تزریق محبت با دستان خدیجه خانم
بعضی آدمها فقط ساکن یک کوچه نیستند؛ بخشی از حافظه و هویت شهرند. آدمهایی که وقتی حرف میزنند، انگار با آنها بهگذشته سفر میکنی و پابهپا، خاطراتشان را زندگی میکنی. خدیجه عظیمیان، بانوی هفتاد و نه ساله، ساکن محله بالا خیابان، یکی از همین افراد است. او از روزهایی میگوید که در بیمارستان جوادالائمه (ع) مشغول به کار شد، از بروبیا به مطب دکتر شیخ گرفته تا این روزها و همسایههایی که در بیماری و گرفتاری همچنان به آنها امدادرسانی میکند.
خدیجهخانم با یک پسوند در بین قدیمیهای محله معروف است. «آمپولزن» بودنش باعث شده کارش از یک شغل فراتر برود و بخشی از هویت محله شود. آنقدر که هنوز هم در خانه او، کلید خانه بسیاری از اهالی وجود دارد، یعنی صاحبخانه به او اعتماد دارد، یعنی اگر روزی بیمار نتوانست در را باز کند، خدیجهخانم میتواند وارد شود و کارش را انجام دهد، اما قصه او فقط تزریقات نیست. کنار پنجره باصفای خانه تروتمیزش، پای حرفهای او مینشینیم.
شاغل شدن بعد از یک خاطره
ورود خدیجه خانم عظیمیان به کار در بیمارستان از حدود چهاردهسالگی آغاز شد؛ زمانی که مادرش را برای زایمان هشتمین فرزند به بیمارستان امام رضا (ع) رساندند. آن روزها بیمارستان با شکل امروزی تفاوت زیادی داشت. به گفته خدیجه خانم، هر اتاق حدود چهارده تخت داشت و خبری از اتاقهای خصوصی نبود. او تعریف میکند: مادرم به اتاق عمل نرسید و در سالن زایمان کرد. من دختر بزرگش بودم و میخواستم شب را کنارش بمانم، اما دکتر سالاری، که آن زمان مدیر بیمارستان بود به من گفت نمیگذارند شما بالای سر مریض بمانی.
به گفته خدیجه خانم، مسئول بخش زایمان در آن زمان دکتر مرندی بود و وقتی خدیجه نوجوان از او میخواهد اجازه دهد شب را کنار مادرش بماند، پاسخ میشنود که نه خانم، شما برو خانه، مادربزرگت بماند. همین حضور در بیمارستان برای دختر نوجوان، ماجرای دیگری رقم میزند. خدیجه خانم تعریف میکند: موقع خروج، آقایی را در محوطه بیمارستان دیدم. از او پرسیدم که میشود من بیایم پرستاری کنم؟ او هم گفت فردا بیا، خیابان طبرسی، بیمارستان جوادالائمه (ع).
خدیجه فردای آن روز، وعدهای را که شنیده بود جدی گرفت و به بیمارستان و زایشگاه جوادالائمه (ع) رفت، فرمها را پر کرد و کارش را آغاز کرد. بعدها متوجه شد آن فرد، آقای امیدوار، از دستیاران دکتر توتونچی، بوده است.

کار تجربی در بیمارستان جوادالائمه (ع)
خدیجه خانم کار در بیمارستان جوادالائمه (ع) را تجربی آغاز میکند. او تعریف میکند: یک اتاق دو تخته و یک اتاق چهار تخته به من سپردند. ما مریضها را به اتاق عمل میبردیم و پس از بازگشت، مراقبتهای اولیه را برایشان انجام میدادیم؛ از گذاشتن لگن زیر بیمار تا دیگر کارهای روزمره مراقبتی.
او دنباله حرفهایش را میگیرد و از زبروزرنگیهایی که در سن کم به خرج میداده است، میگوید: روش یادگیری مان این بود؛ «از دست این یکی و آن یکی نگاه کن تا یاد بگیری.» کمکم باید یاد میگرفتیم که با هر بیمار چه کنیم. سرپرستارمان خانم خیابانی بود.
او تحصیلات دانشگاهی و مدرک لیسانس داشت و بخشی از آموختههایش را به شکل عملی به ما یاد میداد. این پرستار قدیمی میگوید: امثال من، ماهانه حدود صد تومان حقوق میگرفتند، درحالی که انترنها ۷۰تومان دریافت میکردند. چون بخش قابل توجهی از کار عملی بر دوش نیروهایی مثل من بود. خدیجه با علاقه و زبردستی کار را دنبال میکند و پنجسال در بیمارستان جوادالائمه (ع) میماند.
او که تجربه تزریقات در بیمارستان جوادالائمه (ع) را داشت، در مطب دکتر شیخ هم به آمپول زدن مشغول شد
نمیگذاشتم کار از دستم بیفتد
کار برای خدیجه عظیمیان فقط یک شغل نبود؛ آنقدر به آن علاقه پیدا کرده بود که حتی ازدواج هم نتوانست بهسادگی او را از کار جدا کند. آشنایی با همسرش در همان بیمارستان جوادالائمه (ع) شکل گرفت. خانواده همسرش برای درمان به بیمارستان آمده بودند و همانجا خدیجه را دیده بودند. بعدها همسرش برای او تعریف کرده بود که یک بار او را دنبال کرده تا آدرس خانهشان را پیدا کند و بعد خانواده برای خواستگاری آمدهاند.
خدیجه خانم میگوید: همسرم در ابتدای ازدواج با کار کردنم مخالفتی نداشت، اما به مرور متوجه شدم که نمیخواهد بیرون از خانه کار کنم. یک ماه بعد از ازدواجم از کار در بیمارستان بیرون آمدم.
با این حال، علاقهای که طی سالهای کار در وجودش شکل گرفته بود، اجازه نداد مهارتش فراموش شود. میگوید: نمیگذاشتم کار از دستم بیفتد. هر وقت همسرم به سفر میرفت، سراغ کارهایی میرفتم که از قبل بلد بودم. او تاجر پارچه بود و از کشورهای همسایه پارچه و رومبلی میآورد و سفر زیاد میرفت. آشنایانی که کارم را میشناختند، برای تزریق آمپول یا مراقبت از بیمار سراغم میآمدند و من هم درخواستشان را رد نمیکردم.
در همسایگی مطب دکتر شیخ
خدیجه خانم از دکتر شیخ خاطراتی دارد: آن زمان دکتر شیخ چند مطب در مشهد داشت. یکی از آنها نزدیک محل ما بود. خانه ما تهپلمحله، کوچه شیخ جواد عرب بود و مطب دکتر، روبهروی مسجد مرویها. البته چند مطب دیگر هم در دروازه قوچان و خیابان تهران داشت. دو خانم میانسال به نامهای توران خانم و معصومه خانم در مطب دکتر شیخ کار میکردند. چون مطب نزدیک خانه مان بود، گاهی به توران خانم و معصومه خانم سر میزدم، برایشان آب و چای یا خوراکی میبردم. کمکم با آنها صمیمی شدم.
همین رفتوآمدهای ساده، خدیجه را به مطب دکتر شیخ نزدیک کرد. ابتدا سلام و علیک و همسایگی بود، بعد دوستی و در نهایت، کار. او که تجربه تزریقات را از سالهای حضورش در بیمارستان جوادالائمه (ع) داشت، در مطب دکتر شیخ هم به آمپول زدن مشغول شد.

دکتر شیخ و مطبی که خیابان بود
خدیجهخانم نخستین تصویرش از دکتر شیخ را هنوز به یاد دارد؛ پزشکی که با یک موتور گازی میآمد و پسرش، ارسطو هم پشت سر او مینشست. بعدها با یک فولکس در محله رفتوآمد میکرد.
خدیجه خانم از شیوه کار دکتر شیخ میگوید: بیماران زیادی داشت، اما همیشه قرار نبود بیمار وارد یک مطب مجهز شود و پشت در اتاق پزشک منتظر بماند. از همان کنار خیابان، بیمار را ویزیت میکرد، نسخه مینوشت و بیماران میرفتند دارو و آمپولشان را تهیه میکردند. خدیجهخانم میگوید بعد از آن، آمپولها را میآوردند و من و معصومه خانم تزریق میکردیم.
درحالی که با مرور خاطرات قدیمی، لبخندی میزند، میگوید: یک بار برای تزریق آمپول کلسیم رفتم پیش معصومهخانم در مطب دکتر شیخ. آمپول را که آماده کرد، آنقدر ترسیدم که تصمیم گرفتم دیگر اجازه ندهم کسی آمپولم را بزند.
کار آنجا هم سبکوسیاق خودش را داشت. خدیجهخانم از شبهایی میگوید که کار مطب تا حدود یک بامداد طول میکشید و او و دیگران همچنان مشغول بودند.
آمپولزنی که کمکم همه میشناختند
هنوز وقتی خدیجهخانم در محله راه میرود، اهالی او را میشناسند. اگر بیماری نداشته باشد، خانه را تمیز میکند، به روضه میرود و بعد خودش را به حرم میرساند. اما تلفن یا خبری از یک بیمار، او را راهی خانهای دیگر میکند. بعضیها هزینه خدمات را بعد از هر بار مراجعه میپردازند. بعضیها هم توان مالی ندارند و خدیجهخانم بدون دریافت پول کارشان را انجام میدهد.
خدیجهخانم هفتاد و نه ساله میگوید: باید به داد مردم رسید. نباید از کنار درد آدمها بیتفاوت گذشت.
* این گزارش پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵ در شماره ۶۴۶ شهرآرامحله منطقه ثامن منتشر شده است.