فاطمه آتشجامه میگوید: خواندن نهج البلاغه یکی از کارهای همیشگیام بوده و به دلیل علاقهای که به سخنان حضرت علی(ع) داشتم با راهنماییهای مادرم از کودکی با این کتاب آشنا بودم. از دوران دبستان هم هر وقت مسابقه نهجالبلاغه در مدرسه برگزار میشد، در آن شرکت میکردم و حتما رتبهای میآوردم.
اعظم یوسفزاده ساکن محله پنجتن آلعباست؛ به گفته خیلیها منطقهای پیرامونی، اما او یکی از استعدادهای ویژه در حوزه ادبیات است که آیندهای روشن پیش رو دارد. خیلی بالاوپایین کردیم تا توانستیم بخشی از عناوین و امتیازاتش را گلچین کنیم. برگزیده استان در جشنواره مشاعره رضوی، برگزیده مسابقه ادبی داستان پربرکت، نفر اول ناحیه یک آموزشوپرورش در بخش شعر سال، برگزیده استانی در پنجمین سوگواره روز واقعه و نفر اول بخش شعر در مقطع دوره اول متوسطه چهارمین جشنواره نویسندگان فردا که همه این رتبهها مربوط به سال1392 است.افتخارات او در سالهای بعد هم ادامه دارد و تکرار میشود.
زمانی فرمانده دسته مرکزی بودم و ۸ پاسگاه از طرق و طرقبه همه زیر نظر من بود. مسئول وکیلآباد هم بودم. در باغ وکیلآباد لاتبازی و هرزهگردی و اعمال خلاف عفت زیاد بود. بهویژه لاتهایی بودند که از مردم باج میگرفتند. وقتی فرمانده دسته مرکزی شدم فرمانده ناحیه مرا خواست و گفت: میخواهم وکیلآباد را درست کنی. من هم به ناچار از افراد خودم چند نفر را برداشتم و گفتم: با من بیایید وکیلآباد، از پاسگاه طرقبه هم یک نفر را نگه داشتم که شاهد کارهای ما باشد.
پس از تحصیلات حوزوی در مشهد به خدمت آموزش و پرورش درآمد و در کسوت معلمی دلسوز و پرتلاش به آموزش دوستداران ادب و دانش پرداخت تا اینکه در سال 1373 شمسی از خدمت بازنشسته شد.در دوران جوانی بود که استاد در مشهد به محفل شعری که آقای فرّخ و تنی چند از شاعران دیگر تشکیل داده بودند، راه یافت و از این محفل ادبی بهرهها برد. ایشان در غزل به «حافظ و صائب تبریزی» و در قصیده به «مسعود سعد سلمان» نظر داشت و خود در سرودن غزل شاعری متبّحر بود. استاد صاحبکار، شاعری خوشذوق و آشنا به اسلوب و قالبهای کلاسیک شعر فارسی بود و بیشتر همت خود را صرف بسط و گسترش شعر دینی و متعهّد کرد.
درست از کلاس هشتم ابتدایی سرودن شعر را شروع میکند. میگوید که فقط قالب مثنوی را دوست دارد و مضامین اشعارش هم بیشتر اخلاقی و تعلیمی هستند. چند بیتی را میخواند. آنقدر استخواندار و قوی هستند که بهسختی میتوان باور کرد یک دختر هفده ساله آنها را سروده باشد. گپ و گفتی با یگانه رضایی در کتابخانه آیتالله قزوینی در محله محمدآباد داشتیم. شاعر جوان همین محله که از کودکی عضو کتابخانه بوده است. او یکی از دلایل علاقهاش به کتاب، مطالعه و نوشتن را هم همین کتابخانه میداند. البته خانواده و مطالعه مستمر پدر و مادرش هم در ایجاد این علاقه نقش بسزایی داشتند.
علیاکبر پورزند، شاعر گمنام کوی کارمندان است. متولد1336 و ساکن قدیمی این محله که گذشته محلهاش را خوب به یاد دارد. او را بهعنوان شاعر به ما معرفی کردند اما بعد که حرفهایش را شنیدیم و از جزئیات زندگیاش باخبر شدیم دیدیم شاعری فقط یک وجه زندگی اوست. پورزند سالهاست که دوتار مینوازد، یکباره شغلش را رها میکند و به قول خودش به سوی عالم معنا میرود...
بعضی آدم ها، اسمشان آیینه سیرتشان است و «احمد کمال پور» معروف به «احمدکمال» یکی از آن هاست. شاعر ساده زیست و باستانی کار خوش نویسی که هرگز زبان به مجیزگویی کسی نچرخاند و در روزگاری که می توانست نان به نرخ روز بخورد و از قِبَل استعداد شعری و حرمتی که در گود زورخانه داشت، مالی به هم برساند، کنج حجره کفاشی اش نشست و گره و درفش بر چرم انداخت تا پشت به خدمت هیچ کس دوتا نکند. همین مسلک پوریایی و خصلت درویشی اش هم بود که سبب شد تا مقام معظم رهبری دریکی از کنگره هایی که به مناسبت بزرگداشتش برگزار شده بود، او را «کمال ما» خطاب کنند.
عشرت قهرمان متخلص به نکیسا از اولین زنانی بود که در اواخر دهه ۶۰ به رباعیسرایی روی آورد و تا اوایل دهه ۷۰، چندین مجموعه رباعی از او به چاپ رسید. وی با اینکه خواهر محمد قهرمان، شاعر و ادیب پرآوازه خراسانی بود، اما به دلیل اینکه همه کتابهای او در مشهد و با هزینه شخصی خود منتشر شده است، نتوانست تأثیر مهمی بر زنان رباعیسرای ایران بر جای بگذارد.
احمد گلچین معانى فرزند على اکبر، متخلص به «گلچین» استاد دانشگاه، محقق و شاعر معاصر است. او در مرداد 1343 به دعوت نایبالتولیه وقت آستان قدس براى تنظیم و تدوین فهرست کتابهای خطى کتابخانه آستان قدس رضوى به مشهد مهاجرت و 12سال در این کتابخانه خدمت کرد. او نیمى از این مدت سمت مشاور فرهنگى دو نایب التولیه وقت را داشت.
گلچین معانى در 16اردیبهشت سال 1379 هجری شمسی بدرود حیات گفت. پیکرش در مقبرهالشعرای توس مدفون شد.
منزل استاد سیدمحمود فرخ، نبش خیابان جهانبانی، کنار کوچه ای نزدیک به سه راه جم مشهد قرار داشت؛ خانه ای که به یقین نخستین مجمع عالی ادبای معاصر در شمال شرق ایران بود. نوزده یا بیست ساله بودم که به این انجمن رفت وآمد داشتم و در همین محفل هم با بسیاری از شاعران نامی خراسان آشنا شدم؛ البته محفلِ خانه آقای فرخ تنها به حضور شاعران خراسانی محدود نمی شد و بسیاری از شاعران ایران و حتی خارج از کشور، هنگام سفرشان به مشهد حتما سری هم به این محفل می زدند.
در سال1344به مناسبت 70سالگی فرخ، بزرگداشتی با حضور خود شاعر برگزار میشود که بانی آن مرحوم دکتر مجتبی مینوی بوده است. او بعدها کتابی مینویسد با عنوان «هفتاد سالگی فرخ» ودر آن تعریف میکند که وقتی دعوتنامه شب بزرگداشت فرخ را به شاعرانِ سراسر ایران رسانده، هر یک از آنان شعری در مدح این چهره فرستادهاند که از قضا در انتهای همین کتاب چاپ و منتشر شده است. سطرهای بعدی گزیده بیتهایی از صدها شعر رسیده برای این شب است.
من یادم میآید که یک وقت در مشهد منزل مرحوم فرخ جلسهای در روزهای جمعه تشکیل میشد و ما هم گاهی در آن شرکت میکردیم. در یکی از آن جلسهها، یک نفر هندی که از استادان زبان فارسی بود شرکت کرده بود. در آن جلسه تعریف کردند که ایشان از هند آمده اند و استاد زبان فارسی و بر دیوان حافظ مسلط هستند؛ طرف هم به رویش بالا رفت و شروع به خواندن یک غزل از حافظ کرد؛ اما به قدری آن غزل را بد خواند که بی اختیار همه خنده شان گرفت! حالا وقتی من میبینم که بعضی از آقایان دعاها را این طوری میخوانند، به یاد آن جلسه و آن غزل حافظ میافتم که آن استاد هندی خوانده بود!
بزرگان ادب ایران، نخستین دلیلِ شهرت انجمن فرخ را منش خود او و جذبه و گیرایی کلامش میدانند. دانشمندمردی که اگرچه به شاعری شهره است، اما جنبههای شخصیتی دیگری هم داشته که کمتر به آن پرداخته شده است. نقش او در برقکشی مشهد، تأسیس دانشکده ادبیات و احیای سبک خراسانی در شعر معاصر از آن جمله است. او همچنین نخستین استاد افتخاری دانشگاه فردوسی مشهد نیز بوده است.
۷۰ سال است که درد سنگینی را در صندوقچه قلب خود نهان کردهام. دردهایی که سختیهای زیادی در زندگی به من وارد آوردند، اما نه تنها مرا ضعیف نکردند بلکه قدرت و اراده ام برای ادامه زندگی بیشتر شد.وقتی 9 ساله بودم، مادرم برای جمع کردن برگ درختان اقاقیا به دشت رفت تا بتواند علوفه و غذای گوسفندان را تهیه کند. مالک دشت که از اربابان آن زمان بود، او را دید و به سمت مادرم حملهور شد و با وارد کردن ضرباتی، او را روی زمین کشاند. من برای دفاع از مادرم با تکه سنگی سعی کردم آن مالک بدسرشت را دور کنم و به این ترتیب مادرم از دست او فرار کرد اما بعد از ۳ ماه در ۲۶ سالگی از دنیا رفت.
روزی صحبت یک روانشناس را شنیدم که گفت: تمام سرمایه بچهها در رؤیاهایشان است و اگر بتوانیم رؤیای خوبی برای بچهها بسازیم، به این معنی است که سرمایه عظیمی برایشان ایجاد کردهایم. این جمله من را به فکر فرو برد و تصمیم گرفتم کاری انجام دهم. من به این نتیجه رسیده بودم که کودکان با تفکر در مباحث علمی میتوانند آینده خوبی برای کشور بسازند؛ بنابراین سال ۸۶ مجموعه ششجلدی برای کودکان نوشتم و کودکان بهواسطه آن با فضا، فضاپیما، فضانورد، ستاره، سیاره و ماه آشنا میشوند.
استاد احمد کمالپور که در فاصله سالهای ١٢٩٧ تا ١٣٧٩ هجریشمسی در مشهد زندگی کرده است، یکی از مشاهیر ادب خراسان در دوران معاصر بهشمار میآید که در قصیدهسرایی از شاعران توانمند روزگار خویش بوده است. امروزه در هیچیک از محافل جدی ادبی نیست که یادی از مرحوم استاد کمال نباشد. استاد کمال نهتنها شاعری بزرگ و قصیدهسرایی ماهر بود، بلکه از نظر شخصیت اخلاقی نیز انسانی والامقام و نمونه بود.
در یک شهر میبینیم به عنوان مثال دو شاعر خوب زندگی میکنند، اما مردم همان شهر حتی اسم این شعرا را نشنیدهاند. استان خراسان مهد شعر و ادب است و خیلی دردناک است که وقتی به طوس میرویم به جای اینکه شکوه آن مبهوتمان کند، از غربت فردوسی دلمان میگیرد. کاخ شکوه این شاعر حماسی که شهرت جهانی دارد، در حال خاک خوردن است و اینها موجب ناامیدی شعرا و نویسندگان میشود. این بخشی از گفتههای جواد گنجعلی است که میگوید برای بستر سازی فرهنگی باید از مدارس و به ویژه از دبستانها شروع کرد.
تا 13سالگی از خواندن و نوشتن خبری نبود. نخستین چیزی که یاد گرفتم بنویسم1333 بود. شماره همان سالی که نوشتن شده بود همه علاقهام. در همین سال بود که من علاقهمند شدم خواندن و نوشتن را بیاموزم و به هر کسی میرسیدم که سواد داشت چیزی از او یاد میگرفتم. یکی از کسانی که از او زیاد سؤال میکردم مرد سیاهچهره، لاغر اندام و خوشاخلاقی بود که پشت چرخ چاه مینشست. یکی از راهنماییهای او این بود که بارها میگفت اگر کسی تصمیم داشته باشد میتواند با دهشاهی، کارخانه قند آبکوه را بخرد. روزی از او پرسیدم حسن چگونه نوشته میشود؟ به من یاد داد.
در تمام بازیهای دوران کودکی نقش معلم را داشتم و آرزویم این بود که معلم بشوم. آنقدر تلاش کردم تا به این آرزویم رسیدم. ما نابینایان برای اینکه بتوانیم موفق شویم زحمت میکشیم، خیلی بیشتر از افراد معمولی. ما هم مانند سایر افراد جامعه هستیم و نباید شهروندان فرقی بین ما و خودشان قائل باشند.
ساخت بسما... آنچنان برکتی دارد که آن را در زندگی خود بهوضوح دیدهام و همواره شاکر خدا هستم. یکی از برکات این کار این است که همیشه با وضو هستم و این کار را هیچگاه بدون وضو انجام نمیدهم. این نوع سبک کاری را هرگز رها نخواهم کرد. علاوه بر این بالغ بر 12شعر و نقاشیخط نیز اجرا کردهام و به این نوع کار علاقهمندم. اکنون در حال انجام کاری از سوره توحید هستم و دوست دارم جزء 30 قرآن را نیز به طور مشبک انجام دهم.