شهید اهل تسنن جانش را برای دفاع از وطن داد
هشت سال دفاع مقدس، بازگوکننده حدیث ماندگار پایداری، دلاوری و فداکاری ملتی است که در راه دفاع از مکتب، انقلاب و میهن اسلامی خویش، قلههای بلند رشادت و شهادت را طی کردند و دشمن را در رسیدن به اهداف خود ناکام گذاشتند. تحمیل جنگ هشتساله به ایران، دومین موج اتحاد و حرکت مردمانی را در پی داشت که برای آزاد زیستن، بهای بسیار پرداخته بودند و در این عرصه، با ایمانشان چنان به مبارزات خود بُعد معنوی بخشیدند که حتی لحظهای به کوچکترین سختیهای جنگ فکر نکردند و درعوض ارزشهایی، چون شرافت، ایمان، عشق، شجاعت، تدبیر و ایثار در وجود مردم سرزمینمان متبلور شد.
مرزهای جنوب و غرب کشور هرچند تا سالها به محل عروج پاکترین فرزندان این دیار تبدیل شد، ایمان و قدرت روح والای آنان، این خاک را به مکانی مقدس تبدیل کرد که تا امروز سایه حضورشان در اینجا موج میزند و خاک، عطر خود را از وجود آنان وام دارد. هنگامی که رهبر کبیر انقلاب برای دفاع از این آب و خاک از جوانان کمک خواست همه از هر قوم نژاد و مذهبی که بودند به این دعوت لبیک گفتند تا حتی یک وجب از خاک این سرزمین به دست اغیار نیفتد. بسیاری از جوانان با آن که سنی نداشتند و دوران نوجوانی را طی میکردند به عشق این آبوخاک راهی جبهههای حق علیه باطل شدند.
جنگ تحمیلی نمونههای بسیاری از این نوجوانان را در ذهن خود دارد که یکی از آنها شهید حسنعلی الهی است نوجوانی که ۱۶ بهار از عمرش نگذشته بود که راهی جبهه شد و به فیض شهادت رسید. او در یک خانواده اهل تسنن بزرگ شد، اما تفاوت در مذهب باعث نشد تا او خود را قشری متفاوت بداند و دفاع از خاک وطن را وظیفه خود نداند، از همینرو راهی شد و تا آنجا ادامه داد که پیکرش با لباس سرخ شهادت به تن، به خانه برگشت. گزارش پیش رو مرور زندگی این شهید منطقه ماست.
نمونه بارز اخلاق
پدر شهید پس از ۲۹ سال وقتی صحبت از پسر شهیدش میشود با بعض و گریه از او یاد میکند این اشک لحظهای در طول مصاحبه قطع نمیشود و با یادآوری خاطرات او هر لحظه بیشتر میشود. پدر شهید الهی ۸۰ سال از عمرش میگذرد و ۳۰ سال است که ساکن محله مهرآباد هستند او این روزها دوران بازنشستگی را در خانه میگذراند.
میگوید: «۱۰ فرزند دارم که حسن علی دومین فرزندم بود. سال ۵۰ متولد شد. از همان دوران کودکی آرام بود و بسیار مودب؛ یادم نمیآید در طول مدتی که پیش ما بود با حرف درشتی یا صحبت نابجایی دل کسی را آزرده باشد. همواره با من و مادرش به احترام رفتار میکرد به یاد ندارم که روی حرفم حرفی زده باشد.
از همسنهایش جلوتر بود
دوره کودکی او با اوجگیری انقلاب و تظاهراتهای مردمی همراه بود. از هم سن و سالهای خودش یک قدم جلوتر بود، اصلا در عالم بچگی نبود و یادم نمیآید مثل بچههای آن دوران به دنبال شیطنت باشد. نه این که بچه شادی نباشد برعکس بسیار شاد و سرزنده بود، اما به قول قدیمیها بچهبازی از خودش در نمیآورد و ما را به دردسر نمیانداخت. او با مسجدیهای محل ارتباط صمیمانهای داشت و در جریان آخرین اخبار انقلاب بود.
جنگ شروع شد
هنگامی که جنگ تحمیلی شروع شد مدام اخبار جنگ را از تلویزیون و رادیو گوش میکرد و میگفت: «ای کاش به من هم اجازه بدهند که بتوانم در جبهه حضور پیدا کنم.» با شکلگیری بسیج به عضویت پایگاه بسیج مسجد الرضا (ع) در آمد. شبها به همراه سایر بسیجیها در گشت شبانه حضور پیدا میکرد و صبحها به سرکار میرفت.
میخواهم بروم مانعام نشوید
یادم میآید اولین باری که صحبت از رفتن کرد، ۱۶ سالی بیشتر نداشت، به او گفتم: «اجازه نمیدهم بروی؛ تو هنوز سنی نداری.» گفت: «شاید جنگ تمام شود و دیگر این فیض نصیبم نشود که بتوانم از سرزمینم دفاع کنم. دفاع از این آب و خاک پیر و جوان نمیشناسد. شما نگاه کن حتی آنهایی که جای پدربزرگم را دارند به جبهه میروند؛ چرا من که جوان هستم و نیروی جوانی دارم، نروم.» آنقدر اصرار کرد که مانعاش نشویم تا بتواند از طریق بسیج برای رفتنش اقدام کند، ما هم بیقراریهای او برای رفتن را که دیدیم، رضایت دادیم.
لباسهای جبهه برایش بزرگ بود
یادم میآید زمانی که لباسهایش را تحویل گرفته بود و به خانه آمد، ذوق وشوق فراوانی داشت آنقدر خوشحال بود که سر از پا نمیشناخت و میگفت: «آخر به آرزویم رسیدم و این لباسهای مقدس را تنم کردم.» کوچکترین سایز لباس را به او داده بودند، اما باز هم برایش بزرگ بود که مادرش آنها را به تنش اندازه کرد.
از آنجایی که ۱۶ سال بیشتر نداشت در شناسنامهاش دست برد و آن را ۲ سال بزرگتر کرد
شناسنامهاش را دو سال بزرگتر کرد
از آنجایی که ۱۶ سال بیشتر نداشت در شناسنامهاش دست برد و آن را ۲ سال بزرگتر کرد تا بتواند در جبهه حضور داشته باشد. بدین طریق از طرف بسیج برای رفتن اعزام شد.
بعد از آموزشی به ایلام رفت مدتی را در آنجا بود و برگشت. در این مدت که ایلام بود برایمان نامه میداد و ما را از احوال خودش با خبر میکرد. برای دومین بار که اقدام کرد به اهواز اعزام شد بعد از مدتی هم رهسپار جزیره مجنون شد و در همین جزیره هم به شهادت رسید.
بدترین خبری که شنیدم
آن روز که خبر شهادت پسرم را دادند از سر کار برگشته بودم، شب قبلش، شیفت شب بودم و پلک روی هم نگذاشته بودم. باور نمیشد؛ شوکه شده بودم. گفتم شاید اشتباه شده، دخترم تعریف کرد: «صبح استادکار حسن علی به در خانه آمد و کوله پشتیاش را داده که داخل آن لباسهای برادرم و وصیتنامهاش بوده و گفته برادرتان شهید شده است.»
طاقت نیاوردم و به خیابان کوهسنگی که محل کار پسرم بود، رفتم. استادکارش را دیدم او در بنیاد شهید آشنایی داشت و از این طریق توانسته بود، شماره اهواز و گردانی که پسرم در آنجا بوده را پیدا کند و تماس بگیرد. گریه کردم و دیگر چیزی نفهمیدم. قرار شد فردا برای تشخیص شهیدمان به معراج برویم. فردا به همراه خانواده به معراج رفتیم و پسرم را شناسایی کردیم. پیکرش را به ما تحویل دادند. حالا پسر جوانم سالهاست که در بهشت رضای مشهد آرمیده است و مزارش، سنگ صبور تنهایی من و مادرش شده.

به خواستهاش رسید
وقتی صحبت از شهادتش میشد میگفت دوست دارم که شهید شوم میگفتم این چه حرفی است که میزنی ان شاء ا... که سالم و سلامت میروی و بر میگردی. ناراحت شد و گفت: «این چه حرفی است که میزنی بگو خدا کند که شهید شوم و لیاقت شهادت را داشته باشم.» آن طور که دوستان همرزمش برایمان تعریف کردند که بعد از اصابت تیر به سرش، از جزیره مجنون تا اهوازه را زنده بوده، اما بعد از آن جان به جان آفرین تسلیم کرده است.
حرفهای نگفته
با آن که نزدیک به ۳۰ سال از شهادت پسرم میگذرد، اما محبت او ذرهای در دل من و همسرم کم نشده و داغمان هر روز بیشتر از قبل میشود. او یک فرزند خاص بود که با تمام خواهر و برادرهایش فرق میکرد همه یک طرف او یک طرف. آرام و ساکت بود، به من و مادرش بیاحترامی نمیکرد. به خواهرها و مادرش تاکید میکرد که حجاب سنگر زن است.
یک فراز از وصیتنامه شهید
او در وصیتنامهاش تاکید کرده که برایم گریه نکنید دلتان را پیش خانوادههایی بگذارید که چندین شهید دارند. گریه کردنتان سبب میشود تا دشمن خوشحال شود و به خواستهاش برسد.
* این گزارش در شماره ۲۲۵ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۲۲ آذرماه سال ۱۳۹۵ منتشر شده است.