کد خبر: ۱۵۰۹۵
۰۴ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۰
آموزشگاه نقاشی دختران

همدلی هنرمندانه دختران محله خواجه‌ربیع با شهیدان

فرشته قربانزاده، مدیر آموزشگاه نقاشی محله خواجه‌ربیع و هنرجویانش در روزهای جنگ تحمیلی سوم با زبان هنر با مردم کوچه و خیابان همدلی می‌کنند.

پیکر «اَسرا»‌ی نه‌ساله را از روی جوراب‌های عروسکی‌اش شناختند و پیکر «علی» شش‌ساله را از تنها عضو باقی‌مانده بدنش که مچ یک دست قطع‌شده بود. «محیا» روزه‌اولی بود و النگوهایش، تنها نشانه به‌جای مانده برای والدین داغ‌دارش.

آرش هشت‌ساله را نیز، نه از روی صورت نداشته، که به‌ناچار از ساق پای زخمی‌اش شناسایی کردند. برای «ماکان» اما، هیچ نشانه‌ای در کار نبود؛ نه تکه لباسی، کیف و کتابی، یا حتی تار مویی. عکس‌ها و خبر‌هایی که یک‌به‌یک از فاجعه میناب به بیرون درز می‌کرد، به مرثیه‌ای ناتمام می‌مانست که سیاهی اندوه خود را به فضای آرام آموزشگاه نقاشی هستیا در محله خواجه‌ربیع، غالب کرده بود.

این حجم از مصیبت، فراتر از آن بود که روح لطیف فرشته قربانزاده، مدیر آموزشگاه و هنرجویانش، تاب آن را داشته باشند. باید برمی‌خاستند و قدمی برمی‌داشتند بلکه پژواک این مظلومیت، وجدان‌های خاموش را به تکاپو وادارد.

 

نه به «هنر برای هنر»

به «هنر برای هنر» اعتقادی ندارد؛ نه حالا و نه در طول دو دهه‌ای که نقاشی، بخش بزرگی از زندگی‌اش شده است. فرشته قربانزاده که سی‌و‌هشت‌سالگی را پر می‌کند، هنر را وسیله‌ای می‌داند برای خدمت به ارزش‌های انسانی. او برای رسیدن به تجربه و دانشی که امروز دارد، فراز و فرود‌های زیادی را سپری کرده است.

شروع این تلاش‌ها، به زمانی باز می‌گردد که دیپلم حسابداری‌اش را گرفت، با دنیای تحصیل و رشته‌ای که دوستش نداشت، خداحافظی کرد و با ثبت‌نام در یک آموزشگاه آزاد، وارد دنیای پرکشش نقاشی شد؛ «دلم می‌خواست رشته نقاشی بخوانم در هنرستانی که در خیابان کوهسنگی واقع بود. تا خانه ما در بولوار بهمن، خیلی فاصله داشت. ناچار رفتم رشته حسابداری. دیپلم که گرفتم، از قفس آزاد شدم انگار و علاقه‌ام به نقاشی را پی گرفتم.»

قرار بود رفتنش به کلاس نقاشی، شش‌ماهه تمام شود، اما چهار سال طول کشید تا توانست با تسلط روی سبک‌های مختلف، در آزمون‌های فنی و حرفه‌ای قبول شود. با رضایت از اینکه به این استعداد ذاتی‌اش اعتماد کرده است، از مادرش می‌گوید که در همه این سال‌ها، با گفتن جمله «فرشته! تو موفق می‌شوی» به او دلگرمی داد.

 

آموزشگاه نقاشی دختران

 

زحمت‌هایی که به ثمر رسید

مادر می‌داند که دخترش، تابستان‌ها وقت سرخاراندن ندارد و برای دیدار او باید، فاصله خانه تا آموزشگاه را پیاده طی کند. فاطمه بزرگی، مادر فرشته قربانزاده است و حامی اصلی او در این مسیر؛ کسی که چهارسال، دشواری همراهی دخترش تا محل برگزاری کلاس طراحی را به جان خرید، بدون آنکه حتی یک بار، منتی بگذارد و خم به ابرو بیاورد. او که به عادت هرروز، به آموزشگاه آمده است تا احوال دخترش را جویا شود، می‌گوید: خانه ما بهمن ۲۶ بود و کلاس دخترم، چهارراه خواجه‌ربیع. شوهرم آدم مقید و حساسی است و من برای اینکه فرشته از کلاس‌رفتن نیفتد، زمستان و تابستان، خودم با اتوبوس او را بردم و آوردم تا وقتی مدرک فنی و حرفه‌ای‌اش را گرفت.

مادر با لذت به در و دیوار آموزشگاه نگاه می‌کند، به انبوه هنرجو‌هایی که هرکدام با یک تکنیک، مشغول طراحی هستند و دخترش فرشته که کنار هنرجو‌ها می‌ایستد و راهنمایی‌شان می‌کند. او ادامه می‌دهد: توی خانواده ما هنر، سابقه داشت، اما نه از نوع نقاشی. مثلا خودم، قالی‌بافی می‌کردم. وقتی دیدم از نقاشی سر در نمی‌آورم تا به دخترم کمک کنم، با خودم گفتم لااقل با همراهی اش در رفت و آمد به کلاس و تشویق او، حمایتش کنم. گاهی همان‌جا می‌ماندم تا کلاسش تمام شود، گاهی می‌آمدم خانه و دوباره برمی‌گشتم دنبالش. شهریه کلاس و هزینه وسایلش سنگین بود برای ما ولی با صرفه‌جویی، جور می‌کردیم تا این بچه، به جایی برسد. خدا را شکر رسید به چیزی که می‌خواست.

ماجرای حمله به مدرسه میناب، برایم خیلی سنگین بود. با هنرجو‌ها تصمیم گرفتیم در اینباره نمایشگاهی گروهی بزنیم

 

تولد آموزشگاه

برای راه‌اندازی آموزشگاه و کمک به بارور‌شدن استعداد‌های هنری، چه جایی بهتر از محله خواجه‌ربیع که خود در آن رشد کرده و بالیده است؟ فرشته، زمان را به پنج‌سال پیش برمی‌گرداند که برای تأسیس یک آموزشگاه باید تصمیم‌های بزرگی می‌گرفت؛ «با سرمایه‌ای که در ۱۰ سال زندگی مشترک من و همسرم، جمع شده بود، می‌توانستیم ماشینی مدل بالا بخریم و خوش باشیم. اما تصمیم گرفتیم روی این چاردیواری، سرمایه‌گذاری و آن را به آموزشگاه تبدیل کنیم. روز‌ها و شب‌هایی را یادم هست که با شوهرم داشتیم اینجا سیمان‌کاری می‌کردیم. کاشی‌کاری، برق‌کشی،‌ام‌دی‌اف، لوله‌کشی و کلی کار ریز و درشت دیگر لازم بود که هزینه‌اش با وام، فروختن طلاهایم و‌... جور شد. آموزشگاه که افتتاح شد، خدا را شکر هر هنرجو شد یک سفیر برای جذب دیگران به آموزشگاه. حالا تعداد هنرجو‌ها به بیش از صدنفر رسیده‌است.»

 

آموزشگاه نقاشی دختران

 

تا قله افتخار

تعطیلات است و آموزشگاه نقاشی، روز‌های شلوغی را سپری می‌کند. رونق آموزشگاه و کلاس‌هایی که تا ساعت‌۲۰ به طول می‌انجامد، با تمام شور و نشاطش برای هنرمند محله خواجه‌ربیع، یک حسرت را هم به دنبال داشته است؛ «مشغله‌ها نمی‌گذارد هر شب بروم تجمع شبانه. با خودم گفتم لااقل جور دیگری ادای دین کنم. راستش ماجرای حمله به مدرسه میناب، برایم خیلی سنگین بود. توی آموزشگاه با هنرجو‌ها درباره‌اش صحبت می‌کردیم. دختر‌ها استقبال کردند از اینکه نمایشگاهی گروهی داشته باشیم. سبک هایپررئال برای کشیدن چهره شهدای میناب، گزینه خوبی بود، اما با تجربه‌ای که داشتم، می‌دانستم که گالری‌ها از اکران آثاری در این سبک، استقبال نمی‌کنند؛ به‌ویژه اینکه بیشتر آثار از هنرجو‌هایی بود که دوره‌های طراحی را به پایان نرسانده بودند.»

رفتن به تجمع شبانه محله خواجه‌ربیع برای اکران طراحی چهره شهدای میناب، ایده‌ای بود که اجرا شد و راه را برای دیگر فعالیت‌های دغدغه‌مندانه این هنرمند و هنرجویانش باز کرد.

آنها در یکی از پنجشنبه‌ها، نمایشگاه دیگری با عنوان «میراث غیرت» را در آرامستان خواجه‌ربیع برپا کردند. در این نمایشگاه، ۲۵ اثر به سبک سیاه‌قلم به نمایش درآمد که در آن، چهره مفاخر ملی از امیرکبیر، ستارخان و باقرخان تا شهدای هسته‌ای، مدافعان حرم، هوافضای سپاه، خمینی کبیر و رهبر شهید به چشم می‌خوردند؛ خط سِیری که ادامه آن، ایران را از دامنه عزت به قله افتخار خواهد رسانید.

 

آموزشگاه نقاشی دختران

 

برای معصومیت «ماکان»

مائده عباسی، متولد ۱۳۸۸، هنرجو

یک روز بابا گفت: دیگر خسته شدم از بس برایت دفتر نقاشی خریدم. بلندشو برویم کلاس نقاشی ثبت‌نامت کنم. آن موقع کلاس اول بودم و علاقه‌ام به نقاشی آن‌قدر زیاد بود که از دفتر نقاشی‌ام سر‌ریز می‌شد به گوشه‌و‌کنار بقیه کتاب و دفترها. بابا من را در کلاس‌های مختلف ثبت‌نام می‌کرد تا بفهمم به چه چیزی علاقه دارم و من از چهارده‌سالگی، دیگر مطمئن شدم که می‌خواهم نقاش باشم؛ نه والیبالیست، هندبالیست و فعال در رشته‌های دیگری که مزه هر‌کدام را به اندازه چند ماه کلاس‌رفتن چشیده بودم. دو سال است که به این آموزشگاه می‌آیم. تکنیک‌های مختلف نقاشی را یاد گرفته‌ام و از ۶‌ماه پیش شده‌ام کمک‌مربی. وقتی خانم قربانزاده پیشنهاد کرد نقاشی بچه‌های میناب را بکشیم، من با کمال میل قبول کردم.

از میان آن همه کودک زیبا، «اسرا ذاکری» شد انتخابم، چون معصومیت چشم‌هایش جور عجیبی من را جذب کرد. توی آن پنج‌شش‌ساعتی که در خانه، وقت گذاشتم برای طراحی چهره‌اش، هر‌چند دقیقه یک بار به خودم می‌گفتم: حیف این خنده‌ها نبود که تمام شود؟ این چشم‌ها حیف نبود که برای همیشه بسته بماند؟ طراحی صورت زیبای اسرا تمام شد، اما کار من با بچه‌های میناب، تمام نشده است هنوز. می‌خواهم ماکان نصیری را بکشم؛ همان که از پیکرش یک تار مو هم نمانده است. برای شهادت این بچه معصوم و غم پدر و مادرش، خیلی گریه کردم.

 

آموزشگاه نقاشی دختران

 

بی‌گناهی‌اش را فراموش نمی‌کنم

عسل صلوانی، متولد ۱۳۸۹، هنرجو

سه ساعت وقت گذاشتم تا چهره یکی از دختربچه‌های شهید میناب را کشیدم. باورتان می‌شود؟ اسمش از خاطرم رفته است ولی طرز نگاهش و آن بی‌گناهی توی چهره کودکانه‌اش را نمی‌توانم فراموش کنم. این طراحی، ثمره چهار‌سال پیگیری علاقه‌ام به نقاشی و آموزش و تمرینم در آموزشگاه به حساب می‌آمد.

برخلاف بسیاری از سفارش‌هایم، این بار بنا نبود دستمزدی دریافت کنم و فقط برای دلم، طرح زدم. با مربی‌ام، خانم قربانزاده و بقیه هنرجو‌های آموزشگاه، قرار گذاشته بودیم که همگی در یک شب و سر ساعتی مشخص، طراحی‌هایمان از شهدای میناب را برداریم و برویم اجتماع شبانه خواجه‌ربیع، رو‌به‌روی مسجد امام‌جعفر‌صادق (ع) و کار‌ها را پیش چشم مردم، اکران کنیم. نه روی سه‌پایه، بلکه بایستیم کنار خیابان و عکس‌ها را بگیریم دستمان.

از واکنش‌های مردم برایتان بگویم که چقدر خوب و پر‌انرژی بود. بعضی‌ها ابتدا فکر می‌کردند که ما عکس دختربچه‌های میناب را چاپ کرده‌ایم. خوب‌تر که دقیق می‌شدند، می‌فهمیدند که اینها طراحی است و نمونه کار خودمان. سؤال‌هایی هم می‌پرسیدند که همه‌اش واکنش مثبت به حساب می‌آمد. آن شب، به‌نمایش‌درآوردن تصویر شهدای مظلوم میناب، بهانه بود برای رفتنم به تجمع شبانه، وگرنه قبل ازآن هم بار‌ها رفته بودم اجتماع و بعد از این هم خواهم رفت.

 

آموزشگاه نقاشی دختران

 

ابهت دوست داشتنی

فاطمه شریفی‌فرد، متولد ۱۳۹۲، هنرجو

آن اوایل که می‌دیدمش می‌ترسیدم؛ از ابهتش، جدی حرف‌زدنش، اخم توی چهره‌اش و انگشت اشاره‌ای که توی هوا تکان می‌داد و خط و نشان می‌کشید. به مامان می‌گفتم چرا این مرد را این‌قدر توی تلویزیون نشان می‌دهند؟ یک خرده که از جنگ گذشت، فهمیدم ابراهیم ذوالفقاری، سخنگوی قرارگاه خاتم‌الانبیا (ص) است و ابهتش، جدی حرف‌زدنش، اخم توی چهره‌اش و انگشت اشاره‌ای که توی هوا تکان می‌دهد، خط و نشان‌کشیدن است برای انداختن ترس در قلب دشمن.

این فهم باعث شد ترسم از او بریزد و جای آن را احترام و دوست‌داشتن پر کند؛ آن‌قدر زیاد که عکسش را از اینترنت گرفتم و ذخیره کردم در گالری موبایلم تا جلو چشمم باشد و بتوانم چهره‌اش را طراحی کنم. قبلا هم از این نمونه کار‌ها انجام داده‌ام؛ کار‌هایی که آدم برای اعتقاداتش می‌کند. مثلا یک بار تصویر یکی از دختر‌های شهید میناب را کشیدم.

یک بار هم عکس رهبر شهید را کشیدم، با همه ظرافت‌هایش. تمام که شد، هدیه دادم به یکی از بسیجی‌ها در اجتماع شبانه خواجه‌ربیع. یک بار دیگر هم عکس ایشان را کشیدم برای شرکت در نمایشگاه مدرسه‌مان، دبیرستان نفیسه خوش‌نیت. عکس آقاسیدمجتبی خامنه‌ای را هم طراحی کرده‌ام. چقدر شبیه پدر شهیدشان از کار درآمد، من، دختری که عاشق اسکیت، دوچرخه‌سواری و جنب‌و‌جوش است، ساعت‌ها برای طراحی تصاویری که گفتم، سر جایم نشستم و از کشیدنشان لذت بردم.

 

* این گزارش یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۲ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ منتشر شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام