از «سرگروهبانی» انقلاب تا خادمی ملت
از اولینهای محله رضاشهر است، ساکن آپارتمانی نسبتا جمعوجور و ساده. این روزها شاید وقتی میشنویم فلانی وزیر یا معاون وزیر بوده است اولین چیزی که به ذهنمان برسد، حقوقهای نجومی و زندگی توأم با تشریفات و تجملات باشد و بهسختی بپذیریم که یک صاحبمنصب دولتی میتواند چنین بیتکلف و ساده مانند همه مردم محله روزگار بگذراند.
او سالها در مناصب مختلف دولتی به مردم کشورش خدمت کرده است و حالا روزهای بازنشستگی خود را با لذت دیدن رشد و نمو تنها نوه دختریاش سپری میکند. خواهرها و اعضای خانواده برادرش هم جزو خادمان خوشنام مردم در پستهای مختلف دولتی هستند. با خوشرویی و تواضع، میزبانمان میشود و با لهجه شیرین کرمانیاش، صادقانه سوالاتم را پاسخ میگوید.
لطفا خودتان را معرفی فرمایید.
محمد احمدیافزادی، متولد سال ۱۳۲۸ در روستای افزاد از توابع شهرستان کوهبنان کرمان هستم.
از ابتدای انقلاب چه پستها و مشاغل دولتیای داشتهاید؟
مشاغل و پستهای زیادی را در راه خدمت به نظام و مردم تجربه کردهام، اما بهطور شاخص، اولین معاون توانبخشی بهزیستی خراسان، معاون توانبخشی بهزیستی کشور و معاون وزیرِ مشاور و رئیس سازمان بهزیستی کشور، مشاور رئیس دانشگاه علومپزشکی، قائممقام رئیس دانشگاه علومپزشکی، رئیس روابطعمومی و معاون مرکز بهداشت استان در مشهد و رئیس هیئتمدیره شرکت بهمن بودهام.

چه شد که به خدمات دولتی ورود پیدا کردید؟
از خانه ما در روستای افزاد تا مدرسه، ۶ کیلومتر راه بود و ما هرروز صبح و بعدازظهر، این جاده خاکی را برای رفتن به مدرسه و بازگشت به خانه طی میکردیم. دوره دبیرستان را در کرمان و تهران گذراندم، ولی قبلاز اینکه به سربازی اعزام شوم، راهآهن تهران به کرمان را میساختند که در قطعه۲۲ راهآهن زرند-کرمان با عنوان دفتردار مشغول بهکار شدم؛ آنموقع چاپ نقشهها با آمونیاک و کاغذ اوزالیت بود که من نقشهها را چاپ و تکثیر میکردم.
در آنمدت که شاید دو سال بهطول انجامید شبانهروز کار میکردم؛ بهطوریکه وقتی خواستم به سربازی بروم، مهندسی که رئیس وقت آنجا بود، تشویقنامهای به یادگار به من داد که میتوانم بگویم اولین تشویقنامه اداریام بود و من اصلا فکر نمیکردم کارمند دولت میشوم و این برگه بهدردم میخورد.
بالاخره با این تشویقنامه وارد سربازی شدم و با ارائه آن در سربازی بهعنوان دفتردار گروهان و سپس بهعنوان دفتردار ستاد عباسآباد مانند افسرها مشغول به خدمت سربازی شدم. در این مدت بهطور اتفاقی در تهران، همان آقای مهندس را دیدم که من را به هنرستان صنعتی کارآموز که با مدرسه کمال و گروه مدارس ملی (غیرانتفاعی امروز)، مدرسه رفاه، مدرسه علم و دین که در اصل مدارس مذهبی بودند و توسط انجمن اسلامی مهندسین و گروهی از مذهبیون و بازاریان مذهبی تهران اداره میشدند، معرفی کرد.
بعداز پیروزی انقلاب، همه مربیان و دستاندرکاران هنرستان کارآموز، کارگردانان دولت موقت شدند و مرحوم مهندس بازرگان هم رئیس هیئتامنای ما بود. من در این هنرستان بهعنوان دفتردار مشغول بهکار شدم و آنقدر در کارم دقت داشتم که همانموقع، آموزشوپرورش وقت مرا بهعنوان بهترین کارمند منطقه میشناختند. در سال ۵۳ فرمانی از طرف شاه صادر شد که مدارس ملی را ادغام و دولتی کردند که هنرستان کارآموز هم بالطبع دولتی شد؛ بنابراین از آنجا بیرون آمدم و بههمت یکی از افراد خوشنام در وزارت راه مشغول بهکار و پس از یکسال به بیمارستانی وابسته به وزارت راه در تهران منتقل و عملا کارمند وزارت بهداری وقت شدم.
پساز پیروزی انقلاب، مدتی در کمیته انقلاب اسلامی مشهد در بخش فرهنگی و سازندگی، پیش از راهافتادن جهاد سازندگی فعال بودم و با همراهی مردم گندمدرویی و ساختمانسازی انجام میدادیم. سپس مدتی کوتاه با حکم ماموریت به سپاه پاسداران منتقل شدم و با حکم مربی آموزش ایدئولوژی اسلامی نوشته سیدقطب، بهعنوان مربی اولین گروه بچههای سپاه انجام وظیفه میکردم. پساز پایان ماموریت، به بهداری مشهد برگشتم. مدتی هم با سازمان نابینایان خراسان همکاری کردم و بعد بهعنوان اولین معاون توانبخشی بهزیستی خراسان مشغول بهکار شدم.
آن زمان بهزیستی زیرمجموعه بهداری بود و بعد که مدیرکل برایش تعیین کردند، من مجدد با همین پست در بهزیستی ادامه دادم. در مدت خدمتم مراکز توانبخشی را تکمیل کرده و گسترش دادم و بهدلیل اینکه استان خراسان و شهر مشهد از این نظر جزو شهرهای معروف شد و در این قضیه درخشید، من را بهعنوان معاون توانبخشی بهزیستی کشور انتخاب کردند؛ آن موقع دکتر اژهای بعداز شهید فیاضبخش، وزیر مشاور و رئیس سازمان بهزیستی کشور بود و من معاون ایشان بودم.
در دوران انقلاب چه فعالیتهایی داشتید؟
انقلاب که از سال۵۶ بهطور جدی شروع شد، ما که جزو دارودسته مدارس غیرانتفاعی مذهبی بودیم، شروع به تکثیر اطلاعیههای حضرت امام (ره) کردیم. مبارزات ادامه داشت تا آنجاکه قرار بود امام (ره) به ایران تشریف بیاورند و مدرسه رفاه واقع در خیابان سرچشمه تهران یا زیر بیمارستان شفای یحیائیان (خیابانی پشت مجلس) ستاد استقبال از حضرت امام (ره) شد.
در این رابطه، روابطعمومی و تکثیر اعلامیههای امام (ره) را تا روز تشریففرمایی ایشان به عهده من و یکی از فرهنگیان بهنام آقای «رسائی» که بعدها مدیرکل آموزشوپرورش خراسان شد، گذاشتند. مسائل انتظامی را «آقای تهرانی» بهعهده گرفتند و قسمتی از انتظامات مسیری که امام (ره) وارد میشدند، هم به عهده من سپرده شد.
گروهی از مشهدیها در مسجد لُرزاده تهران ساکن شدند. من برای خودم از میان آنها سربازگیری کردم تا روز موعود تشریف فرمایی امامخمینی (ره) در خیابان ولیعصر، بین جمهوری و سپه روبهروی نهاد ریاستجهوری که انتظامات سمت چپ آن کلا بهعهده من بود، حاضر شوند. آنزمان دوستان به شوخی مرا «سرگروهبان» خطاب میکردند.
[با لبخند]هنوز هم کسانی که از آن دوران مرا میشناسند مثل آقای صابریفر، شهردار اسبق مشهد با این لقب صدایم میکنند. با همین آشناییها هم به مشهد آمدم و هنوز بازوبند انتظامات و سرتیم انتظامی و کارت عبور آنزمان را بهعنوان یادگار با خودم دارم.

دلیل و انگیزهتان از این همه تلاش در حوزه بهزیستی چه بود؟
خیلی از تلاشها و موفقیتهای من در این راه شاید ذاتی بود، اما بیشتر به این دلیل بود که خودم یک فرزند معلول داشتم. درحقیقت برای درمان دردمندانی تلاش میکردم که خودم بیشتر از همه آنها دردمند بودم؛ شاید بههمین دلیل و با همین قوت قلب و انگیزه که میدانستم کسی که یک بچه معلول در خانه دارد، چقدر رنج میبرد و اذیت میشود، دنبال گسترش مراکز و امکانات توانبخشی در مشهد و سایر نقاط کشور تا جایی که توانستم، بودم.
پس از انتصاب در پست معاونت توانبخشی استان، بلافاصله مراکز توانبخشی نظیر فتحالمبین، شهیدپالیزکاران، قدس و جداکردن مرکز شهیدبهشتی، ساختمانهای بسیاری که به همت افراد نیکوکار ساخته شد و بخشهای جدید آسایشگاه شهید فیاضبخش را که حتی بسیاری از آنها از پیش از انقلاب نیمهکاره بودند، در دستورکار قراردادم. بههرجهت بعد از ما هم دیگر مرکز جدیدی درست نشد، مگر اینکه مسئولان زحمت کشیدند و همانها را گسترش دادند.
در آن زمان افراد خیّر خیلی به ما کمک کردند و ما هم با همه مشکلات مبارزه کردیم و پای انقلاب و انقلابیگریمان از نظر خدمت باقی ماندیم.
از فرزند معلولتان بگویید.
من دو پسر دارم که یکی وکیل دادگستری و ساکن تهران است و دیگری همان فرزند چهلودوساله معلولم است که در یکسالگی زمین خورد و درنتیجه دچار نسج مغزی شد. برای درمانش خیلی تلاش کردیم که متاسفانه نتیجه نداد، اما این بچه را طوری بار آوردهام که برای اذان صبح، دو تا ساعت بالای سرش میگذارد و تا ۷ صبح به دعا و نماز مشغول است، هشت کلاس سواد دارد و با اینکه قرآن را بلد نیست، جستهوگریخته صفحات را نگاه میکند و دستوپاشکسته آیات را میخواند. بهشدت هم مراقب محرم و نامحرم و حجاب اطرافیان است.
شاید اگر من زندگی میکنم به برکت وجود همین فرزندم باشد که حالا هم همیشه و همهجا با من است. معاون توانبخشیشدن من، ابتدا از اینجا شروع شد که روزی یک آقای روحانی و یکنفر از سازمان بهزیستی کشور برای بازدید از موسسه نابینایان آمده بودند. این بچه حدود ۱۰ سال داشت و بیوقت در نمازخانه مشغول خواندن نماز بود. دیدند و دربارهاش سوال کردند. همکاران هم گفته بودند بچه فلانی و عقبمانده ذهنی است. از نحوه تربیت این بچه تعجب کرده و علاوهبر تلاشها، همین موضوع را یکی از ملاکهای شایستگیام بهعنوان معاون توانبخشی بهزیستی کشور تشخیص دادند.
چه عاملی باعث شد از شدت فعالیتهایتان بکاهید؟
مردم فراموش نکنند این زندگی آنقدر ارزش ندارد که همه امور خیر را کنار بگذارند و به دنیا بچسبند! همسر من حدود ۱۰ سال بیمار بود و من بهخاطر او از همه کارهای اقتصادی، سیاسی و اداریام دست کشیدم و سرتاپا در خدمت ایشان بودم. همیشه با خودم میگفتم خدایا درد را او میکشد، ناتوانی را او تحمل میکند، ولی من بهشت را برای خودم میخرم.
همیشه با روی باز و لب خندان حتی در بدترین شرایطی و با داشتن یک مریض معلول، با این مسئله روبهرو میشدم. در خانواده مطرح بود که فلانی تا چه حد فداکاری میکند؟ ولی (با بغض و پساز کمی مکث) من تا لحظه فوتش در حد جان فداکاری کردم.
جالب است که فکر نمیکردم او زودتر از من میمیرد و با خودم میگفتم که مبادا بمیرم و این زن باقی بماند و کسی به او خدمت نکند! به این دلیل سند تنها داراییام را که زمینی ارزشمند بود، در اوج بیماری همسرم رسما به نامش زدم. هرچند تنها دخترمان که کارشناس بهداشت است، بسیار باانگیزه و مادرانه در حق مادرش خدمت کرد و نگران نبودم، به هر روی همین کار از من ساخته بود.
برای خوانندگان جالب است بدانند شما با این همه پستهای کلیدی که داشتید چگونه این اندازه ساده و بدون تشریفات زندگی میکنید؟
ما از سال ۵۷ جزو اولین ساکنان محله رضاشهر هستیم؛ آنزمان اینجا بیابان و کوچهها خاکی بود. آب را با فشاری آورده بودند به «۴۵متری» و شب میرفتیم آنجا آب میآوردیم. سالها خاک و سگهای ولگرد و گوسفندداریهای اینجا را تحمل کردیم و از ابتدا در همین خانهای که شما الان میبینید، ساکن بودیم.
تا قبل از بیماری همسرم اول صبح تا آخر شب سرِ کار بودم، ولی حقوقم فقط حقوقی بود که دانشگاه میداد. من درکنار کارهای اجتماعیام، کارهای اقتصادی خیلی بزرگ هم انجام میدادم. مدیرعامل چندین شرکت دولتی بودم که دلم میخواست الان که این قضیه حقوقهای نجومی مطرح است، میرفتند لیست برداشت ما را هم نگاه میکردند؛ چون از دانشگاه علومپزشکی حقوق میگرفتم بابت مدیریت شرکتهای وابسته به دولت در تهران و مدیرعاملی شرکت بهمن خراسان که براساس این پست حساس، وظیفه توزیع قند و شکر و روغن و برنج و همه اقلام سه استان خراسان و استان سمنان بهعهده من بود، دریافتی دیگری نداشتم. وقتی هم عیالم مریض شد، برای مراقبت از او و همزمان، نگهداری از پدرم، همه این کارها را رها کردم.
من هر روز ناهارم را در قابلمه کوچکی از منزل همراه میبردم. یکروز درحالیکه مشغول صرف ناهار پشت میزم بودم، اربابرجوعی وارد اتاقم شد، بندهخدا گفت: «من فکر میکردم الان یک معاون وزیر چه اطعمه و اشربهای صرف میکند!» گفتم: «خدا را شاکرم که توانایی خوردن همین غذای سرد خانه خودم و همین سادگی را دارم.»
شاید من از بیپارتیترین و بیکسترین مدیران دولت بودهام. از روستایی آمدیم که حتی بهسختی بتوان روی نقشه جغرافیایی مسیر آن را یافت، اما الحمدلله از زمانی که در روستا بودیم و پای پیاده و برهنه به مدرسه میرفتیم تا امروزی که کفشمان بهتر از آن روز شده و سوار ماشین میشویم، هیچ فرقی در تفکر بزرگی و کوچکی ما نکرده و تفاوتش فقط در این است که هر چه جلوتر آمدیم و بالاتر رفتیم، دریای خدمت را وسیعتر دیدیم که هرچه شنا کنی، تمامشدنی نیست. امیدوارم همه کارمندان و مدیران دولت با طرز فکر وسیع و همت بلند و هدایت قانون و نه قانونشکنی، مسیر درستی را طی کنند و همه خودمان را خدمتگزار مردم بدانیم.

فکر میکنید منشأ اثر هم بودهاید؟
ایدهام این نبود که زمان کاریام بگذرد بلکه هدفم اتمام بهموقع و درستِ کاری بود که بهمن واگذار میکنند و اگر در این مسیر دچار ناکامی میشدم طبیعتا ناراضی بودم؛ این نامرادی هم معمولا به دلیل افتوخیزهای سیستم اداری پیش میآید که طی آن همهچیز دراختیار شما نیست. اما از طرز فکری که خداوند در راه خدمت به مردم به من داد و تلاشی که کردم، قطعا خیلی راضی هستم. زمانی که معاون وزیر بودم در مشهد به دفترم سپرده بودم «هیچوقت راضی نیستم که به کسی بگویید فلانی وقت ندارد، من همیشه برای مردم وقت دارم، حتی اگر در جلسه باشم.»
اگر به کار دولتی وارد نمیشدید، به چه کاری میپرداختید؟
قبل از اینکه وارد کار دولتی شوم، شغل پدری و خانوادگی ما کشاورزی بود؛ خیلی اندیشهام به این سمت بود و بیشتر دنبال همین کار میرفتم. البته الان و در اوج زمان اشتغالم به معاونت وزارت یا مدیرعاملی هم در زمینی که قبلا عنوان کردم، گوجهفرنگی میکاشتم و شبها خودم برای آبیاری میرفتم و محصولش را جمع میکردم و درِ منزل دوستان میبردم.
کارهایی که دوست داشتید و از انجام آنها لذت بردید چه چیزهایی بود؟
من از ۵۰ سال پیش همه حوادث زندگیام را بهصورت روزانه خاطرهنویسی کردهام که تاالان در حدود ۵۰ جلد سررسید شده است. بعضی از آنها بسیار ارزشمند و آموزنده است و بسیاری از اتفاقات فراموششده را هم درخود دارد. هدفم این است که به کتاب تبدیلش کنم، چون تصور میکنم برای مردم سرنوشت کسی که زندگی را از صفر و بدون هیچ وابستگی شروع کرده و به نقطهای از موفقیت رسیده است، میتواند آموزنده باشد.
از سال ۶۲ تا الان هم هرسال نیمهشعبان، ۴۰۰نفر از نابینایان مشهد را در همین خانه دعوت و با بهترین غذا پذیرایی میکنیم که این برنامه هنوز برای تعدادی از نابینایان قدیمی ادامه دارد. برای برپایی مراسم، نگهداری، هزینه درمان و رفع مشکلاتشان هم در حد توانم به این قشر کمک میکنم، چون نابینایان بسیار توانمند هستند و من هنوز وابستگیام به آنها کم نشده است. سال ۶۲ یک نابینا برای من بلوزی بینظیر بافت که هنوز آن را دارم.
*این گزارش چهارشنبه، ۱۷ شهریور ۹۵ در شماره ۲۱۱ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است.