امدادگری صلواتی مهین خانم برای اهالی ارشاد
گاهی برای پیداکردن آدمهای کار راهانداز، نیازی نیست راه دوری برویم؛ کافی است دوروبر خودمان را ببینیم تا به یکی از این آدمها برسیم. مهین ضرابینیا، این روزها برای بسیاری از اهالی محله ارشاد چهرهای آشناست؛ زنی خوشبرخورد و آرام که بیشتر اهالی او را با مهارتش درزمینه تزریقات و روحیه خیرخواهانهاش میشناسند.
هر وقت یکی از خانمهای محله به تزریق، سرم، بخیه یا باندپیچی نیاز داشته باشد، معمولا سراغ مهینخانم را میگیرد. او هم با صبوری و بدون هیچ چشمداشتی، کار مردم را راه میاندازد. در روزگاری که هر خدمتی بهایی دارد، بهای دستهای سبک مهینخانم، پول یا هدیه نیست. نرخ کار او، تنها و تنها یک صلوات برای شادی روح پدر مرحومش است.
میراث ماندگار پدر برای من
بیشتر اهالی میدانند مهینخانم برای نماز به مسجد هجرت میرود. برای همین گاهی خانمهای محله آمپول و سرنگ به دست، سراغش را همانجا میگیرند و از او میخواهند کارشان را انجام دهد. او هم بیگلایه و با حوصله، در گوشهای از مسجد، به هممحلهایهایش کمک میکند.
هر وقت ببینم یک نفر آرام به کنارم میآید و میخواهد حرفی بزند، حدس میزنم برای تزریقات باشد
داستان دستبهخیری و مهارت مهینخانم در زمینه تزریقات، بخیه و حتی کمک به شکستهبندی، ریشه در سالهای دور و پرحادثه قبل از پیروزی انقلاب اسلامی دارد.
تعریف میکند: پدرم، مرحوم دکتر عباس ضرابینیا، در روزهای پرالتهاب انقلاب، مجروحان را مداوا میکرد. میان آسیبدیدگان، زنانی هم بودند که باید مداوا میشدند. بهخاطر تعداد بیماران و شرایطی که پدرم رعایت میکرد، رسیدگی به خانمها را به من که دختر بزرگش بودم، سپرده بود. آن زمان نوزدهسال داشتم و تازه دیپلم گرفته بودم. تزریقات، بخیه و حتی کارهای مربوط به شکستهبندی را به من یاد داد و من همه این کارها را انجام میدادم.
میگویند دستم سبک است
مهینخانم با خنده میگوید: جورابهایم را هم با کوک بخیه میدوزم؛ هم مروری بر آموختههایم میشود، هم تمیزتر است و خیلی هم معلوم نمیشود که پاره شده. او ادامه میدهد: به خانه کسی نمیروم مگر اینکه او را بشناسم. در خانهام به روی دوست و آشنا باز است، اما بیشتر تزریقات در مسجد انجام میشود. همه میگویند دستت سبک است. هر وقت ببینم یک نفر آرام به کنارم میآید و میخواهد حرفی بزند، حدس میزنم برای تزریقات باشد که البته بیشتر اوقات حدسم درست است.
او خاطرات بسیاری از این ۲۸ سالی دارد که ساکن محله ارشاد شده است. خانمی را به یاد دارد که باید صدآمپول تزریق میکرد و هر روز صبح حدود ساعت ۷ به خانه آنها میآمد.
مهینخانم میگوید: خانوادهام در این کارها همیشه همراه من بودهاند، چون میدانند این کار خیراتی برای پدرم است. چند بار به همسر همان خانم پیشنهاد کردم تزریق را یاد بگیرد، اما او قبول نکرد و میگفت «دست شما سبک است و همسرم فقط کار شما را قبول دارد.»
در کنار این مهارت، چیزی که بیشتر از همه در رفتار مهین ضرابینیا به چشم میآید، صبر و حوصله اوست. خودش از بیماری معلول یاد میکند که هر بار پیش از تزریق با خنده به او میگوید: ضرابیجان! صبر کن لرزش من تمام شود، بعد آمپول را بزن. «من هم مینشینم تا او آرام شود و بعد کارم را انجام میدهم.»
* این گزارش شنبه ۳ مردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۶ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.