کد خبر: ۱۵۱۷۵
۱۸ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۰
شهید

سفر بی‌بازگشت سلیمان‌شاهی به سرزمین وحی

سلیمان‌شاهی بانویی بود که مرداد سال ۶۶ در سرزمین وحی به شهادت رسید و پیکرش مفقود ماند!

از مادر و مهربانی‌های ناتمامش، یک تصویر در ذهن دختر باقی مانده است؛ عکسی که در آن، گردی صورت مادر، با چادر و مقنعه سپید، در برگرفته شده بود و ردی از خون که از شقیقه‌اش جوشیده و روی صورتش جاری شده بود. مادر، خود گفته بود که رفتنش به این سفر، بی‌بازگشت خواهد بود، اما نرگس مهدویان‌دلاوری، هرگز باور نکرده بود که سرزمین وحی در ایام حج به قتلگاه مادرش، حافظه سلیمان‌شاهی، تبدیل شود.

مرداد هر سال که می‌رسد، داغ مادر شهید برای بانوی ایثارگر محله رده، تازه می‌شود؛ مادری که حتی قبری ندارد تا بازماندگانش، دمی در‌کنارش بنشینند و برای او مویه کنند.

 

از شهادت محمد تا مجید

قبر دارد در بهشت‌رضا (ع)، اما گریستن بر مزاری که می‌دانی خالی است، قلب داغ‌دار را آرام نمی‌کند که هیچ، آتش می‌کشد بر ته‌مانده آرامشی که با هزار زحمت، جمع کرده‌ای. حال و روز نرگس‌خانم در سال‌های فراق مادر، از این قرار است.

او که هشتمین دهه از زندگی پر‌فراز‌و‌نشیب خود را سپری می‌کند، از مادرش می‌گوید که مادر نبود فقط، بلکه تکیه‌گاهی امن در طوفان آزمایش‌های بی‌امان روزگار به شمار می‌رفت؛ «وقتی پسرم محمد بیده‌نژاد، سال‌۶۲ در ایلام شهید شد، مادرم به حال من افسوس می‌خورد و می‌گفت: خوش به حالت که مادر شهید شدی. من هفت تا پسرم را فرستاده‌ام جبهه ولی هنوز لایق نیستم که مادر شهید بشوم. پاییز یک سال بعد، مادرم به آرزویش رسید و برادرم، مجید را تقدیم انقلاب اسلامی کرد. یادم است وقتی خبر شهادت مجید را آوردند، مادرم قرص و محکم گفت: شش تا پسر دیگرم هم فدای اسلام.»

 

وصیت پای پله‌های هواپیما

آن‌طور‌که بانو مهدویان‌دلاوری تعریف می‌کند، مرداد سال‌۶۵، با شهادت برادر دیگرش، حسین مهدویان‌دلاوری، افتخار مادر شهید بودن برای دومین بار نصیب مادرش شده است و او، این‌بار هم زیر بار این غم سنگین، خم به ابروی اعتقاداتش نیاورد.

برادرهایم پیگیر شدند تا ببینند پیکر خونین مادرم را در کدام قبرستان دفن کرده‌اند، هیچ‌کس جواب درستی به آنها نداد

او در سال‌۶۶، به همراه دیگر مشتاقان سفر حج که جمعیت در خور توجهی از آنها را والدین شهدای جنگ تحمیلی تشکیل می‌دادند، عازم این سفر معنوی می‌شود، اما رفتار و صحبت‌های او، شبیه کسی نبود که از این سفر باز خواهد گشت؛ «مادرم لباس‌های احرام خود را آماده می‌کرد و دائم به من سفارش می‌کرد که به‌عنوان دختر بزرگ خانواده، حواسم جمع باشد که مجلس ترحیمش آبرومند برگزار شود.

من اصلا باور نمی‌کردم که کسی برود حج و برنگردد؛ برای همین حرف‌هایش را گوش نمی‌دادم، هر‌چند‌که پای پله‌های هواپیما، موقع خداحافظی، وقتی برای بار آخر حرف‌هایش را تکرار کرد، دلشوره گرفتم که نکند درست بگوید.»

 

خاطره تلخ هر مرداد

او ادامه می‌دهد: مادرم به اطرافیان گفته بود که از این دنیا می‌رود و مثل حضرت زهرا (س)، قبرش گمنام و بی‌نشان می‌شود. همین‌جور هم شد. بعد از اعلام حمله به حجاج در نهم مرداد سال‌۶۶، برادرهایم به عربستان رفتند و هر‌چه پیگیر شدند تا ببینند پیکر خونین مادرم را در کدام قبرستان دفن کرده‌اند، هیچ‌کس جواب درستی به آنها نداد.

بانوی ایثارگر محله رده از مادری که در هنگام شهادت، ۵۳‌سال داشت، یک دنیا مهربانی و صبوری را به یاد دارد و دلتنگی‌ای که هر‌سال، با فرارسیدن مرداد، بیشتر می‌شود؛ با چاشنی کینه‌ای عمیق از عاملان این جنایت که هم‌زمان با آغاز جنگ تحمیلی سوم علیه کشورمان، روی تازه‌ای از سیرت سیاه آنها، عیان شده است.

براساس مصوبه شورای شهر مشهد در دوره پنجم، معبر ابوذر ۲ در محله فجر به نام این شهید والامقام مزین شده‌است.

 

* این گزارش یکشنبه ۱۸ مردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۴ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام