حسن معین گوینده رادیو و از قدیمیهای کوچه ضیاء است
محلههای قدیمی را طوری میساختند که آدمها به هم نزدیکتر از آنچه هستند، شوند حتی در یک گذر باریک. کوچههای قدیمی کوچه آدمهای صمیمی با روزهای پرکاری و شبنشینی قصههای بلند بود. نمیشد از یک کوچه آشتیکنان بگذری و نگاهت گره نخورد به آشنایی که شاید روزگاری یک حرف سنگین میان شما دونفر فاصله انداخته بود. نمیشود نگاهها را برید. بالاخره باید کوتاه بیایی آنقدر که بزنی سر شانه دیگری و بگویی: «ما شاید گوشت همو بخوریم، اما استخوونه همو دور نمیندازیم. تو مرام ما نیست.»
پای همین خاطرهها را به کوچههای کودکی «حسن معین» در محله بالاخیابان مشهد که باز کنی میبینی با اینکه ۳۰ سال به عنوان گوینده در رادیو از خراسان قدیم قصهها گفته، هنوز هم آنقدر حرف برای گفتن دارد که نمیدانی از کدام فصل و کدام ساعت شروع کنی؟
وقتی آپارتمان نبود
خانهها را ویلایی میساختند. شبیه یک قوطی کبریت در دو طرف. سمت نسر، سرد بود و برای گذران تابستان استفاده میشد. سمت قبله شبهای زمستان را گرم میکرد. در خانه عوام، پلهها در حیاط قرار داشت و در خانههای حضرات آیات و بزرگان، به دو شکل اندرونی و بیرونی ساخته میشد که اهل حرم در اندرونی ساکن باشند.
سقفها را هم کوتاه میساختند تا در زمان حمله دشمنان احتمالی، مهاجمان نتوانند با اسب وارد خانه شوند و به همین دلیل همیشه خانههای ۶۰ متری انتهای کوچه از خانههای ۳۰۰ متری ابتدای کوچه گرانتر بود، زیرا در هنگام حمله، غارتگران از ابتدای کوچه به چپاول میپرداختند و اغلب به دلیل صرف زمان زیاد به انتهای کوچه نمیرسیدند. این بخشی از خاطرات حسن معین ازغدی متولد ۱۳۳۲ کوچه ضیاست که حالا برای خودش کامل مردی است.
جریان عمیق زندگی در مشهدی که هیچ نداشت
معین که ۳۰ سال به عنوان نویسنده و گوینده رادیو در برنامه شبهای خراسان، از آداب و رسوم رایج در مشهد قدیم قصهها گفته است، اینبار میگوید: اگر میخواهید درباره مشهد ۵۰ سال پیش بنویسید، باید مشهدی را ترسیم کنید که از میدان توحید و پنجراه، پایینخیابان، گودال خشتمالها و یک میدان آب و برق به آن طرف بیابان است. نه آب است نه برق. شپش تا دلت بخواهد فراوان است.
از خنده که میماند، ادامه میدهد: با اینکه اکثر خانههای مردم ۵۰ سال پیش مشهد قنات داشت، ولی، چون آبش قابل استفاده نبود، آب را میخریدند که آن هم کیفیت متفاوتی داشت؛ برای مثال آب مسجد گوهرشاد ازآب منابع دیگر که معمولا با بشکه به در منازل میآمد، گرانتر بود.
۶۰ ساله خوشصحبت کوچه ضیا ءاز اسم و رسم کوچه کودکیاش هم میگوید؛ این کوچه را قدیمترها با عنوان «طویله» به معنای بلند میشناختند. یک سمتش به بازارچه «حاج آقاجان» و سمت دیگرش از کوچه باغطاووس به «تپلمحله» میرسید. یک طرف «مسجد ملاهاشم» بود و طرف دیگر به طبرسی راه داشت.
کوچه طلبهها
«۸۰ درصد اهالی کوچه را طلبه یا آیات نامدار آن زمان تشکیل میداد.» این ابتدای حرف آقای معین در معرفی اهالی کوچه ضیا ست که بهدنبال آن میگوید: سر کوچه، منزل آقای مدرس، امام جمعه مسجد ملاهاشم بود، بعد خانه آقای ضیاء که به دلیل علاقه مردم به ایشان بعدها نام کوچه به نام ایشان معروف شد، قرار داشت. منزل ما و آیتا... دامغانی مکتبدار محله، هم در انتهای کوچه بود.
او در حالیکه یاد گلینخانم را هم زنده میکند، میگوید: گلینخانم آموزگار من و بچههای محل بود. قرآن خواندن را او یادمان داد. بعد از فراغت از مکتب هم هر کس به صرافت آموختن شغلی برای آینده میافتاد و کار در کنار پدر را تجربه میکرد.
جیگیجیگی ننه خانم
از دیگر شخصیتهای محبوب آن زمان که در یاد آقای معین باقی مانده، مرد دورهگردی به نام «جیگیجیگی ننهخانم» است که از آن مرد به عنوان سرگرمی و تفریح محبوب بچهها نام میبرد و میگوید: روزهای سهشنبه، مردی باهیبت در حالی که عروسک و سهتاری در دست داشت، با خواندن شعر خاصی ما را سرگرم میکرد.
او که آیینها و رسوم رایج آن زمان را بیشمار میداند، در اینباره میگوید: هر رفتاری، رسمی ویژه داشت. رسم مرگ، رسم ازدواج، رسم جهازکشان و... مثلا جهاز دختران را در طَبَقهای مستطیلشکلی روی سر، در محل میگرداندند که از تفریحات و خبرهای داغ خانمها محسوب میشد. این کار در محله ما به عهده حسینکوری بود که طبقگردان ثابت این مراسم بود.
از کنار تنها آبانبار محله که میگذریم، آقای معین آن را پاتوق بچههای محل میخواند و از خاطرات ترسناک بچهها در این محل، قصهها تعریف میکند که شما را یاد شیطنت و زندهدلی بچههایی میاندازد که امکانات کودکان امروز را برای بازی نداشتند.
والیبال ورزش نبود
سری هم به میدان بازیهای قدیمی میزنیم که حسن معین از لولوچمبهبازی، گرگم به هوا، دانهخرمابازی به عنوان بازیهای پرطرف دار یاد میکند و میگوید: اینها بازیهای رایج بود تا سال ۴۲ که باب شد در هر محله یک تیم تشکیل شود. بازی والیبال و فوتبال رایج شد، اما این بازیها تنها برای به رخ کشیدن قلدری و زورمندی بچههای یک محله برای محله دیگر، صورت میگرفت و مبنای ورزشی نداشت.
چهره مهربان امام
آقای معین در حالیکه آرزوی آیندهای روشن برای تمام جوانان دارد، کوچههای کودکیاش را با گفتن خاطرهای ترک میکند: از بازیهای رایج کودکی من تیلهبازی بود که گاهی با گردو هم انجام میشد، اما به لحاظ عرفی در میان مردم جایگاه خوبی نداشت.
روزی مشغول بازی بودم که یک طلبه جوان با دیدن من و گردویی که در دستم بود، بنای دعوا و پرخاشگری را گذاشت. گردو را از من گرفت و پرت کرد. چند ماه بعد از آن ماجرا به منزل یکی از دوستان پدرم در تهران رفتیم.
همان حادثه تکرار شد با این تفاوت که اینبار طلبهای که گردو را از من میگرفت، با مهربانی خاصی گفت: «عزیزم، این گردو برای خوردن است، وقتت را اینطور هدر نده.» این چهره مهربان که بعدها فهمیدم امام خمینی (ره) بود، هیچگاه از خاطرم پاک نشد.
غزلی از استاد حسن معین
یک سینه یاد تو بودم وقتی جوان بودم و شاد
اکنون من و روز پیری هستیم از تو به فریاد
تو مرد بازنده مست، تیپا خور مرد و نامرد
من خستهای دل بریده از هستی و اصل و بنیاد
عشق تو را دردل و جان، جانی که آتش گرفته
با آبرو کرده احیا این زندگی داده بر باد
در روزهای جوانی نام تو بود و من و دل
دل مرد و من ماندم، اما نام تو هم رفت از یاد
آن روزهای جوانی یک خنده بود و گذشتند
امروز از آن خنده دارم هر روز داد و بیداد
از بس که قحطی عشق تلخی چشیدیم حتی
شد پاک از ذهن ایام شیرینی نام فرهاد
*این گزارش پنجشنبه، ۲۹ تیر ۹۱ در شماره ۱۳ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.