یک عمر پیرغلامی حاج محمد جعفریخانچه
پیرغلامِ درگزی را در مشهد به نام «ممدتُرکه» میشناختند؛ آن زمان که در نوجوانی، خدمتش را به اهلبیت (ع) آغاز کرد. حاجمحمد جعفریخانچه متولد۱۳۲۹ است و حالا بعد از یک عمر روضهخوانی و نوکری، خودش و نوجوانانی که دورش را گرفتهاند، پای درس قرآن نشستهاند.
این نوحهخوان باسابقه که پدر شهید نیز هست، گرچه از چهار دهه پیش، ساکن محله رسالت قاسم آباد شده است، وقتی لب به سخن باز میکند، انگار صدای مشهد قدیم را از او میشنویم؛ صدای محفل عزاداری در خانههای داشهای پایینخیابان، سوز نوحههایی که از قلم شاعران مخلص بر کاغذ مینشست و صدای زنجیرهای سنگینی که از سر ارادت، مجلس عزا را پرشورتر میکرد.
مهاجرت به پایینخیابان
حاجمحمد، قصه زندگیاش را از درگز شروع میکند؛ جاییکه فضای غیرمذهبیاش (در آن زمان و باتوجه به فضای زیست او)، تاب روح معنوی پدرش را نداشت و آنها را وادار به مهاجرت دائمی به مشهد کرد؛ «پدرم در درگز، کشاورز معروفی بود. یک روز یکی به او گفت اینجا نمان، هرچه زودتر جمع کن و برو. بعد از آن حرف، آقام زندگی را در خیابان بساط کرد و فروخت تا به مشهد بیاییم.»
سال۱۳۴۰، سال هجرت آنها به مشهد بود. محمد، پسربچهای که عاشق مشق نوشتن بود، در کوچهباغ حسنخان در محله پایینخیابان، کمکم در مسیر اصلی زندگیاش قرار گرفت. میگوید: درس را آنقدر دوست داشتم که شبی یک دفتر دهبرگ، مشق مینوشتم. وقتی هم که به مدرسه میرفتم، مشق بچهها را مینوشتم، اما وقتی به مشهد آمدیم، وضعیت زندگی پدرم از نظر مالی خیلی ضعیف شد. چون واقعا زندگیاش را حراج کرده بود تا به مشهد بیاید.
قصه خواب مادر
اما مهاجرت پدر، فقط جابهجایی مکانی نبود؛ انگار جابهجایی روحی بود بهسمت عشقی که قرار بود همه زندگی حاجمحمد را بسازد. داستان شروع نوحهخوانیاش، پیوندی با یک رؤیای صادقه دارد و بیان میکند: مادرم تعریف کرد زمانیکه من را باردار بود، خوابی میبیند. وقتی برای پدرم تعریف میکند، جواب میشنود که «خسته بودی که این خواب را دیدی».
مادر حاجمحمد به پاسخی که میشنود، اکتفا نمیکند و آن خواب در ذهنش ماندگار میشود. بعد از تولد فرزند، درست نشانهای را میبیند که در خواب به او گفته شده؛ خالی روی بازوی راست نوزاد.
همان نوزاد، تقریبا یازدهساله که میشود، مادرش پی خواب مهمش را میگیرد؛ «مادرم با گریه خوابش را برای حاججعفر طباطبایی که همسایهمان بود، تعریف میکند. تعبیر خواب را اینطور میشنود که پسرت نوکر امامحسین (ع) میشود. برداشت مادرم این بود که من خادم امامرضا (ع) میشوم.»
درحالیکه مادر محمد، دغدغه عاقبتبهخیری فرزندش را در پی خواب سالهای دور داشت، محمد با دوربین عکاسیاش در هیئتها و مجالس مذهبی محله حضور پررنگی داشته است.

خواندن نوحههای «سَراج»
پانزدهسالگی، سال۱۳۴۴، محمد دیگر برای خودش کسی شده بود. حالا از گلوی محمد نوجوان، صدای ارادتِ خادمی درمیآمد که تعبیر خواب مادرش بود. او تعریف میکند: هیئت عاشقان گلستانعلی (ع) را راه انداختم؛ و یک سال بعد، در شانزدهسالگی به سه هیئت بزرگ بجنورد هم میرفتم و هرشب نوحهخوان سه مجلس بودم.
تعبیر خواب را اینطور میفهمد که پسرت نوکر امامحسین (ع) میشود. برداشت مادرم این بود که من خادم امامرضا (ع) میشوم
حاجمحمد، از ریشههای نوحهاش میگوید و با احترام از شیخعلیاکبر ترکه و «سَراج»، شاعر معروف کربلا، یاد میکند؛ کسانی که دست او را برای نوحهخوانی پُر میکردند؛ «در کوچه سرشور، یکی بود به اسم شیخعلیاکبر تُرکه. او با قلم فرانسه، نوحههای سراج، شاعر کربلا را مینوشت. هر نوحه را ۴ریال میگرفت. سراج هم اصالتا همدانی و کارش دوخت زین اسب بود. به زبان فارسی و هندی و عربی و ارد بود و نوحه میگفت.»
ادامه میدهد:کسی را میشناختم که سراج را از نزدیک دیده بود، یک دفتر صدبرگ نوحه با خط او داشت و تعریف میکرد: سراج در لحظه نوحه میگفت و بخیهاش را هم میزد.
رسم «دیوانه زنجیر» مقابل پنجره فولاد
یکی از ماندگارترین خاطرات پیرغلام درگزی، اجرای «دیوانه زنجیر» است؛ سبکی که بنیانگذارش در مشهد و به زبان فارسی، خودش بوده. حاجمحمد درحالیکه چشمانش اشکی میشود، وقتی نوحه را میخواند، میگوید: در این سبک، رسم است نوحهخوان میگوید «حسین (ع)، حسین (ع)، حسین (ع)وای»، بعد شور میگیرد که «خیمهها را آتش زدند»، در این لحظه، چهارنفر با شدت و شور زیاد شروع به زنجیرزنی میکنند. این رسم، فقط بین درگزیها مرسوم بوده است. نوحه این سبک به زبان ترکی است. من ابتدا آن را ترجمه و بعد در هیئتهای مشهد اجرا کردم.
او اضافه میکند: این چهار زنجیر، خیلی سنگین و ضخیم هستند. رسم است زنجیرها را روی زمین میگذارند و وقتی نوحهخوان به «حسین (ع) وای» رسید، چهارنفر از حلقه اول آنها را برمیدارند و زنجیر میزنند. البته اول به سادات تعارف میکنند. شور این نوحه آنقدر زیاد است که جمعیت عزادار، بهزور زنجیر را از افراد اولی میگیرند تا زنجیرزنان صدمهای به خودشان نزنند. زنجیرها همینطور دست به دست میشود و به آخر هیئت میرسد.
اینطورکه حاجمحمد تعریف میکند، در سالهای قبل از جوانی، دربرابر پنجره فولاد هم این سبک را در محرم برپا میکرده است. آنجاکه پساز هر «حسین (ع)، حسین (ع)»، خیمههای کربلا در ذهن عزاداران آتش میگرفت و زنجیرهای سنگین و ضخیم، ضربآهنگ دلهای سوخته میشد.
نوحهخوانی در خانه اردکانی
از «داشهای پایینخیابان» میگوید؛ عباس قصاب، حاجی گلکار، غلامحسین پشمی و قاسم تبریزی؛ مردانی که هرکدام قصهای داشتند. از اولین مداحان مشهد، سیدعلی هاشمی، اکبرزاده و حاجی کُرمی یاد میکند (تا هراندازهای که اسامیشان در یادش ماندهاند) و از ارادت قلبیشان به امامحسین (ع) میگوید؛ «حسن اردکانی بزرگترین هیئت مشهد را داشت. اولِ هیئتش در حرم بود و آخرِ هیئتش در پنجراه پایین خیابان.
اردکانی هیئتمان را شب عاشورا دعوت میکرد. به من هم نوحه میداد بخوانم. در پایینخیابان، کوچه ساربانها یا حسنقلیخان، خانه بزرگی داشت. اردکانی من را که میدید، میگفت: بلبل حسین (ع) جان آمدی؟ خوش آمدی!»

دلم میخواست پدرم فقط داستان تعریف کند
از اینکه محمد نوجوان علاقهمند به درس و مشق بود، گفتیم؛ ولی چه شد که دست از درس کشید؟ او به گذشته برمیگردد و به یاد میآورد: آن زمان درس تا بعدازظهر بود. من که از پنجسالگی در درگز به حلبسازی میرفتم، بعدظهرها و سه ماه تعطیلی هم کارم را ادامه میدادم.
درسم خیلی خوب بود و از زبان و ریاضی جایزه گرفته بودم، ولی در مشهد دیگر داشت زندگیمان از هم میپاشید. کنار خانهمان یک چمدانسازی فلزی بود. رفتم دکان استاد و پرسیدم شاگرد نمیخواهید. او گفت فرصت آموزش ندارم. گفتم کمی بلدم (بهواسطه حلبسازی). چند تا کار به من سپرد و شاگردش شدم. آنجا روزی ۲ تومان میگرفتم. این مبلغ، زندگی ما را تکان داد. درآمدم از پدرم که روزی ۵ قران میگرفت، بیشتر شده بود. قبلش هم به چراغسازی میرفتم و روزی ۸ریال میگرفتم.
اردکانی من را که میدید، میگفت: بلبل حسین (ع) جان آمدی؟ خوش آمدی!
حاجمحمد در زندگیاش یک اصل داشته است و میگوید: اصلا از بچگی روی پول کار نکردم. مهارت داشتم، ولی دنبال پول نبودم. بعدها که خودم استادکار شدم و کارگاه چمدانسازی راهانداختم، به پدرم گفتم تو کار نکن. پدرم مغازه میوهفروشی داشت. گفتم نمیخواهد سر کار بروی؛ بیا در کارگاه برای من داستان تعریف کن.
حاجمحمد سرانجام در سال۱۳۵۷ استخدام سپاه میشود و محل کارش هم مرکز پشتیبانی منطقه۴ در مشهد بوده است. در سالهای خدمتش هم از مهارتهای فنیاش کمک میگیرد و هربار که به او سفارش کاری میشود، با دقت و مهارت اجرا میکند.
جلسه قرآن شکلاتی
اما حاجمحمد، فقط اهل روضه و هیئت نیست. او راوی نسلی است که عشق به اهلبیت (ع) را درکنار تربیت قرآنی نوجوانان آموخته است؛ «همان سال اول سکونتمان در قاسمآباد، ۵۶بچه کمتر از ۱۰ سال بودند که کلاس قرآن برای آنها برگزار میکردم. شیوه کلاسم، ساده و شیرین بود؛ به کسی که اشکال دیگری را میگرفت، یک شکلات میدادم. بچهها هم فقط خط میبردند که مچ یک نفر را بگیرند.»
یادگیری قرائت قرآن برای حاجمحمد از سال۱۳۴۶ و هیئت سینهزنی جوادالائمه (ع) شروع شد؛ «در کوچه چهنو، شبهای چهارشنبه، هیئت مراسم داشت. از من هم دعوت میکردند تا بخوانم. همین هیئت، جلسه قرآنی داشت که من هرشب در آنجا شرکت میکردم. در یک ماه یاد گرفتم قرآن را با قرائت بخوانم. بعد از آنجا رفتم مسجد صاحبالزمان (عج) که در هفته، دو جلسه قرآن داشتند. آنجا تجوید یاد میدادند.»
با توشه آن سالها، حالا این پیرغلام هم نزدیک چهاردهه است که جلسه قرآن خانگی دارد. او کتابچههایی تدوین کرده که به قواعد درستخواندن قرآن کمک میکند و حاصل دانستههایش است.
پدر شهید جعفری میگوید: در نوجوانی من، کلمه مداح را فقط به چهارپنج نفر میگفتند و بقیه نوحهخوان بودند. من در هیئت سینهزنی قاسمبنالحسن (ع) کارم را شروع کردم. جلسه هفتگی بود و در خانهها میچرخید.

حرمت قائل شدن برای نوحهخوان
در میان همه خاطرات پرشور نوحهخوانی، داغ سنگینی هم بر دل حاجمحمد نشسته است. او درباره پسرش میگوید: پسرم شهیدمهدی جعفری پاسدار رسمی بود و سال۷۹ در بیستوسهسالگی به شهادت رسید.
حاجمحمد از نسلی است که حرمت زیادی برای نوحه قائل هستند. او با انتقاد از برخی مداحان که نام مبارک «حسین (ع)» را کامل ادا نمیکنند، میگوید این کار بیاحترامی است و من تا حالا اینطور نوحهخوانی نکردهام.
او به یاد میآورد که «از اوایل دهه۷۰ من تاریکخوان شدم. تاریکخوانی کار کسی است که به نوحه مسلط است و نیاز نیست از رو بخواند. بعد از آن هم دعای آخر مجلس است. خدا ما را آفریده برای یاالله گفتن.»
* این گزارش چهارشنبه ۷ مردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۰ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.