سیدمحمد مهدوی الحسینی بعد از سوگ رفیق شاعر شد
کلاه سبز سیدی به سر دارد و عینکی دور ضخیم روی صورت. از هر چند جمله اش، ناشد است که یکی شعر نباشد. با همین شعرهایی که میگوید، زود با مردم اُخت میشود. وقتی خودم را خبرنگار معرفی میکنم، در وصف شهرآرامحله و خبرنگارانش، در لحظه، شعری میسراید. او درباره موضوعات روز مثل گرانی دلار و سکه، حماسه حضور مردم در خیابان، جنگ تحمیلی سوم و دشمنی آمریکا و اسرائیل با مردم کشورمان و... شعر سروده است.
سیدمحمد مهدویالحسینی برای هر رخدادی شعر مینویسد و با این کار باعث دلگرمی و حال خوب دیگران میشود؛ مثلا وقتی باخبر میشود همسایه اش از دنیا رفته است، وقتی به او اطلاع میدهند یکی از اقوام نزدیکش صاحب اولاد شده، حتی وقتی برای آشنایی نام کسی را میپرسد، فوری کلمهها را ردیف میکند.
بیشتر سرودههای آقاسیدمحمد شصت و شش ساله در قالب غزل است و حالا مجموعه اشعارش به حدود ۷ هزار بیت رسیده است. با این حال، هر بار که او را شاعر میخوانند، پاسخ یکسانی میدهد: «من شاعر نیستم؛ دلی ابیاتی میسرایم.»
این ساکن قدیمی محله پروین اعتصامی، سالها کارمند مخابرات بوده است. در کودکی زمانی که چهارسال داشت، پدرش را از دست داد. در روزهای انقلاب، همراه با برادر بزرگ ترش در راهپیماییها و برای پخش اعلامیه شرکت میکرد و شهادت برادرش سیدحسین را در بحبوحه انقلاب دیده است.
چند ماهی هم در دوران دفاع مقدس در جبهه حضور داشت. اما جالب آنکه شعرگفتن را نه در نوجوانی و جوانی، بلکه از سی و پنج سالگی، آن هم در سوگ یکی از بستگانش، آغاز کرد. آن یک شعر سالها بعد به ۷ هزار بیت، دهها مناجات و سرودههای آیینی و اجتماعی تبدیل شد؛ شعرهایی که این روزها در اجتماعات شبانه مردمی هم میخواند و شور و حال خاصی به اجتماعات بخشیده است.

عقد اخوت پدر با آیت الله بروجردی
مهدوی که متولد و بزرگ شده قائن است، در خانوادهای بزرگ شد که پدرش یکی از علمای بزرگ شهر بود. اما از پدرش فقط یک خاطره به یاد دارد. در این باره برایمان میگوید: در خاطرم هست که از مشهد برای پدرم میهمان آمده بود. دور تا دور اتاق علمایی نشسته بودند که بعضی هایشان عمامه سیاه و برخی سفید به سر داشتند. بعدها که درباره این خاطره از مادرم سؤال کردم گفت مرحوم آیت الله شیرازی، مرحوم آیت الله میلانی و آیت الله کوهستانی از مشهد برای دیدار پدر به قائن آمده بودند.
به رسم تعارف هم کیسهای سیب برایمان آورده بودند. تا چشمم به سیبها افتاد، دلم خواست. با همان جثه نحیف، کیسه را کشان کشان به اتاقی که مادرم در آن بود، بردم. مادرم دعوایم کرد که چرا جلو مهمانها چنین کاری کردهام. تنها تصویری که از مرحوم پدر در ذهن دارم، همان است که با مهمان هایش در اتاق نشسته بود و با آنها صحبت میکرد.
مهدویالحسینی هرآنچه از پدرش برایمان نقل میکند، از اطرافیان و به خصوص مادرش شنیده است. او به زهد و علم پدرش اشاره میکند و توضیح میدهد: پدرم عالم بزرگی در قائن بود و دست اخوت با آیت الله بروجردی داده بود و از شیخ نخودکی برای انجام امور دینی در قائن اذن داشت. آیت الله سیدحسین یعقوبی قائنی در بخشی از خاطراتش در کتاب «سفینه الصادقین» به علم و زهد پدرم و دیداری که با او داشته، اشاره کرده است.
بیماری مجالی برای این عالم بزرگ نگذاشت. پدر برای مداوا راهی تهران شد. اما درمان جواب نداد و این عالم بزرگ سال ۱۳۴۳ در تهران از دنیا رفت. پیکر او در قبرستان حاج شیخ عبدالکریم، معروف به قبرستان نو، در قائن به خاک سپرده شد.
او آن روزها را به خاطر نمیآورد، اما طعم تلخ یتیمی را در همه سالهای کودکی و نوجوانی با گوشت و پوستش حس کرده است. او میگوید: زمینی داشتیم که با فروش محصول آن، زندگی مان را میگذراندیم. البته مرحوم مادرم با خیاطی، خرج من و سه برادرم را تأمین میکرد.
یک روز بازداشت بودم
دوره نوجوانی و جوانی آقا سید محمد مصادف با روزهای خروش مردم ایران علیه رژیم پهلوی بود. مهدوی میگوید: برادر بزرگم دانشجوی سال سوم دانشگاه تهران بود. به واسطه آشنایی با دانشجویان مبارز، هر زمان که به خانه میآمد، اعلامیهها و نوارهای کاست امام خمینی (ره) را با خود میآورد و با هم میان مبارزان شهرمان توزیع میکردیم.
صبحها بعد از نماز صبح، بهترین زمان برای شعرگفتن است. بیشتر اشعاری که سرودهام در این زمان بوده است
آقا سید محمد یک بار حین توزیع اعلامیه توسط مأموران رژیم دستگیر شد. او آن روز را برایمان این طور روایت میکند: سال سوم دبیرستان بودم و اعلامیهها را برادرم تازه از تهران آورده بود. مشغول انداختن اعلامیهها از زیر در به داخل حیاط منازل بودم که دستگیر شدم.
یک روز در بازداشتگاه بودم و آنها سعی داشتند با نصیحت مرا از کارم منصرف کنند. میگفتند تو فرزند فرد شناخته شدهای هستی و نباید دنبال این آدمهای خرابکار بروی. آنها نصیحتم میکردند و من خیره خیره در صورتشان نگاه میکردم و از امام خمینی (ره) تعریف میکردم.
آخرین دیدار ۲ برادر
با تعطیلی مدارس و دانشگاه ها، برادرش از تهران به قائن آمد تا در تظاهرات و انسجام مردم شهرش حضور داشته باشد. مهدوی در صحبت هایش به روز شهادت برادر اشاره میکند و میگوید: دو روز بعد از عاشورا مصادف با ۲۲ آذر سال ۵۷ بود. برای راهپیمایی به خیابان رفته بودیم. از صبح خیابانها صحنه آتش زدن لاستیک و تیراندازی بود. در حال نوشتن شعار روی دیوار بودم که برادر بزرگ ترم، سیدحسین، خودش را به من رساند و گفت «چه کار میکنی؟ در روز روشن که نباید شعارنویسی کنی!»
مشغول صحبت بودیم که فریاد زدند: «مأمورها آمدند! فرار کنید.» مأموران گاز اشک آور پرتاب و شروع به تیراندازی کردند. در میان دود و آتش از هم دور شدیم و متوجه نشدم که برادرم به کدام سمت رفت. عدهای فریاد زدند که «نترسید؛ تیرها مشقی است.»، اما سر که چرخاندم؛ دیدم مردم مثل برگ درخت روی زمین افتادهاند.
بعد از اتمام تیراندازی مأموران، مردم، مجروحان را به بیمارستان منتقل کردند. به آقا سید محمد هم اطلاع دادند که برادرش را بین زخمیها دیدهاند. اما او نمیخواست باور کند با خودش میگفت چند دقیقه قبل از آمدن مأمورها سیدحسین را دیده است؛ حتما فرار کرده. شاید هم او را با فرد دیگری اشتباه گرفتهاند.
با این حال برای اطمینان بیشتر به بیمارستان رفت و متوجه شد برادرش و چند نفر دیگر به شهادت رسیدهاند. روز بعد، تشییع پیکر شهدا با شکوه تمام برپا شد. بعد از پیروزی انقلاب و با هماهنگی آموزش و پرورش، مدرسهای که شهید سیدحسین مهدویالحسینی در آن تحصیل میکرد، به نام او نام گذاری شد.

دیدار یار
پس از سپری شدن چهلم شهادت برادرش، یکی از اقوامشان که ساکن تهران بود، برای تغییر روحیه آنها را چند ماهی به پایتخت دعوت کرد؛ «روزی که رسیدیم ۱۲بهمن۵۷ و هم زمان با ورود امام خمینی (ره) بود. بعداز استقرار موقت امام در مدرسه رفاه (جنب مدرسه علوی)، با توجه به نزدیک بودن محل اقامتمان به این مدرسه، پنج بار همراه جمعیت به دیدار امام (ره) رفتم. ایشان از پنجره برای مردم دست تکان میدادند.
در آن لحظهها به این فکر میکردم که بالاخره خون شهدای ما به ثمر نشست و امام (ره) به میهن بازگشت. در آن لحظهها این موضوع برایم بسیار شیرین بود. البته سالها بعد نیز که خانواده شهدا به دیدار رهبری میرفتند، ما هم به اتفاق مادرم خدمت حضرت امام (ره) رفتیم.»
دفاع از میهن
محمدآقا در بهمن ۱۳۶۰ ازدواج و هم زمان کارش را در اداره مخابرات آغاز کرد. از آنجایی که به خواندن دروس حوزه علاقه داشت، تحصیل در مدرسه علمیه را شروع کرد. مدتی درس خواند، اما آن را رها کرد؛ زیرا کشورمان در حال دفاع مقدس بود. برای آقا سیدمحمد حضور در جبهه، ضروریتر از رفتن به حوزه بود. به همین دلیل سال ۱۳۶۲ برای پنج ماه راهی جبهه شد.
این بازنشسته مخابرات میگوید: از طریق جهاد سازندگی اعزام شدم. هنگامی که به سنندج رسیدیم، قرار شد به همراه چند رزمنده دیگر پنج ماه در سردشت بمانیم.

جرقهای برای شاعری
شعر گفتن را زمانی که ۳۵ سال داشت، شروع کرد. تا قبل از آن حتی یک بیت شعر نگفته بود. او در این باره توضیح میدهد: سال ۱۳۷۴ بود که پسرعمهام، مرحوم آیت ا... سیدمحمدعلی فقیه، به رحمت خدا رفت. تحت تأثیر این غم، شعری در رثای این عالم گفتم. البته حالا که به آن نوشته رجوع میکنم، متوجه شدم نقصهای بسیاری دارد. اما آنچه سرودم، اولین شعر بلندم محسوب میشد.
بعد از آن احساس کرد که طبع شعر دارد؛ به همین دلیل در شب شعرهای اداره ارشاد و آستان قدس رضوی شرکت کرد. آنجا هم برای او کلاس آموزش بود و هم جایی که بتواند شعرهایش را در حضور استادان بخواند.
برای هر موضوعی شعر میگویم
برای نوشتن شعر نیاز به خلوتی دارد که در آن با آرامش اشعارش را بنویسد. در این باره میگوید: صبحها بعد از نماز صبح، بهترین زمان برای شعرگفتن است. بیشتر اشعاری که برای ائمه (ع) سرودهام یا مناجاتهایی که نوشتهام، در این زمان بوده است.
مضمون بیشتر اشعارش، درباره معصومان (ع)، به خصوص پیامبر اکرم (ص)، حضرت فاطمه زهرا (س)، امام حسین (ع)، امام علی (ع) و امام زمان (عج) است. میگوید: شاید بتوان گفت برای هر معصوم بیش از سی شعر متفاوت در موضوعات مختلف سرودهام. البته احادیثی از ائمه (ع) را نیز به شعر تبدیل کردهام.
گاهی روزی چند شعر میسراید و گاهی هم چند روز، یا حتی یک هفته، حتی یک بیت هم نمیسراید. مهدوی الحسینی معتقد است شعرگفتن یک احساس درونی است و باید خودجوش باشد. او میگوید: شعر مانند الهام است. گاهی مطلع شعری به ذهنم میآید، آن را یادداشت میکنم و در روزهای بعدی، سر فرصت، ادامه آن را تکمیل میکنم.
احادیثی که به شعر تبدیل شد
برای بسیاری از علما، احادیث را به شعر تبدیل کرده است تا برای شیرین ترکردن منبرهایشان از آن استفاده کنند. او میگوید: چندی قبل، آیت ا... دکتر محمدعلی رضایی بیرجندی در فضای مجازی، پیامی ارسال کرد و از من خواست سوره لیل را برای کتابش که قرار است به چاپ برسد، به شعر تبدیل کنم. من هم افتخار آن را داشتم که بتوانم مفاهیم این سوره را به شعر تبدیل کنم.
از لحظهای که به فرمان رهبرمان، به خیابان آمدم و حضور پرشور مردم را دیدم، احساساتم غلیان کرد
برای هر موضوعی که فکرش را بکنید شعری دارد؛ از گرانی دلار و سکه گرفته تا تولد اطرافیان. او میگوید: به نظرم شعر باید محتوا داشته باشد و بازتابی از درددل جامعه و مردمی باشد که با آنها زندگی میکنیم. شعر آینه خواستههای مردم است و شاعر باید براساس دغدغههای مردمی طبعش را بکار گیرد. در این صورت است که شنونده، آن را میپذیرد.
اجتماعات شبانه و شور حماسی
بسیاری از شعرهایی که در اجتماعات شبانه مردمی چهارراه مقدم خوانده میشود، سروده این شاعر محله پروین اعتصامی است؛ شعرهایی درباره حماسه حضور مردم و ابیاتی که در آن از مظلومیت مردم فلسطین و غزه گفته شده است.
مهدویالحسینی درباره اینکه اشعارش چگونه به اجتماعات شبانه مردمی راه پیدا کرده است، توضیح میدهد: از همان لحظه اولی که خبر شهادت رهبرمان را شنیدم، مانند همه مردم کشورمان غمگین شدم. شعری هم در این زمینه گفتهام.
از لحظهای که به فرمان رهبرمان، آیت الله سیدمجتبی خامنهای، به خیابان آمدم و حضور پرشور مردم را دیدم، احساساتم غلیان کرد و برای مردم غیوری که با حضورشان از انقلاب و رهبری حمایت میکنند، شعری گفتم. آن را برای مسئول اجتماعات شبانه مردمی خواندم و قرار شد روی سن برای مردم اجرا کنم. علاوه بر اجتماعات محله خودمان، به دیگر محلات منطقه۸ هم رفته و اشعارم را خواندهام.
او درباره بازتاب ابیاتی که در اجتماعات میخواند، میگوید: مردمی که در اجتماع حضور دارند، پیش من میآیند و از آنچه خواندهام، تعریف و تمجید میکنند. همین موضوع انگیزهای برای ادامه دادن کارم است. به نظرم سخنی که از دل برآید، لاجرم بر دل مینشیند.
* این گزارش سهشنبه ۲۶خردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۲ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.