کد خبر: ۶۱۰۸
۱۸ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۶:۰۰
واکسی سناباد می‌گوید بی‌پول اما خوشبخت است

واکسی سناباد می‌گوید بی‌پول اما خوشبخت است

واکسی خیابان سناباد درآمد چندانی ندارد و همه زندگی‌اش با فقر درگیر بوده است با این حال عاشق کارش است و از اینکه با مردم سروکار دارد، بسیار خوشحال است. می‌گوید: به همه عشق می‌ورزم و برای همین همه مرا دوست دارند.

مصطفی فاطمی‌نسب| سال‌هاست اول سناباد ۴۲ بساط کرده است و کفش‌های مردم را نونوار می‌کند. بساطش را برای پنهان ماندن از دید مأموارن در فرورفتگی ساختمان تجاری‌ای انداخته که مدتی به عنوان نظافتچی آن مشغول به کار بوده است.

در یکی از روستا‌های کوچک بینالود نیشابور به دنیا آمده است. سه‌ چهارسال بیشتر نداشته که درد یتیمی را با مصائبی که زندگی بر سرش آورده با تمام تار و پود وجودش تجربه می‌کند. دردی که اگرچه بیش از ۷۰ سال از آن می‌گذرد، اما همیشه همراهش بوده و او هیچ وقت اتفاقات بعد از آن را فراموش نکرده است؛ چنانچه همچنان خودش را با واژه «بچه یتیم» خطاب می‌کند.

ازندگی‌اش هم به تبع این اتفاق به دو دوره تقسیم می‌شود: از تولد تا چهارسالگی که چیز زیادی از آن دوران در خاطر ندارد؛ و از ۴ سالگی تا ۷۹ سالگی که از این دوره هرچه یاد دارد کار است و فقر است و نداری.

مرگ پدر آن‌چنان بر مادر و هفت فرزند قد‌و‌نیم‌قدش سنگین است که حبیب ا.. سهیلی، واکسی ۷۹ ساله داستان ما را از شش سالگی به خارکنی در بیایان‌های نیشابور می‌کشاند. می‌گوید در زندگی از طفلان مسلم (ع) مصیبت کمتری نکشیده است؛ فقط تفاوتش با آن‌ها این بوده که آن‌ها از جنگ سختی کشیده‌اند و او از فقر. پیرمرد خندان این را که می‌گوید بغض امانش نمی‌دهد، ناله آرامی کرده، مدتی مکث می‌کند و به کنجی خیره می‌شود.

می‌خواهم از چشمانش عبور کنم و بروم آن‌طرف قصه که ببینم چه چیزی حبیب ا.. را این چنین متأثر کرده است که دم از دم بر نمی‌آورد و اشک می‌ریزد. چشمانش را فشار می‌دهد و اشک از لابه‌لای چین و چروک زیر چشمش سرازیر می‌شود. سرم را پایین می‌اندازم تا اشک‌های مرد یک خانواده عذابم ندهد.

می‌گوید وقتی پدرم به رحمت خدا رفت شرایط اقتصادی خانواده مجبورم کرد از شش سالگی در بیابان‌های نیشابور خارکنی کنم. کوچک بودم، پاهایم نازک بود و طاقت خار‌های بیایان را نداشت. هر وقت خار در پایم فرو می‌رفت، هنگام خارج کردن آن، آن‌قدر درد می‌کشیدم که اشکم در می‌آمد.

بعد از دوسال خارکنی در هشت سالگی همراه دو آدم‌بزرگ برای گاوچرانی به صحرا رفتم. بعد در سن ۱۲ سالگی فرستادندم برای شخم زنی زمین‌ها با گاو. دوباره بغض گلویش را فشار می‌دهد و می‌گوید: شخم زدن زمین‌ها با گاو کار سختی است؛ خصوصا اینکه شب‌ها نیز باید کار می‌کردیم. من بچه بودم و نمی‌توانستم شب‌ها جلوی خوابم را بگیرم؛ برای همین روی گاری شخم‌زنی خوابم می‌برد و بار‌ها از همان گاری به زمین افتادم و گاری با آن چرخ‌های چوبی دنده‌ای‌اش از رویم رد شد.

پارچه خیسی در دست می‌گیرد و با آن کفش‌های واکس‌زده را برق می‌اندازد. کنارش نشسته‌ام و به بخاری برقی زنگ زده‌ای که زیر پایش گذاشته و تنها دوسیم دارد خیره می‌شوم. خوب که نگاه می‌کنم یک سیم از آن دو سیم هم از کار افتاده است. تعجب می‌کنم که پیرمرد چطور با همین بخاری برقی یک سیم، قرار است زمستان را سر کند؟

صحنه عجیبی است، وقتی که شکاف‌های عمیق تاریخ، روی دستانش با رنگ‌های مختلف واکس‌هایش مخلوط می‌شود و منشوری از مصائب زندگی را پیش چشمانت به تصویر می‌کشد.‌
می‌گوید که از ابتدا شغلش همین بوده است و مثل او در شهر کسی نیست که در این کار این‌قدر سابقه داشته باشد.

«سال اول به قدرت رسیدن دکتر مصدق، ۱۶ ساله بودم که وارد تهران شدم. ۲۵ سال در تهران در محله تخت جمشید، مقابل سفارت آمریکا کار می‌کردم و کفش‌های مردم را واکس می‌زدم. آن روز‌ها مردم یک‌عده در حمایت دکتر مصدق شعار می‌دادند و یک‌عده طرفدار شاه بودند. همین‌قدر می‌دانم که صبح شعار زنده‌باد مصدق بود و مصدق قدرت داشت و بعد از ظهر که شد شعار مرگ‌برمصدق شد و شاه به قدرت رسید.»

 

خوبی هیچ وقت فراموش نمی‌شود

از او درباره اوضاع کار در تهران می‌پرسم که می‌گوید: تهران که بودم، کارم بد نبود. از همین کار مادرم را خرج می‌دادم و ازدواج کردم. سرلشکری به نام مظفر زنگنه که از نظامیان باسابقه زمان قدیم بود، من را به واسطه مراجعاتی که به او داشتم، می‌شناخت و تحویلم می‌گرفت.

خدا رحمتش کند، آن‌قدر هوایم را داشت که همیشه می‌گویم هرچه در تهران داشتم، بعد از خدا مدیون محبت‌های این سرلشکر هستم. هر وقت کارم جایی گیر می‌کرد و کسی حقم را می‌گرفت، نامه‌ای اختصاصی برایم می‌نوشت و مشکلم را حل می‌کرد. تا اینکه دوران انقلاب پس از تسخیر سفارت شرایط تغییر کرد و برای همین آمدم مشهد و از آن زمان تاکنون در مشهد شغلم را ادامه دادم.

 

۳۵ فرزند و نوه و نبیره

واکسی ۷۹ ساله که حالا صاحب هشت دختر، چهار پسر، ۱۶ نوه و هفت نبیره است، می‌گوید: از خدا خواسته بودم که به من دوازده فرزند بدهد که من اسم تمام دوازده امام را روی آن‌ها بگذارم، همین طور هم شد. سال‌ها پیش هم بچه سیزدهمم به دنیا آمد که البته در یک‌سالگی از دنیا رفت.

همسرم خیلی برای او غصه خورد. من به او گفتم من از خدا ۱۲ فرزند خواسته بودم و خدا هم همان ۱۲ تا را داد. این هم دیگر مال خدا بود که خودش از ما گرفت. دلش خوش است به ۱۲ فرزندی که جز یک‌نفرشان بقیه هرکدام برای خودشان 
زندگی تشکیل داده‌اند و با کارگری روزگار می‌گذرانند.

می‌گوید: ثروت ما همین بچه‌ها هستند که هر از گاهی به ما سر می‌زنند. چیزی در زندگی نتوانستم پس‌انداز کنم، گاهی کیسه برنجی هم که می‌گیرم بچه‌ها می‌آیند و یک مرتبه تمام می‌کنند. گاهی همسرم شوخی می‌کند با من و می‌گوید ما که در زندگی چیزی نداریم که پس از ما برای بچه‌ها بماند، بگذار نداشتن‌هایمان را با همین آمدن‌هایشان جبران کنیم.

گستاخی می‌کنم و درباره هزینه عروسی و جهیزیه دخترهایش از او می‌پرسم که در جواب می‌گوید: خدا به خیران خیر بدهد؛ در هر دوره‌ای هم هستند. همه دخترهایم را با کمک خیرین عروس کردم. اگر آن‌ها نبودند، نمی‌توانستم به تنهایی عروسشان کنم. البته دخترهایم هم کار کردند و خودشان در تهیه جهیزیه کمک کردند. پسرهایم هم همه کارگر هستند، دو تا از آن‌ها دیپلم گرفتند، اما چون پول نداشتم بقیه تا کلاس پنجم و ششم بیشتر نخواندند.

 

عاشق کارم هستم

سخت است باور کنی انسانی پیدا شود که واکس زدن را دوست داشته باشد؛ اما پیرمرد داستان ما این طور که خودش می‌گوید عاشق کارش است و از اینکه با مردم سروکار دارد، بسیار خوشحال است.

می‌گوید: آدم در هر کاری که رفت باید عاشق آن کار باشد؛ چه فرزند بزرگ کردن، چه واکس زدن و چه شغل‌های دیگر. من واقعا با عشق سر کار می‌آیم. درست است که مال و منال ندارم و مشکلات مالی همچنان گریبان‌گیرم است، اما آدم باید با عشق کسب رزق کند.

شنیدی می‌گویند به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست/ عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست؛ من این‌چنینم. به همه عشق می‌ورزم و برای همین همه مرا دوست دارند. همان سرلشکر مظفر زنگنه چرا آن‌قدر من را دوست داشت؟ به خاطر اینکه می‌دید من با همه یک‌رو هستم و هرچه هستم همینم و اهل دروغ و دغل نیستم. هرچه می‌گفتم بدون تحقیق باور می‌کرد؛ چون من تا به حال به کسی بدی نکرده‌ام و مطمئنم کسی هم به من بدی نمی‌کند. امروز هم شکرخدا خیلی آدم خیر داریم.

این‌ها را که می‌گوید گریزی به نحوه زندگی‌های امروزی می‌زند و با حالت دلسوزانه‌ای می‌گوید: اینکه جوانان امروزی به سرعت از کوره در می‌روند و یا خیلی زود خسته می‌شوند، بیشتر به خاطر آرزو‌های دور و دراز و دست‌نیافتنی آنان است.

فکر و خیال این‌ها را از پا در می‌آورد نه خستگی از کار زیاد. باید صبر کرد، من از همان اول که بالغ شدم درس از امام حسین (ع) و یارانش آموختم و در همه مشکلات و سختی‌ها الگویم را حضرت زینب (س) قرار دادم.

 

هفتاد سال کار، چهار سال سابقه بیمه

اما هرچه نباشد او ۷۹ ساله است و هرلحظه امکان از کارافتادگی دارد؛ خصوصا اینکه همین چند وقت پیش کتف سمت راستش به شدت درد می‌گیرد و برای چند روزی از کار می‌افتد. همین نگرانی باعث می‌شود که از سابقه بیمه او بپرسم که در پاسخ می‌گوید: من تا وقتی که جوان بودم اصلا در حال‌و‌هوای این جور مسائل نبودم تا به خودم آمدم هم دیگر دیر شده بود و گفتند سنت بالاست و بیمه‌ات نمی‌کنند.

البته همین اواخر قانونی برای روستاییان تصویب شد و درحال حاضر چهار سال است که برایم بیمه روستایی رد می‌شود.

چند وقت پیش که پول بیمه برایم سنگین شده بود، رفتم که آن را قطع کنم، اما گفتند پولت را نمی‌توانیم بدهیم و باید شش سال دیگر کار کنی تا بتوانی پول بازنشستگی بگیری. با این حال تازگی از قانونی برای بازنشسته کردن کسانی که سنشان بالای ۷۰ سال است خبر می‌دهند که از صحت و سقمش اطلاعی ندارم.

 

 اگر باران بیاید...

دست راستم که ضبط صوت در آن است از شدت سرما کرخت شده و سرما بدنم را به لرزه انداخته است. تنها یک ساعت است که میهمان او شده‌ام، اما دیگر توان ماندن در این هوای سرد را ندارم؛ با این حال او مدام می‌خندد و از خاطراتش می‌گوید، انگار نه انگار زمستان است!

‌می‌گویم فکر کنم شما به خاطر محیط باز کارتان از معدود آدم‌هایی باشید که دوست نداشته باشید برف ببارد و باران بیاید، سرش را بالا می‌اندازد و محکم می‌گوید: نه! اتفاقا همیشه دعا می‌کنم برف بیاید، باران بیاید تا محصولات کشاورزان نخشکد و از بین نرود.

درست است که در هوای برفی نمی‌توانم بیایم، اما روزی من که قطع نمی‌شود. پارسال با اینکه هوا خیلی سرد شد گاهی مجبور بودم سر کار بیایم، اما یک روز‌هایی هم نمی‌آمدم و در خانه می‌ماندم. خداوند روزی‌رسان است؛ در هر مکانی که باشم می‌رسد، همان‌طور که تا الان گرسنه نمانده‌ام.

واکس فروش قدیمی منطقه سناباد که حالا دیگر آرزویی جز عروس کردن دختر در خانه اش ندارد، آخرین قبض گازی را که پرداخت کرده از جیبش بیرون می‌آورد و از درآمد و مشکلات این روزهایش می‌گوید:

خدا را بابت همه داده‌هایش شکر می‌کنم. در حال حاضر فقط همین ۳۰۰ هزار تومان اجاره خانه برایم سنگین است و برای تهیه جهیزیه دختر آخرم هم مانده‌ام. درآمدم هم از این کار زیاد نیست، شاید روزی به ۲۰ یا ۳۰ هزار تومان برسد. البته این اواخر کمیته امداد هم برایم سیصد تومن واریز می‌کند.

پیرمرد را با بخاری برقی زنگ زده‌اش تنها می‌گذارم و به شش سالی فکر می‌کنم که باید در همین سرما و گرما، زیر سقف آسمان و فرش زمین کار کند تا اگر عمری باقی بود بازنشسته شود.

 

*این گزارش شنبه ۷ بهمن ۹۶ در شماره ۲۷۸ شهرآرا محله منطقه یک به چاپ رسیده است.

 

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام