حکایت ۲۶ ماه اسارت رجبعلی رحیمی
زهرا غلامی | آن روزها که از هوای شهرمان بوی ایمان، ازخودگذشتگی و دفاع از میهن به مشام میرسید، رجبعلی هم در ۱۷ سالگی برای اینکه از قافله عقب نماند، درس و مدرسه را کنار گذاشت و در روزهای سرد زمستان اسلحه را به جای قلمش برداشت تا در امتحان الهی بتواند روزی پاسخگو باشد. حکم رفتنش را از پدر و مادرش گرفت و بندهای پوتینش را محکم بست و راهی شد و ۲۴ ماه در پشت خاکریزهای جبهه در مقابل دشمن جانانه ایستاد.
رجبعلی رحیمی رزمندهای که ساکن شهرک آزادگان در محله سرافرازان مشهد است، مدت ۲۴ ماه در عملیاتهای والفجر ۱ و ۲ و بدر در جبهه حضور داشت و ۲۶ ماه در اسارت بود. او در ۳۱ تیرماه ۶۷ بر اثر موج انفجار از ناحیه گوش و کمر دچار آسیب شد.
کنجکاوی آن شب به نفعمان تمام شد
فروردین سال ۱۳۶۲ و شبهنگام بود. ما به بالای ارتفاعات میرفتیم تا مراقب خودروهای جنگی و پشتیبانی از جمله لودر و کمپرسور باشیم و محل حرکت خودروهایمان لو نرود؛ ارتفاع مشرف به منطقه بود و کمی آن طرفتر خاک عراق قرار داشت. جوان بودیم و حس کنجکاویمان گل کرده بود و در حالی که حواسمان متوجه خودروهای جنگیمان بود که مورد اصابت تیرهای عراقیها و منافقین قرار نگیرد، ۱۰ تا ۲۰ دقیقه به سمت ارتفاعات حرکت کردیم.
همزمان با حرکت ما، چهار عراقی متوجه حضور ما شدند. به دلیل اینکه خودروهایمان در نزدیکی مرز عراق قرار داشت، ایستادیم و باتوجه به اینکه میترسیدیم اگر تیراندازی کنیم محل خودروهایمان لو رود، به سمت خودروهای خود رفتیم و در گوشهای کمین کردیم، اما پشیمان شدیم که چرا آنان را دستگیر نکردیم؛ به همین دلیل برگشتیم و به سمت آنان تیراندازی کردیم، اما هیچیک از آنها زخمی نشد؛ کنجکاوی ما باعث شده بود که دیر به سنگرهایمان برسیم.
ما به ارتفاعات میرفتیم تا مراقب خودروهای جنگی و پشتیبانی از جمله لودر و کمپرسور باشیم
نکته جالب ماجرا...
بعد از این ماجرا بود که برای استراحت رهسپار سنگرهای خود شدیم. آن شب باران بهشدت میبارید. در سنگرهایمان مواد خوراکی قرار داشت و موشها از طریق کانالی به داخل سنگر نفوذ کرده بودند و بارش باران از این طریق راهی را برای نفوذ آب به سنگرها ایجاد کرده بود بهطوری که موجب ریزش آنان و از بین رفتن سنگرها شده بود؛ بهطوری که وقتی ما رسیدیم سنگر با خاک یکسان شده بود. نکته جالب این ماجرا این است که اگر بهموقع به سنگرهایمان برمیگشتیم شاید زنده نمیماندیم و نکته جالبتر اینکه هیچیک از ۶ نفرمان آن زمان در سنگر نبودیم؛ در واقع کنجکاوی ما در آن شب باعث نجات جانمان شد.
و اما خاطرات اسارت
سال ۱۳۶۸ و اواخر اسارتم بود. هنوز امام خمینی (ره) رحلت نکرده بودند که رژیم بعثی عراق به خاطر تبلیغات خود تصمیم گرفته بود تعدادی از اسرا را به زیارت کربلا ببرد و ما توفیق این زیارت را یافتیم. تصمیم گرفته بودیم که وقتی به زیارت نایل شدیم برای نابودی حزب بعثی عراق دعا کنیم و شعری را درباره نابودی رژیم بعثی و صدام حسین به صورت دستهجمعی بخوانیم.
وقتی به مرقد امام حسین (ع) رسیدیم فشارها آنقدر زیاد بود که نگذاشتند به حرم آن امام برویم، اما وقتی به حرم حضرت ابوالفضل (ع) رسیدیم از این فشارها کاسته شد؛ به این دلیل که عراقیها از حضرت ابوالفضل (ع) میترسیدند و با اسلحه وارد حرم آن حضرت نمیشدند. بهاین ترتیب هیچیک از بعثیها در حرم حضور نداشت و ما بهراحتی توانستیم سرود را بخوانیم و برای نابودی بعثیان دعا کنیم؛ دعایی که خوشبختانه مدتی بعد برآورده شد.
*این گزارش چهارشنبه، ۱ آذر ۹۱ در شماره ۳۱ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است.