کد خبر: ۹۰۱۹
۱۵ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۰
اگر امام فردا نیاد، مسلسل از مشهد میاد

اگر امام فردا نیاد، مسلسل از مشهد میاد

محمدعلی غفاریان در زیرزمین خانه‌اش، دو دستگاه تکثیر داشت که اعلامیه‌ها را با آنها، چاپ و توسط پسرش محمدصادق و دوستانش بین مردم توزیع می‌کرد. خانواده غفاریان، یکی از ۲۰ خانواده‌فعال انقلابی در مشهد بود.

کم نیستند مردان انقلاب که در گوشه‌وکنار این شهر زندگی می‌کنند. آنها روز‌های سختی را پشت سر گذاشته‌اند، از جان و مالشان گذشته‌اند، تنها به عشق انقلاب اسلامی. خانواده غفاریان، یکی از ۲۰ خانواده‌فعال انقلابی در مشهد بود. «محمدعلی غفاریان» تا سال ۱۳۴۷ رساله‌های امام راحل را لابه‌لای عدل پارچه پنهان می‌کرد و به مشهد می‌آورد و به دست مقلدان ایشان می‌رساند.

او در زیرزمین خانه‌اش، دو دستگاه تکثیر داشت که اعلامیه‌ها را با آنها، چاپ و توسط پسرش محمدصادق و دوستانش بین مردم توزیع می‌کرد. آشنایی غفاریان با افراد انقلابی مانند آیت‌الله خامنه‌ای به جلسات تفسیر قرآنی مسجد امام‌حسن‌مجتبی (ع) و مسجد کرامت برمی‌گشت. او از همان ابتدا دوستی و حُسن‌نیتش را به انقلاب ثابت کرده و در شمار فعالان انقلابی قرار گرفته بود.

هر‌چند ۸۳ بهار از زندگی‌اش می‌گذرد، تمام روز‌های تقویم را با رخدادهایش در ذهن دارد؛ از ۱۵ خرداد ۴۲ که پیام امام خمینی (ره) در واکنش به تشکیل انجمن‏‌های ایالتی و ولایتی منتشر شد، شروع می‏‌کند و به قیام مردم در حمایت از رهبر کبیر انقلاب می‏‌رسد.

او که از نوجوانی وارد دستگاه‌‌های تبلیغاتی، فرهنگی و مذهبی شده بود، از حضورش در اولین مهدیه مشهد می‏‌گوید: «آن زمان مراکزی فرهنگی و مذهبی در مشهد فعالیت می‌کردند که به نام ۱۲ معصوم نام‌گذاری شده بودند و موسس آنها هم حاج‌آقا عابد‌زاده بود.

در این مراکز، بچه‌ها علاوه‌بر تحصیل، به یادگیری مسائل مذهبی می‏‌پرداختند. من نیز در این مکان به تحصیل مشغول بودم و دروسی را نیز که از قبل آموخته بودم، تدریس می‌کردم. آن‌موقع نزدیک به زمان ملی‌شدن صنعت نفت بود؛ وقتی نفت هنوز دست انگلیسی‌ها می‌‏چرخید و این ورد زبان مردم شده بود که چرا نفت ما دست آن‏‌هاست.»


پایه‏‌های انقلاب در مشهد

آن‌طورکه چهره انقلابی محله شهیدبهشتی می‌گوید، فعالیت‏‌های سیاسی و اجتماعی‏‌اش از مهدیه مشهد شروع شد و در همه راهپیمایی‌ها شرکت می‏‌کرد. او اگرچه به‌علت مشغله‌اش، گاه در مشهد حضور نداشته، اما در سفرهایش به مشهد، پای ثابت تظاهرات این شهر بوده است.

به خاطر دارد که «آن زمان پایه‌های انقلاب در مشهد، سه بزرگوار یعنی آیت‏‌الله واعظ طبسی، آیت‌الله خامنه‌ای و شهید‌هاشمی‌نژاد بودند که اغلب راهپیمایی‌ها و مراسم تشییع شهدا را برنامه‌ریزی می‌کردند.»

می‏‌گوید: «اوج مبارزات مردمی، وقتی بود که مردم  مراسم چهلم شهدا را  برگزار می‌کردند؛ مثلا مراسم چهلم شهدای تبریز را در مشهد می‏‌گرفتند و عده‌ای شهید می‌شدند. باز مراسم چهلم آن شهدا را در شهر دیگر می‌‏گرفتند و بدین‌ترتیب مردم به مبارزاتشان ادامه می‏‌دادند. در‌حقیقت این حلقه‌های چهلم بودند که تداوم این راه انقلابی را رقم می‌زدند.»

زخمی‌ها را به خانه ما می‌آوردند. برایشان ملحفه آماده می‌کردم

او خاطراتی به‌یادماندنی از رساندن پیام رهبر معظم انقلاب اسلامی به مردم مشهد دارد؛ پیام‏‌هایی که به‌وسیله یک ماشین تایپ نوشته و در خانه‌اش، تکثیر و در جای‌‏جای مشهد توزیع می‏‌شد؛ «آن زمان خانه ما در کوچه عباسقلی‌خان بود که برنامه‌های انقلابی بسیاری آنجا برگزار می‌شد.

هر جا برنامه‌ای برای انقلاب بود، من هم بودم. حدود ۲۰  انقلابی در مشهد بودند که مراسم مذهبی و مرتبط با انقلاب را در خانه‌هایشان برگزار می‌کردند و یکی از آنها من بودم. آن زمان هرکس به سهم خودش از انقلاب حمایت می‌کرد.»

این فعال انقلابی ادامه می‌دهد: «کار ما علاوه‌بر شرکت در تظاهرات، تکثیر اعلامیه‌ها بود. هرچند در آن زمان، این کار سخت بود، به‌لطف خداوند توانستیم به‌خوبی از عهده آن برآییم.

وقتی امام در نجف یا پاریس بودند، متن اعلامیه‌ها توسط دیگران به دست ما می‌رسید، اما وقتی قم یا تهران بودند، تلفنی برایم می‌خواندند و من یادداشت می‌کردم و برای اینکه اشتباه نشود، متن را دوباره می‌خواندم. به این صورت اعلامیه‌ها را دست اول تکثیر می‌کردیم.

پس‌از تکثیر، اعلامیه‌ها را در بسته‌های صدتایی، تقسیم و به شکل جعبه‌های شیرینی بسته‌بندی می‌کردیم. روی آنها گل می‌زدیم و برای توزیع به پایین‌خیابان (خیابان سفلی)، بالا‌خیابان (خیابان شهدا)، خیابان طبرسی، خیابان تهران می‌بردیم و به افراد مطمئن می‌دادیم تا در سطح شهر توزیع کنند.

آن سال‌ها طوری کار می‌کردیم تا کسی نفهمد؛ اگر متوجه می‌شدند به‌طور حتم تیربارانمان می‌کردند. همیشه وقتی کار تکثیر اعلامیه‌ها تمام می‌شد، دو دستگاه را لای چادر شب می‌پیچیدیم و مانند رختخواب در گوشه زیرزمین می‌گذاشتیم. هرکس به آنها نگاه می‌کرد، گمان می‌برد که دو دست رختخواب را آن گوشه گذاشته‌ایم.»

 

اگر امام فردا نیاد، مسلسل از مشهد میاد

 

با توکل به خدا کار خودمان را انجام می‌دادیم

این فعال انقلابی می‌گوید: «سال ۱۳۵۷ نزدیک پیروزی انقلاب، امام در پاریس بودند. قرار بر این بود امام راحل، ششم بهمن ۱۳۵۷ وارد ایران شود، اما نخست‌وزیر وقت، شاپور بختیار، تمام فرودگاه‌های ایران را بسته بود و ورود امام به تاخیر افتاد. ما هم با تصور اینکه امام (ره) ششم بهمن می‌آید، دوروز قبل، دواتوبوس از مشهد به‌سمت تهران رفتیم که درمجموع حدود ۹۰ نفر بودیم.

وقتی آمدن امام به تاخیر افتاد، عده‌ای در همان روز تظاهرات کردند و به خیابان‌ها ریختند. راهپیمایی‌ها در تمام شهر‌ها برگزار می‌شد به‌ویژه در تهران که ما هم آنجا بودیم. علمای قم، مشهد و تهران به‌دلیل نیامدن امام به ایران تحصن کردند. مقام معظم رهبری از سردمداران انقلاب  نیز حضور داشتند.

علما در دانشگاه تهران تحصن کرده بودند و مردم هم برای حمایت از آنها جمع شده بودند. صبح از خیابان آزادی به‌سمت میدان آزادی حرکت کردیم و شعار می‌دادیم. «وای به حالت بختیار/ اگر امام فردا نیاد». در مشهد هم شعار دیگری داشتیم: «اگر امام فردا نیاد/ مسلسل از مشهد میاد». به‌اصطلاح رژیم را تهدید می‌کردیم. این راهپیمایی‌ها تا روز ۱۲ بهمن و زمان ورود امام به تهران ادامه داشت.

یادم است برنامه تلویزیون قطع شد و ورود امام را اعلام کردند. تا آن زمان این تعداد جمعیت دیده نشده بود. مردم تا بهشت‌رضا در صف‌های فشرده ایستاده بودند. درست مثل یک عاشق سر از پا نمی‌شناختند. یک نفر خودش را روی کاپوت ماشین امام (ره) انداخته بود که سپر باشد تا کسی به امام آسیب نرساند.»
 

خانواده‌هایمان مخالف بودند

خانواده غفاریان در آن روز‌ها دوشادوش یکدیگر فعالیت می‌کردند، به‌طوری‌که این زن و شوهر انقلابی باوجود مخالفت‌های خانواده‌هایشان، دست از فعالیت برنداشتند. همسر غفاریان می‌گوید: «خانواده‌هایمان از اینکه ما فعالیت انقلابی داشته باشیم، می‌ترسیدند و به ما تذکر می‌دادند که خودمان را درگیر مسائل سیاسی نکنیم. یک بار که دستگاه تکثیر در زیرزمین روشن بود، صدایش به‌وضوح به گوش می‌رسید.

پدرشوهرم از من پرسید: این صدای چیست؟ گفتم: صدای لباس‌شویی است. نگذاشتم متوجه موضوع شود؛ درغیراین‌صورت نمی‌گذاشت به فعالیت‌هایمان ادامه دهیم. ما با توکل به خدا کار خودمان را انجام می‌دادیم و خدا را شکر می‌کنیم که آن تلاش‌ها امروز به ثمر رسیده است.»
 

رساله را لای پارچه می‌پیچیدیم

حاج‌آقا غفاریان می‌گوید: «از نگاه ما انقلاب و فعالیت‌های انقلابی، وظیفه‌ای شرعی است. وقتی می‌دیدیم یک مرجع تقلید مانند امام راحل، شجاعانه و بدون ترس دربرابر شاه ایستاده است، ما هم که مقلد امام بودیم، معتقد بودیم باید پیرو راهش باشیم و در این مسیر مرجع تقلیدمان را همراهی کنیم. تا  سال ۱۳۴۷ بزازی داشتم.

هر بار که عدل‌های پارچه را از اصفهان برایم می‌فرستادند، لابه‌لای پارچه‌ها رساله‌های امام را پنهان و در مشهد توزیع می‌کردیم. برای اینکه راحت‌تر بتوانیم از رساله‌ها استفاده کنیم، آنها را با نام رساله‌های آیت‌الله خویی یا آیت‌الله شاهرودی توزیع می‌کردیم، اما خودمان می‌دانستیم رساله امام خمینی (ره) است. گروهی که با ما کار می‌کردند، خیلی حواسشان جمع بود. گیرافتادن یک نفر، تمام تشکیلات را به باد می‌داد و برای همه دردسر می‌شد. از سال ۴۷ به بعد به کار مرغداری روی آوردم.»
 

نترس بودیم

همسرغفاریان تعریف می‌کند: «حالا که به آن روز‌ها فکر می‌کنم، می‌بینم چقدر نترس بودیم و چه کار‌هایی که انجام نمی‌دادیم! زخمی‌ها را به خانه ما می‌آوردند. برایشان ملافه آماده می‌کردم. هر وقت مجلسی در خانه داشتیم، دسته‌ای اعلامیه روی پله خانه می‌گذاشتند و ما آنها را توزیع می‌کردیم.

یادم است یک بار مادربزرگم که اعلامیه‌ها را دیده بود، گفت: تو چطور جرئت می‌کنی این کار‌ها را انجام بدهی! گفتم: این وظیفه ما درقبال اسلام است و باید این کار‌ها را انجام دهیم. برخی دوستان و آشنایان که با این کار‌های ما مخالف بودند، مجلس را ترک می‌کردند و می‌رفتند.»
 

همراه رزمندگان بودم

محمدعلی غفاریان پابه‌پای انقلاب بود تا اینکه نتیجه تلاش‌هایش را دید؛ تلاش‌هایی که این روز‌ها به آن افتخار می‌کند. پس‌از انقلاب، جنگ شد و مردان انقلاب باید از نهالی که کاشته بودند، محافظت می‌کردند. این‌بار دشمن بیرون از مرز‌ها و با سلاح‌های قوی‌تر منتظر بود و نیاز به جان‌فشانی نیرو‌های انقلابی احساس می‌شد. حاج‌آقا غفاریان در دوران جنگ در گروه تدارکات  و چهار بار به جبهه رفت.

او می‌گوید: «جزو گروه تدارکات بودم. لوازم و مایحتاج سربازان را برای خط مقدم می‌بردیم. یک ماه با آقای شمقدری در ارتفاعات «گَردَرِش» بودیم. این ارتفاعات ماشین‌رو نبود و باید با قاطر و الاغ از آن می‌گذشتند. از بین هفت‌قاطری که می‌فرستادیم، گاهی دوسه‌قاطر برنمی‌گشتند و روی مین می‌رفتند. آن زمان در مشهد جامعه انجمن‌های اسلامی اصناف، انجمن وسیعی بود که به‌همت آنها همه اقلام موردنیاز را برای جبهه می‌فرستادیم.

ازطریق این انجمن، چنددستگاه اتوبوس و آمبولانس هم برای جبهه فرستادیم. مشکلی برای تامین تدارکات نداشتیم، اما این مسیر کوهستانی، کار را مشکل کرده بود. یک بار ماشینی که قرار بود تدارکات غذا را بیاورد، نیامد.

بعد از دو روز فهمیدیم در برف مانده و راننده و کمک‌راننده‌اش در برف یخ زده‌اند. در آن سه‌روز رزمندگان بدون غذا بودند. هر آذوقه‌ای داشتیم، استفاده کردیم، ازجمله بیسکویت و خرما. به هر نفر یک عدد می‌دادیم. روز دوم بلوط خوردیم. حاج‌آقای شمقدری می‌خندید و می‌گفت: اگر غذا نرسید، علف‌ها هم برای خوردن مناسبند! روز‌های سختی بود، اما بچه‌ها مقاومت می‌کردند.»

 

پایم یخ زد

او ادامه می‌دهد: «سرمای زمستان آن‌قدر زیاد بود که روی رودخانه نیم متر یخ بسته بود و ماشین‌ها از روی آن تردد می‌کردند. یک بار که می‌خواستیم با ماشین از روی آن رد شویم، یخ‌ها شکست و افتادیم درون آب. از ماشین که پیاده شدم، داخل چکمه‌هایم آب رفت و بلافاصله پایم یخ زد و از آن زمان تاکنون آزرده شده است.

در دوران جنگ، رزمنده‌های ما به تمام معنا جان‌فشانی کردند. در روز‌های سرد زمستان، خیلی اذیت می‌شدند و در همان شرایط، جنگ را به پیروزی رساندند. آنها با چنگ و دندان مرز‌ها را نگه داشتند. پافشاری و صبر کردند تا خداوند پیروزی را نصیب ما کرد.»


 

* این گزارش در شماره ۲۲۷ سه شنبه ۱۲ بهمن ۹۵ شهرآرامحله منطقه ۸ چاپ شده است.

 

 

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام