نوجوان محله چهارچشمه روایتگر اسطورههاست
اصالتا تربتجامی است. داستان حوض خونی این شهرستان را از زبان پدربزرگش شنیده بود. اطلاعاتش را که تکمیل کرد، لباس محلی تربتجام را پوشید و همراه خانواده راهی آنجا شد. اینقدر متروکه و خلوت بود که ترس بر او غلبه کرد. صداهای عجیبی از داخل آبانبار میآمد. در سرما و برف، درحالیکه دستانش یخ زده بود، میخواست زودتر داستانش را در قالب ویدیو تعریف کند، اما نمیشد. بهدلیل استرس زیاد هی تپق میزد. خلاصه پس از چندبار تلاش، به هر سختیای بود، ویدیو را گرفت و برای مربیاش فرستاد.
محمدپوریا خوشدین، با این قصهگویی رتبه برتر استان و مقام برگزیده در بیستوششمین جشنواره بینالمللی قصهگویی در بخش غیرحضوری، در سال ۱۴۰۳ را بهدست آورد. او قصهگوییهای دیگری هم دارد که با آنها مقامهای دیگری کسب کرده است.
رفتن به سکوی بینالمللی با قصههای پدربزرگ
تنگه هرمز و شهیدتنگسیری، آرامگاه نادر، کلات نادری، استاد غلامعلی پورعطایی، آرامگاه فردوسی، آرامگاه قاسم انوار و ابودردا، ازجمله موضوعاتی است که ذهن محمدپوریا خوشدین، دانشآموز کلاس هشتم محله چهارچشمه، را به خودش مشغول کرده است و دوست دارد درباره آنها قصه بنویسد تا بیشتر به دیگران شناسانده شوند.
مکانها و شخصیتهای تاریخی، همیشه توجه پوریا را به خودشان جلب میکنند. اینقدر درباره آنها تحقیق میکند تا سرانجام بتواند داستانی دربارهشان بنویسد. گاهی هم به گفته خودش ژانرهای هیجانی را وارد قصه هایش میکند تا جذابتر شود.
او که حدود سهسال پیش وارد عرصه قصهگویی شده است، تعریف میکند: به تئاتر خیلی علاقه داشتم. هر اجرایی را میدیدم که برایم جذاب بود، لباسهایی مشابه میپوشیدم و دوباره آن را برای خودم اجرا میکردم. در اثر این علاقه، مادرم من را در کلاسهای تئاتر کانون پرورش فکری محله چهارچشمه ثبتنام کرد. مربیام در آنجا من را به سمت اجراهای قصهگویی سوق داد و اولین اجرایم که مهرماه سال ۱۴۰۳ بود، در جشنواره استانی «من کشورم را دوست دارم» برگزیده شد.
این مقام انگیزه او را بیشتر کرد و تصمیم گرفت برای بیستوششمین جشنواره بینالمللی قصهگویی آماده شود. او داستان حوض خونی تربتجام را از پدربزرگش شنیده بود. همین را موضوع داستانش کرد و شروع کرد به جمعآوری اطلاعات بیشتر درباره این آبانبار.

تپقزدن از ترس صدای باد
به گفته خودش، چند ماه وقت گذاشت و اطلاعات جمع کرد. بعد هم به اتفاق خانواده راهی حوض خونی شد تا در آنجا ضمن گرفتن ویدیو و نشاندادن آبانبار، قصهاش را تعریف کند.
او تعریف میکند: این مکان تاریخی اینقدر از یادها رفته که به یک مکان متروکه تبدیل شده است. هیچکس آنجا نبود؛ بهطوریکه احساس ناامنی میکردیم. هوا خیلی سوز داشت. روی زمین برف نشسته بود و دستانم داشت از سرما بیحس میشد. صداهای عجیب و وحشتناکی از داخل آبانبار میآمد. بعدا فهمیدم در اثر چرخیدن باد در آنجا این صداها تولید میشود، اما آن موقع ترسیده بودم. هر بار داستان را تعریف میکردم، تپق میزدم و فیلم خراب میشد. بالاخره بعد از چندبار، موفق شدم قصه را تمام و ویدیو را کامل کنم.
به گفته خودش، وقتی با این ویدیو در جشنواره استانی و کشوری سال ۱۴۰۳ مقام میآورد، خستگی از تنش درمیرود و خوشحال میشود که زحماتش به ثمر نشسته است. او برای این قصه یک ایده دیگر هم داشته است. پیش از اینکه راهی تربت شود، متن قصه را برای یک نفر از بومیهای آنجا میفرستد و او آن متن را با لهجه بومی تعریف میکند و پوریا کلی تمرین میکند تا با این لهجه داستانش را در فیلم تعریف کند.
قصهای از گنج جان
در مسیر رفتوآمد از مشهدبه تربتجام، دو تابلو توجهش را جلب میکند؛ آرامگاه شیخاحمد جامی و زادگاه استاد غلامعلی پورعطایی. پوریا شروع میکند به توضیحدادن برای ما درباره این دو شخصیت. از غلبه شیخاحمد بر نفس امارهاش میگوید و نقشی که استاد پورعطایی در موسیقی سنتی داشته است.
او سال ۱۴۰۴ با قصهای که از شیخاحمد جامی نوشته، مقام برگزیده استانی کسب کرده و در کشور شایسته تقدیر شده است. پوریا تعریف میکند: اسم قصهام را «گنج جان» گذاشته بودم. داوران و دیگران خیلی از این عنوان خوششان آمده بود. آخر داستان به این اشاره کردم که اگر الان در افسانهها میگویند در مقبره شیخاحمد جامی گنجی نهان است، این گنج همان خود شخصیت شیخ جامی است.
صداهای عجیب و وحشتناکی از داخل آبانبار میآمد. بعدا فهمیدم در اثر چرخیدن باد در آنجا این صداها تولید میشود
محمدپوریا شروع میکند به صحبتکردن درباره قبرستان تاریخی تربتجام، مکانهای گردشگری و آبشارهای آن، مقبره ابودردا، آرامگاه قاسم انوار، استاد غلامعلی پورعطایی و.... میگوید دوست دارد درباره هرکدام از آنها قصه بنویسد تا آنها را بیشتر به دیگران معرفی کند.
او برای آماده کردن ویدیو استاد پورعطایی که از نوازندگان بنام در موسیقی تربتجام است، میخواهد دوتار را یاد بگیرد و ضمن نواختن یکی از موسیقیهای این استاد، داستان زندگی او را تعریف کند.
قصهای برای اسطوره تنگه هرمز
شهیدتنگسیری ازجمله کسانی است که این روزها ذهن پوریا را به خودش مشغول کرده است و دوست دارد درباره آن قصه بگوید. او میگوید: تا پیش از جنگ و شهادت شهیدتنگسیری شناخت چندانی دربارهاش نداشتم، اما بعد که خبر شهادتش را از تلویزیون شنیدم، رفتم در فضای مجازی بعضی صحبتهایش را گوش کردم و فهمیدم چقدر برای حفظ تنگه هرمز زحمت کشیده است.
به گفته خودش، خیلی برای شهادت این فرد مهم ناراحت شده است و برای همین میخواهد داستانی درباره او و دیگراسطورههای مقاومت در تنگه هرمز بگوید.
پوریا عضو باشگاه «سیمرغ خراسان» و «فراتئاتر» است و از این طریق دارد در داستانسرایی و تئاتر تجربه کسب میکند و آموزش میبیند. او کنار اینها به خوشنویسی و تصویرگری هم علاقه زیادی دارد. پوریا بهعنوان عضو مبتدی وارد انجمن خوشنویسان مشهد شده است. همچنین مدتی است که هنرهای بومی خراسان را تصویرگری میکند. او درباره موسیقی مقامی تصویرگری کرده است و به گفته خودش در آثارش از شفیعیکدکنی الهام میگیرد.

راوی نوجوان موزه آستان قدس
او بهدلیل علاقهای که به هنرهای اصیل تربتجام دارد، لقب «جامی» را برای خودش انتخاب کرده است و در پایین آثارش امضا و لقبش «جامی» را میگذارد.
این قصهگو تعریف میکند: گاهی به موزه آستان قدس میروم تا از آثار استاد فرشچیان و کمالالملک نیز برای تصویرسازی ایده بگیرم. سال گذشته در همین رفتوآمدها متوجه شدم برای موزه دیجیتال، راوی نوجوان میخواهند. من هم اعلام آمادگی کردم و از آن زمان تاکنون راوی موزه دیجیتال آستان قدس هستم.
پوریا هرچه بیشتر در این فضاها ورود پیدا میکند، دغدغه بیشتری برای معرفی هویت، اصالت و ریشههای تاریخی و تمدنی پیدا میکند. او دارد با آثار تاریخی آشنا میشود و میخواهد از طریق قصهگویی یا تصویرگری، این اصالت و هویت تاریخی کشورش را به دیگرنوجوانان و افراد بشناساند.
* این گزارش چهارشنبه ۲۹ مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۸۱ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.