کد خبر: ۱۵۳۰۹
۰۹ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۰
خاطرات

ماجراهای حمام عمومی حسن‌گاوی در خاطرات حوا حسن‌زاده

حواخانم تعریف می‌کند: یک‌بار بعد از استحمام بغچه را باز کردم، دیدم چادرم نیست. یک نفر چادر من را به‌اشتباه برده بود. با چشم گریان به جامه‌دار گفتم اگر بدون چادر بروم خانه، شوهرم من را می‌کشد! او هم چادرش را داد و گفت دفعه‌ بعد برایم بیاور.

حوا حسن‌زاده از وقتی ازدواج کرد و از روستا به مشهد آمد، همسایه امام‌رضا (ع) شد. مدتی در رضائیه بود و بعد هم ساکن پایین‌خیابان شد. هرچه خاطره از زندگی مشترک با شوهر مرحوم و بزرگ‌کردن چهار فرزندش دارد، در همین کوچه‌های خیابان وحدت رقم خورده است.

ماجرا‌های حواخانم، هربار که دست بچه‌ها را می‌گرفت و با یک بغچه لباس راهی حمام حسن‌گاوی می‌شد، هنوز زبانزد خانم‌های قدیمی محله است.

 

سرحمومی جامه‌دار هم بود

خوش‌صحبت است و یکی از کار‌های روزمره همسایه‌ها این است که چای دم کنند و از او بخواهند بیاید در جمعشان و از خاطرات قدیم بگوید. وقتی شروع می‌کند به تعریف‌کردن یک خاطره، ماجرا‌های مرتبط هم یادش می‌آید و شاخه‌به‌شاخه می‌پرد.

وقتی حواخانم می‌رسد به خاطرات حمام حسن‌گاوی، دختر‌های جوان دورش جمع می‌شوند و از تغییر فرهنگ نیم‌قرن پیش تا الان، انگشت‌به‌دهان می‌مانند.

بحث می‌رود سمت حمام‌رفتن؛ زمانی که با یک پنج‌قرانی راهی حمام حسن‌گاوی می‌شدند: چادر رنگی‌ام را سرم می‌کردم و با یک بغچه لباس تمیز راه می‌افتادم به سمت حمام. آن زمان کسی چادر مشکی سرنمی‌کرد. حمام کنار نانوایی عراقی بود. پله زیاد داشت و حسابی می‌رفت پایین. صبح مرد‌ها بودند و عصر زن‌ها. حوض‌های کوچک داشت و سر هر حوض چند نفر می‌نشستند و خودشان را می‌شستند. هیچ‌کدام از این امکانات در حمام روستا نبود. حمام روستا‌ها خزینه‌ای بود، ولی اینجا دوش داشت.

یک تکه فرش کوچک هم بافته بودم که وقتی از حوضچه آب سرد رد می‌شدیم، می‌رفتیم و روی آن می‌نشستیم

او هنوز آلبوم‌های قدیمی را نگه داشته است و هنگام تعریف‌کردن خاطره‌ها عکس‌ها را هم زیرورو می‌کند: سرحمومی، یک جامه‌دار بود که بغچه‌های لباس را تحویل می‌گرفت و وقتی هم که از حمام می‌آمدیم بیرون، بغچه را برایمان پهن می‌کرد. من یک تکه فرش کوچک هم بافته بودم که وقتی از حوضچه آب سرد رد می‌شدیم، می‌رفتیم و روی آن می‌نشستیم.

 

حوض را با شیر آب کوچه پر می‌کردیم

تا حواخانم از ریزودرشت امکانات حمام بگوید، یک چای دیگر هم نوش جان می‌کند و می‌رود سراغ خاطرات خنده‌دارش که لابه‌لای آنها درس همسرداری هم به جوان‌تر‌ها می‌دهد: یک روز که بعد از استحمام بغچه را باز کردم، دیدم چادرم نیست. هرچه پرس‌وجو کردم، فایده‌ای نداشت. یک نفر چادر من را به‌اشتباه برده بود. با چشم گریان به جامه‌دار گفتم اگر بدون چادر بروم خانه، شوهرم من را می‌کشد! او هم چادر خودش را به من داد و گفت با این چادر برو خانه و دفعه بعد که آمدی، آن را برایم بیاور.

وقتی به خانه می‌رسد، همسرش دلیل دیرآمدنش را می‌پرسد و هنگامی که ماجرای گم‌شدن چادر را می‌شنود، حسابی غیرتی می‌شود، اما از خوش‌فکری حواخانم احساس رضایت می‌کند و آرام می‌شود: پس از آن جریان، شوهرم گفت من مرد نیستم اگر در خانه حمام درست نکنم. آن موقع هنوز در خانه‌ها لوله‌کشی آب نبود. سر کوچه یک شیر آب وجود داشت که خیلی پایین‌تر از سطح خیابان بود تا یخ نزند. با کمک همان، فضایی برای شست‌وشو آماده کردیم. بعد‌ها آب که به خانه‌ها آمد، گوشه حیاط، کنار حوض، یک اتاقک درست کرد و همین شد که حمام‌دار شدیم.

 

* این گزارش شنبه ۷ شهریورماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۴۵ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام