من میگفت که باید زندگی سادهای داشته باشیم، البته این خصوصیات چیزی از شیکپوشی او کم نمیکرد.
لباسهایش همیشه اتو داشت و صورتش را اصلاح میکرد. بیشتر از من، به نظافت خانه اهمیت میداد و هروقت از مأموریت برمیگشت، به من در آشپزی و رفتوروب خانه کمک میکرد.

استخدام در ارتش در سال ۱۳۴۸
ابوالحسن از سال۱۳۴۸ به استخدام ارتش درآمد و ما پنجسال بعدش به خرمآباد رفتیم. نزدیک انقلاب، ابوالحسن از طرفداران پروپاقرص امامخمینی (ره) بود و ایشان را از جان و دل دوست داشت. در دوران مبارزات مردم ناراحت بود و میگفت: «اگر مردم به پادگانها حمله کنند، اولین کسی که از مردم دفاع میکند، من هستم و درصورت مخالفت فرمانده او را خواهم کشت.»
هنگام راهپیماییها به من سفارش میکرد در خانه را باز بگذارم تا اگر مردم درحال فرار بودند، به خانه ما پناه بیاورند. وقتی انقلاب پیروز شد، خیلی خوشحال بود و میگفت «باید پشتیبان ولایت فقیه باشیم تا انقلاب اسلامی استوار بماند.»
هنگامیکه جنگ شروع شد، او در مرخصی بود. وقتی خبر تهاجم دشمن آمد، دیگر در خانه بند نمیشد. تصمیمش برای رفتن، قطعی بود. یادم است وقتی به خرمآباد رفتیم، اصرار داشت که با اولین گروه اعزامی به منطقه جنگی برود. با نگرانی به او گفتم: «ابوالحسن، صبر کن؛ عجله نکن. بگذار اول، نفرات دیگر بروند.»
حتی از گروهان مهندسی ارتش به او گفته بودند که اینبار نیازی نیست که به جبهه برود، اما او تصمیمش را گرفته بود. پایش را در یک کفش کرد که من باید جزو اولین گروه اعزامی ارتش باشم و اگر نگذارند، بهعنوان داوطلب به جبهه میروم. او پساز اینکه به جبهه رفت، نامهای به ما نوشت و از سلامتیاش گفت. اما حیف که عمر رزمندگیاش فقط ده روز طول کشید.
ده روزی که برای من یک عمر گذشت و آخرش هم خبر دادند که ابوالحسن پشت فرمان ماشین مهمات بود که مورد اصابت قرار گرفت و درآتش سوخت. وقتی او را آوردند، چیزی از پیکرش نماند جز پارهای استخوان. او بهعنوان اولین شهید شهرستان گناباد در دفاع مقدس در صحن امامزاده سلطان محمد عابد کاخک به خاک سپرده شد.
* این گزارش چهارشنبه ۱۸شهریورماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۵ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.