نادیا در نوجوانی جا پای مادرش گذاشت و نویسندگی را شروع کرد
متولد آبان است، پاییز سال ۱۳۸۱. دختر خوشزبان که کتابخواندن را دوست دارد و البته نوشتن را بیشتر. نادیا درخشانفرد تا به حال چند داستان کوتاه در ژانر کمدیتخیلی نوشته و برگزیده هم شده است. علاوهبر اینها نادیا چندین مقاله دربارۀ نجوم را از سایتهای معتبر ترجمه و در اختیار سایت نجوم استان خراسان گذاشته است.
نادیا درخشانفرد از هشت سالگی شروع به نوشتن داستان کرده است. سال۱۳۹۴ در مقطع اول متوسطه در ناحیۀ۴ مشهد رتبۀ اول داستاننویسی و سال۱۳۹۵ رتبۀ دوم داستاننویسی و رتبۀ اول انشای نماز را کسب کرده است. در جشنوارۀ داستاننویسی «انگشت جادویی» شیراز با داستان «دنیای موشکهای کاغذی و گربههای نازنازی» در سال۱۳۹۴جزو نفرات برگزیدۀ کشوری در ردۀ سنی ۱۲ تا ۱۸سال شده و همان سال از طرف بسیج هنرمندان به مرحلۀ کشوری داستاننویسی «استکبارستیزی» راه یافته است.
همۀ اینها را بگذارید کنار اینکه مادر نادیا، مریم عرفانیان نویسندۀ کشوری است و بیش از ۲۵ جلد کتاب چاپ شده دارد و بیش از شش جلد کتاب در نوبت چاپ. بهنوعی میتوان گفت او یک نویسنده به دنیا آمده است و نویسندگی در خونش است. البته ناگفته نماند که نادیا عضو انجمن نجوم استان و ایران هم هست و برای سایتشان چندین مقالۀ روز دنیا را ترجمه کرده است.پای صحبتهای این نویسندۀ نوجوان هممحله ایمان نشستیم تا بیشتر با فعالیتهایش آشنا شویم.
مادر و دختر نویسنده
از زمانی که خودم را شناختم و توانستم محیط اطرافم را بشناسم، مادرم را دیدم که درحال نوشتن است. تمام کودکیام به دنبال این بودم که مانند مادرم زودتر باسواد بشوم و بتوانم بنویسم، هرچند دوست داشتم مادرم وقت بیشتری برایم بگذارد و مانند سایر مادرها همپای بازیهایم شود. اما به این تنهایی عادت کردم و درحالحاضر هم نیمساعت بیشتر مادرم را نمیبینم و این سبب شده تا خودم بیشتر کارهایم را برنامهریزی کنم و استقلال بیشتری در انجام کارهایم داشته باشم.
آن زمان مادرم کارهایش را دستنویس مینوشت، کنار او مینشستم و به کلمههایی که روی ورق مینوشت نگاه میکردم و سعی میکردم مانند آنها خطوطی را روی کاغذ رسم کنم. یا روزنامهها را روبهرویم میگذاشتم و تلاش میکردم که مانند آن نوشتهها کپی کنم. ذوق و شوق داشتم که مانند او باسواد شوم و بنویسم.

همراه مادر
۵ سال یا کمتر داشتم که مادرم برای تهیۀ مصاحبه از جانبازان جنگ تحمیلی به منازلشان میرفت و من هم گاهی همراه او بودم. با آنکه هر کودکی در آن سن بهدنبال بازیکردن است، اما من ذهنم درگیر این بود که چرا این افراد جانباز شدهاند و جانبازشدن یعنی چه؟ و این پرسش را دائم از مادرم میپرسیدم و او تلاش میکرد با کلماتی که برای من قابل درک باشد، پاسخ پرسشم را بدهد.
او میگفت که آنها برای دفاع از ما و سرزمینمان رفتهاند.... یک عروسک داشتم که برحسب اتفاق یک پایش کنده شده بود، در همان عالم بچگی با خودم میگفتم که عروسک من هم جانباز شده از بس اذیتش کردم.
نویسندۀ ۸ ساله
در ۸ سالگی احساس کردم که این قدرت را دارم که میتوانم داستان بنویسم. البته موضوع دیگری که در این سن برایم اتفاق افتاد، گرایش بهسمت علم نجوم بود. یادم میآید مادرم کتابهای «آیزاک آسیموف» را که متعلق به دوران کودکی خودش بود از کتابخانۀ پدربزرگم برایم آورد. این کتابها که در زمینۀ علم نجوم بود، برایم جذابیت خاصی داشت و با اشتیاق بسیار آنها را خواندم و علاقهام به علم نجوم و فیزیک بیشتر شد.
موضوع را با مادرم در میان گذاشتم، او هم تشویقم کرد و زمینه را آماده کرد تا بتوانم استعدادم را شکوفا کنم. اولین داستانهایم که بیشتر در ژانر اجتماعی بود را در روزنامۀ شهرآرا به چاپ رساندم. به عبارتی ۹ سالگی اولین داستانهایم چاپ شد و از این بابت بسیار ذوقزده بودم. اما همۀ این پیشرفتهای خوب با آغاز بیماریام برای چند سال رو به افول رفت. بهطوریکه درسهایم را متوجه نمیشدم و داستاننویسی را هم کنار گذاشتم.
مادر خانه بودم
مادرم دانشگاه قبول شد و از طرفی خدا یک خواهر به من داد و همۀ این موضوعها همزمان با هم بود. مسئولیت نگهداری دینا کوچولو با من بود. برخی کارهای خانه را هم در غیاب مادرم انجام میدادم. روزها دینا را به پارک نزدیک خانهمان میبردم و ساعتها آنجا بازی میکردیم.
گاهی با خودم فکر میکنم درختان پارک شاهد بزرگشدن من و دینا بودند و اینکه چه روزهای خوشی را در آن پارک گذراندیم. البته ناگفته نماند که شیطنت من بیشتر از دینا بود و به او آموزش شیطنت هم میدادم، اما او را تربیت هم میکردم و آموزش خوب و بد را به او میدادم با آنکه خودم کودکی بیش نبودم. روزهایی که مادرم امتحان داشت یا در خانه نبود، کل خانه را بهم میریختیم.
وقتی انشایم را سرکلاس خواندم و معلمم بسیار تشویقم کرد و گفت که استعداد خوبی در نوشتن دارم
زندگی جدید در ۱۳ سالگی
همانطور که همهچیز یهویی پیش آمد و سبب شد از نوشتن دست بکشم، همانطور هم یهویی بهسراغم آمد که دوباره بنویسم. معلم انشایی به ما داده بود با عنوان «درد دلهای یک نیمکت را بنویسید». انشایم را سرکلاس خواندم و معلمم بسیار تشویقم کرد و گفت که استعداد خوبی در نوشتن دارم. در یک لحظه تلنگری به من زده شد که «ناامید نباش بنشین و بنویس.» با خودم گفتم استعدادم در نویسندگی را باید تقویت کنم و نباید ساده از کنار آن بگذرم. دوباره قلم به دست گرفتم و نوشتم، اما اینبار با اراده و عزمی راسختر. میدانستم که چه میخواهم و هدفم را مشخص کرده بودم، بههمینخاطر قدمهایم را محکمتر برمیداشتم
.

اتفاقات خوب
همانطور که گفتم تمام اتفاقهای بد با هم شروع شد و تمام اتفاقهای خوب هم پشت سر هم برایم رقم خورد. ۱۲ سالم بودکه در مسابقۀ کشوری «انگشت جادویی» شیراز در ردۀ سنی ۱۲ تا ۱۸ سال رتبۀ اول را در حوزۀ داستاننویسی کسب کردم. در ۱۳ سالگی رتبۀ اول داستاننویسی فرهنگیهنری «نامهای به حضرت زینب (س)» در ناحیۀ ۴ آموزش و پرورش را هم به دست آوردم. اشاره کردم که به علم نجوم خیلی علاقه داشتم، مدرسهمان همایشی برگزار کرد در زمینۀ نجوم که خانمی از انجمن نجوم آمده بود و درخصوص ستارهها و کهکشانها صحبت میکرد و پرسشهایی نیز مطرح میکرد که من و دوستم بین تمام ۱۲۰ دانشآموز حاضر در آن سالن به آن جواب میدادیم.
پایان جلسه از خانم محکی شمارهتماسش را گرفتم که بیشتر با او در ارتباط باشم. او گفت قرار است در منطقۀ تبادکان سمیناری در زمینۀ علم نجوم برگزار شود که اگر تمایل داشته باشم، میتوانم در آن شرکت کنم. از این پیشنهاد بسیار خوشحال شدم و قرار گذاشتیم بهاتفاق دوستم در آن مسابقه با ارائۀ پاورپوینت شرکت کنیم. یکی از دستاوردهای این سمینار، آشنایی با استادان علم نجوم و انجمن نجوم استان و همکاری با آنها بود. ناگفته نماند که در مسابقات نجوم خوارزمی که منطقۀ تبادکان برگزار کرد، رتبۀ برتر را به دست آوردم.
در مسابقات آسیایی نفر اول شدم
یکی از اتفاقات خوبی که برایم رقم خورد، برندهشدن در جشنوارۀ آسیایی جامعۀ ایمن بود. مادرم اطلاع داد جشنوارۀ شهر ایمن از سوی شهرداری درحال برگزاری است. رفتم توی اتاقم و یک داستان با ژانر کمدی نوشتم و آن را به مادرم دادم تا بخواند. او نگاهی به داستانم انداخت و تعجب کرد که در این مدت زمان کم یک داستان نوشتهام، ناباورانه گفت: «خوب است، اما داستانی که دو ساعته نوشته شود، نمیتواند برندۀ جایزهای شود، به هر حال داستانت را بفرست، ببینم چی میشود.».
نمیدانستم که باید داستان در زمینۀ کمدی نوشته شود و بهطور اتفاقی ژانر داستانم را کمدی انتخاب کرده بودم، اما بعد که موارد ذکرشده را در اطلاعیه دیدم، متوجه شدم یکی از بخشهای آن کمدی بوده. هنگامی که نتایج اعلام شد در کمال ناباوری خودم و اطرافیانم، دیدم داستانم که عنوانش «آسانسور» است، جزو برترینها انتخاب شده است.
در کنار این دستاورد بزرگ، رتبۀ دوم انشانویسی در زمینۀ نماز و در مسابقات فرهنگیهنری انشای «شهدای دانشآموز»، «نامهای به امام رضا (ع)»، «حرفهایت را به امام حسین (ع) بگو» و داستان کوتاه «هنگامی که زهرا کوچولو گم میشود» رتبۀ اول را کسب کردم.
اولین مخاطب دیناست
بیش از ۱۰ کتاب در زمینۀ کودک و بیشتر نوجوان نوشتهام که ژانرشان کمدیتخیلی است. بعد از تمامشدنشان برای دینا میخوانمشان با اینکه کودک است و دید وسیعی ندارد، اما باهوش است و از روی واکنشی که نشان میدهد، به این تشخیص میرسم که واکنش سایر کودکان همسن او چه میتواند باشد. بعد داستانهایم را به مادرم میدهم تا بخواند و در ویرایش آن کمکم کند.
همه تصور میکنند مادرم در نوشتن کمک میکند، اما ژانر نویسندگی او بیشتر گزارشی و مستندنویسی است. هرچند او اولین استادم در زمینۀ نویسندگی است و تشویقهایش دلگرمم میکند و حتی بسیاری از مسابقات را او ابتدا اطلاعیهاش را میبیند و به من خبر میدهد، اما در نوشتنم دخالتی ندارد و خودم مینویسم.
اگر ننویسم خواب میبینم
تا حالا کلاس نویسندگی نرفتهام و آنچه آنها در کلاس میگویند را بدون اینکه بدانم، رعایت میکنم. اگر مدتی دست به قلم نشوم و داستانی ننویسم، خوابهای تخیلی زیادی میبینم. آنقدر این خوابها برایم واقعی است که گویا جسم و روحم در آن صحنهها بوده، هنگامی که بیدار میشوم، قلم به دست میگیرم و شروع به نوشتن میکنم.
از قبل تعیین نمیکنم که داستانم برای چه سنی یا در چه ژانری باشد، بهعبارتی این حس درونم است که داستان را هدایت میکند. ۱۰ کتاب دارم که به نظر کارشناسان همۀ آنها قابلیت چاپ دارد، اما هزینههای چاپ بسیار بالاست و ناشران حمایت نمیکنند
.
نجوم را دوست دارم
نجوم و علم فیزیک را دوست دارم و این یک ادعا نیست. اطرافیانم تصور میکنند که میخواهم جا پای آنها بگذارم و بهقولی ادای بزرگترها را دربیاورم، اما مسائل پیچیدۀ فیزیک را بسیار راحت متوجه میشوم. همین علاقه سبب شده تا در علم نجوم هم پیشرفت کنم. باتوجه به اینکه زبان انگلیسیام بسیار خوب است، مقالههای روز در زمینۀ نجوم را از سایتهای معتبر انگلیسی ترجمه میکنم و در کانالی که مخصوص انجمن نجوم خراسان است، در اختیار سایر علاقهمندان میگذارم.
گاهی اعضای کانال استاد خطابم میکنند بهواسطۀ اطلاعاتی که دارم و هنگامی که متوجه میشوند یک دختر ۱۵ ساله هستم از اطلاعاتی که دارم، تعجب میکنند. نقشۀ آسمان را بهطورکامل در ذهن دارم، بهطوریکه اگر زیر آسمانی صاف باشم، مکان تمام صور فلکی را میتوانم نشان دهم و بیشتر وقتم را به مطالعه در زمینۀ نجوم ایران باستان، روم و مصر میگذرانم.
بهترین خبر
چندی قبل به پژوهشسرای رویال رفته بودم. آنجا تستهایی دادند تا جواب بدهم. به آنها گفتم پاسخی که مدنظرم است در این گزینهها وجود ندارد، آنها هم گفتند هر طور که تمایل داری پاسخ پرسشها را بده. بعد از اتمام تستها اعلام شد ضریب هوشیام ۱۵۰ است؛ و این بعد از آن دورۀ بیماری و افول برایم بهترین خبر بود.
یکی از دغدغههایی که این روزها ذهنم را بسیار به خود مشغول کرده، تعیینرشته برای ادامه تحصیلم است. خانوادهام دوست دارند تجربی بخوانم و در آینده پزشک شوم، اما علاقۀ قلبیام نجوم و فیزیک است. دوست دارم در آینده زمینۀ کارم در ناسا فراهم شود تا علم را از آنها بیاموزم و به کشورم برگردم و سازمانی مانند ناسا در ایران تأسیس کنم تا آنها برای کار در سازمان ما به ایران بیایند.
نمیدانم تا چه حد این آرزویم محقق میشود، اما با خودم میگویم به فرض که این اتفاق نیفتد، میتوانم از تجربیاتم در علم نجوم برای داستاننویسی استفاده کنم و آنها را ترجمه کنم برای کودکان سرزمینهای دیگر. دوستم هم هدیهای به من داده که در زمینۀ نجوم است، آن را هم بسیار دوست دارم..