عید - صفحه 2

در سکوت خبری که همه در تعطیلات نوروز به سر می‌برند، خبر شهادت هادی در هیچ روزنامه‌ای درج نمی‌شود و در کانال‌های تلگرامی و صفحات اینستاگرامی میان تبریکات نوروز گم می‌شود. در اتفاقی 2 درجه‌دار ناجای کلانتری سناباد شهید می‌شوند، هادی عزتی و هادی صفایی. به خانه عزتی می‌رویم. اگر قبل از این یک نفر اسمش هادی بود، حالا کافی است این نام را از زبان هر کسی بشنوند تا نگاهشان به آن سو بچرخد و یک جست‌وجوی ناکام را آغاز کنند. انگار قرار است هادی برگردد. آن‌ها همه پر از هادی‌ شده‌اند و لحظه‌ای از نبودش غافل نیستند.
جلسه قرآن خیابان شهید قانع محله تربیت از زمان جنگ شروع شده است. آن‌زمان که مردها جبهه بودند، همسرانشان منزل خانم توانا که بزرگ محل بوده جمع می‌شدند و نگرانی‌هایشان را با هم قسمت می‌کردند. حتی گاهی که می‌ترسیدند شب‎ها تنها در خانه‌هایشان بخوابند، به منزل خانم توانای بزرگ می‌آمدند و این‌گونه روزهای جنگ را سپری می‌کردند. به گفته بانوان حاضر در جلسه، این محفل برکات زیادی برای همه‌شان داشته است و اکنون وقتی اعضا مشکلی دارند خیلی وقت‌ها قبل از اینکه مسئله را به خانواده‌هایشان بگویند، به دوستانشان در این محفل می‌گویند و بدین طریق آن را حل می‌کنند.
باوجود نزدیک شدن به عید نوروز و ماه رمضان، سفره مردم خوش‌رنگی هرساله را ندارد، اگر این‌روزها سری به بازار بزنید، خواهید دید که اسب سرکش گرانی و افزایش قیمت‌ها همچنان می‌تازد و مردم هم هر چقدر می‌دوند به گرد پایش نمی‌رسند. درچنین شرایطی راه‌اندازی مرکز عرضه مستقیم کالاهای اساسی در خیابان سجادیه7 که اقلام مورد نیاز شهروندان را با نرخ 15 تا 30درصد کمتر از عرف بازار ارائه می‌کند، اهالی را کمی دلگرم کرده‌ است.
نیمه اسفند که می‌شود رختی نو بر تن شهر می‌کنند تا زیبایی‌هایش به همه نوید آمدن بهار را بدهد. طراحی و ساخت المان‌های نوروزی و نمادهایی از رسیدن فصل زیبای بهار، همین جامه زیباست. منطقه7 ورودی شهر مشهد است و زیبایی‌هایش تنها اختصاص به شهروندانش ندارد و برای تمام زائران و مجاوران چشم نواز است. امسال هم مانند سال‌های گذشته شهرداری منطقه7 با ارائه خدمات در حوزه‌های مختلف به استقبال بهار ۱۴۰1 رفته است.
انگار همه منتظرند تا المانی نصب شود و از زیبایی‌اش حظ ببرند و عکسی به آلبوم‌هایشان اضافه کنند. هر چند کمتر از 10روز تا عیدنوروز در پیش داریم اما نمادهای زیبای نوروز یکی پس از دیگری نصب می‌شوند و بر زیبایی محلات می‌افزایند. اگر گشت و گذاری در مناطق 7 و 8 بزنید که هر یک به‌نوعی ورودی زائر هستند متوجه تغییر و تحولات نوروزی خواهید شد. در این گزارش علاوه بر معرفی گزیده‌ای از این زیبایی‌ها به سراغ هنرمندان این آثار رفتیم تا معرفی کارهایشان را از زبان خودشان بشنویم.
بنا بر سنتی که از گذشته‌های دور وجود داشته آجیل شب عید به عنوان یکی از ملزومات سفره عید همیشه وجود داشته است. آجیل‌های امروزی که شامل پسته، بادام هندی، تخمه ژاپنی و چند قلم تنقلات دیگر است کم کم جای پای خود را به سفره عید نوروز باز کرده‌اند. سابقه حضور آجیل‌های امروزی در مغازه‌های آجیل‌فروشی به 40سال قبل برمی‌گردد در سال‌های قبل از آن آجیل شب عید بیشتر شامل تخمه آفتابگردان، کدو، خربزه، هندوانه، توت خشک و درنهایت کشته سیب یا زردآلو بود. خبری از پسته، تخمه ژاپنی و بادام هندی نبود. معروف‌ترین آجیل شب عید آن سال‌های مردم مشهد نخود وکشمش بود که آن دو نیز تولید زمین‌های کشاورزی مشهد بود.
به بهانه نزدیک شدن‌ عید نوروز به سراغ آن‌ها‌یی رفتیم که مویی در آسیاب روزگار سپید و حداقل 60-70 بهار را تجربه کرده‌اند. نوروزهایی که در عین سادگی و بی‌هیچ زرق و برقی عجیب صفایی داشت. چنان صفا و صمیمیتی که حتی گفتن و شنیدن از آن روزها هم دل را خوش می‌کند و مشتاق به شنیدن خاطرات. مثلا حال و هوای جبهه و خط مقدم درروزهای پایانی سال و لحظه تحویل سال دو حالت داشت. یا نزدیک عملیات و حمله بود که در این شرایط تمام همّ و غم بچه‌ها آمادگی برای حمله بود.حالت دوم و در وضعیت عادی اولین کار سنگر تکانی برگرفته از خانه تکانی خودمان بود. بعد هم جور کردن سین‌های سفره هفت سین که شامل سیم‌چین، سرنیزه، سنبه، سربند و ... بود.
اکنون ٣٠٠میلیون نفر در ١٢کشور مختلف دور سفره هفت سین می‌نشینند تا از صلح بگویند و آشتی، و از بهاری حرف بزنند که پایش را از تقویم سال بیرون گذاشته و با رشته جان، فرهنگ و هویت آنان درآمیخته است.
در مشهد هم همانند دیگر نقاط ایران، همه مردم به آداب و رسوم نوروز پایبند وعلاقه‌مند هستند. آن‌ها چند روز دست از کار می‌کشند و خود را برای استقبال از ایام نوروز آماده می‌کنند، غرق در خوشی و سرور می‌شوند و با تهیه خوراکی‌های متنوع از قبیل شیرینی‌ها و آجیل، شادی را به زندگی‌شان می‌آورند و به قول خودشان برای پیوند با سرسبزی بهار، گندم و عدس سبز می‌کارند، به این صورت که در اواسط اسفندماه، عدس، گندم یا ماش را در بشقابی خیس می‌کنند و هنگام تحویل سال آن را در سفره هفت‌سین قرار می‌دهند. لباس نو می‌پوشند، اسپند دود می‌کنند، تخم مرغ می‌پزند و آن‌ها را رنگ می‌کنند.
منطقه10، یک‌جورهایی ایرانِ کوچک است به همین بهانه رفتیم سراغ روایت‌ جشن‌های نوروزی در شهرهای مختلف. از مشهد خودمان گرفته تا آذربایجان و سیستان و بلوچستان. جشن نوروز مهم‌ترین مراسمی است که از سالیان دور و از دوران باستان برای ایرانی‌ها به یادگار مانده است و مردمِ ایران از همان اولین‌باری که نوروز را خلق کرده‌اند، به سبک و سیاق خودشان آن را جشن می‌گیرند و اصلاً جالب‌ترین ویژگی نوروز همین است که در ایران به تعداد اقوامی که وجود دارد، رسم و رسوم و جشن‌های نوروز هست و هر قومی به سبک و سیاق و باورهای خودش روزِ نو را جشن می‌گیرد.
مسیر زندگی زهرا از روزی که در یک بازدید دانشجویی به معراج شهدا رفت تغییر بزرگی کرد. او در آن روزها علاوه بر پایان‌نامه درگیری فکری دیگری هم داشت و باید به اصرار خانواده‌اش یک تصمیم جدی برای زندگی‌اش می‌گرفت. چند خواستگار پیگیر داشت و از طرفی خانواده‌اش هم سخت‌گیر بودند. او دوست داشت همسر آینده‌اش در وهله اول با او هم‌عقیده باشد ولی مادرش اصرار داشت درباره چند تا از خواستگارانش بیشتر فکر کند. آن روز که به معراج رفت، محمود جنگی از کارکنان آنجا روایت‌های کوتاهی از زندگی تعدادی از شهیدان برایشان بازگو کرد. یک کتاب هم به آن‌ها داد به نام «دریا دریا ستاره» . این کتاب زندگی‌نامه شهید محمدحسین بصیر بود.
زمانی که پسرم را آوردند اصرار کردم او را ببینم. می‌گفتم پسرم من را مادر وهب خطاب قرار داده و باید او را ببینم. می‌گفتم کسی که امانتی را در راه خداوند بدهد آن را پس نمی‌گیرد. روی صورتش را باز کردم. 6روز بعد از شهادت او را پیدا کرده بودند و بعد از چند وقت پیکرش را به نیشابور آوردند. صورتش پر شده بود از حشرات موذی. به او گفتم: پسرم شاهد باش! من مادر وهب هستم. چه بهتر که سبک‌بال و بدون گوشت اضافه به آخرت بروی. این‌ها را به تنها پسرم گفتم و از حال رفتم.
صبح علی الطلوع قرار بود حکم اجرا شود. شب قبل خواب به چشم هیچ کداممان نیامد. صبح سپیده نزده تاکسی گرفتیم و در سکوت راهی زندان وکیل‌آباد شدیم. توی مسیر هیچ کسی حرفی نمی‌زد. بینمان سکوت بود و توی سرمان کلی فکر و خیال. نماز را توی محوطه زندان خواندیم و بعد منتظر نشستیم. مادرم طبق معمول سرش پایین بود، تسبیح می‌گرداند و زیر لب ذکر می‌گفت. سرش را که بلند کرد، تردید را توی چشم‌های پراشکش دیدم. بعد از چند دقیقه سکوت به من نزدیک شد و گفت که می‌خواهد قاتل احمد، پسر 39ساله‌اش را ببخشد.