زورخانه خانگی آقای صبوحی
درِ خانهاش را که باز کنی، اول به حیاط میرسی؛ حیاطی ساده و بیادعا در نزدیکی زندان مرکزی شهر. چند قدم جلوتر، دری دیگر باز میشود به میدانی کوچک و زنده که از بچه هشتنُهساله تا پیرمرد هشتادنودساله کنار هم نشستهاند؛ جایی که جواد صبوحی سالهاست بخشی از خانه آپارتمانیاش را به زورخانه تبدیل کرده تا این آیین پهلوانی قدیمی نفس بکشد. اینجا میان ضرب مرشد و نام علی (ع)، فقط عضله ساخته نمیشود دلها هم به هم نزدیکتر میشوند و رسم جوانمردی و فتوّت را با هم تمرین میکنند.
زورخانه «پاسارگاد» فقط یک سالن ورزشی نیست؛ پناهیست برای آدمهایی که امید را دوباره پیدا میکنند. امید پهلوانان به جوانها و امید جوانها به آینده. جواد صبوحی کارهای ریز و درشت زیادی میکند. او اینجا با هر گلریزان، دستی به دست دیگر میرساند و با همراهی باقی پهلوانان گرهی باز میکنند؛ از آزادی یک زندانی تا دستگیری از یک زندگی در تنگنا. اینجا چراغی روشن است که با همدلی زنده مانده؛ چراغی که پیشتر هر شب و حالا هفتهای سه شب، آدمها را دور هم جمع میکند.