نام نیره شیرفروشان در دفتر شفایافتگان حرم ثبت شده است
از کودکی به یاد دارم هیاهوی مردم را جلوی پنجره فولاد و غوغای شوق آنها را که «شفا گرفت»؛ فریاد میزدند یا در گوش هم زمزمه میکردند و هر کدام تلاش میکرد زودتر خودش را به شفایافته برساند. به یاد دارم گاهی شفایافته را در جایگاهی بلند، تماشاگه خلق میکردند و اشک شوق مردم بود که سرازیر میشد.
باری، به یاد دارم از کودکی که در مجلسی از مجالس عزا، خانمی نوزاد در بغل گرفته بود و جماعت، انگار مریدان او باشند، دورش حلقه زده بودند و از او طلب شفا و شفاعت میکردند. از میان این خاطرهها و خاطرات بسیار دیگر، جهان کودکی را تا روزگار جوانی طی میکنم. به سال۱۳۹۱ میرسم؛ اکنون دیگر نه خبری است از غوغای تماشاییان و نه آن بروبیاها و نذر و نیازها، و اگر هم هست، آنچنان پر تب و تاب نیست.
چند سالی هست که دیگر صدای «شفا گرفت» از روبهروی پنجره فولاد شنیده نمیشود و این نه بهخاطر تعطیلی دستگاه شفا حضرت رضا (ع) که از جانب کسانی است که رای و سیاستشان بر تبلیغنکردن فرهنگ شفا قرار گرفته است، گو اینکه آسیبهایی را در این صداها دریافتهاند یا اینکه مصلحتی دیگر، آنها را به این امر واداشته است.
شفایافتگان، اما آدمهایی هستند از خود ما و در کنار ما. شاید در محله خود شما هم کسانی باشند که قسمت از چنین موهبتی بردهاند یا دستکم خود چنین ادعا میکنند. شاید تحقیق در درستی و نادرستی این حرفها و ادعاها مهم باشد، اما مهمتر این است که در عصر ابررایانهها، هنوز هم هستند کسانی که به معجزه ایمان دارند و بیش از هر چیز برای عشق احترام قائلند، عشق به معنویت و انسانهای معنوی.
در روزگاری که ایمان، لابهلای برجها و ماشینها گم شده است و نفسهای عشق به شماره افتاده، همصحبت «نیرهسادات شیرفروشان» شدهایم؛ خانم ۵۲سالهای که با نام او در «دفتر شفایافتگان حرم مطهر رضوی» آشنا شدهایم و به قول خودش پس از ۳۰سال پژمردگی، خستگی و دلشکستگی، سهسال پیش در ۸/۸/۸۸ همان روز زیبای میلاد حضرت رضا (ع)، چشمش به جمال حضرت روشن شده تا از دستان مهربان او شفا بگیرد.
در آن سال، پس از بازگشت وی به تبریز است که پزشکان، سلامت یافتن او از روش درمان معنوی را تایید میکنند. شیرفروشان که سالها از بیماری حاد اعصاب و روان به خاطر جانبازی در بمباران تبریز رنج برده است، به گواهی اسناد پزشکی، اکنون سه سال است که درمان شده و دیگر به پزشک مراجعه نمیکند.
رفتن به سراغ او برایم با دغدغهای عاطفی همراه بود، با این حال، صمیمیت و گرمای سخنش من را به آرامش دعوت میکرد. باوجود آذریزبان بودن، فارسی را بهخوبی صحبت میکرد، اما فقط وقتی به کلمه «عشق» میرسید، انگار دلهره به دلش افتاده باشد، میگفت «عشگ»؛ هر دو از این گفتوگو خشنود بودیم، اما حرفهایی هم بود که خواست در این گزارش نیاید؛ چنین شد.
عشق وراثتی
نیرهسادات شیرفروشان. متولد ۱۳۳۹تبریز. سال تولدش را که میگوید، این حرف را دنباله آن میکند: «الان احساس جوانی میکنم.»؛ از خانواده پدری، عشق سرشار آنها به امام رضا (ع) را در یاد دارد؛ «پدربزرگم آنقدر عاشق امام بود که روز تولد ایشان فوت کرد؛ از کودکی عاشق امام رضا (ع) بودم. فکر کنم این عشق وراثتی باشد»؛ در مورد پدر و مادرش میگوید «خدمت به آنان را از توفیقات الهی میدانم؛ فکر میکنم شفای من هم از دعاهای آنها باشد»؛ خودش هم همین دعاها را بدرقه راه زندگی فرزندانش کرده است؛ «بچههای خوب و مومنی تربیت کردم که سرشان برود، نمازشان نمیرود.»
این بچهها، یک دختر و یک پسر هستند که حاصل ازدواج آنها با همسرانشان، دو نوه برای خانم شیرفروشان بوده است، «یزدان» و «رضا» که خودش میگوید: «رضا را از امام رضا (ع) گرفتم.» همدوش همه سالهای جوانی و میانسالی نیرهسادات شیرفروشان هم همسر اوست که خانم به ایشان میگوید «آقا»؛ «آقام خیلی مذهبی و مهربان است؛ همیشه میگفتند ما را به عنوان جانباز دعا کن.»
ساعت صفر
جانباز؟ مگر شما هم به جنگ رفته بودید؟ میخندد که «نه، جنگ به تبریز آمده بود. پسرم تازه به دنیا آمده بود که این اتفاق برایم افتاد. ساعت۱۲ شب بود که اخبار، حمله را اعلام کرد. در حیاط بودم، حیاط خانه مادریام که خیلی هم بزرگ بود. بقیه در خانه بودند و من در حیاط بودم. محلی ساخته بودیم که بتنی بود و آنها آنجا پناه گرفته بودند. بمب به خانه همسایه اصابت کرد و ترکشش به سرم گرفت. فقط نوری رنگی دیدم و دیگر هیچچیز نفهمیدم.»
چشم که باز میکند، خودش را در بیمارستان میبیند؛ «در بیمارستانی در تهران بستری شدم. بچههایم را گذاشتم مادرم نگهداری کند.»؛ از آن روز است که قصه دارو و درمان او شروع میشود؛ از این دکتر به آن دکتر، از این بیمارستان به آن بیمارستان، درد، اما تمامی ندارد که ندارد، تا اینکه میآید مشهد و ...
آن بچهها، حالا بزرگ شدهاند و تحصیلکرده. خود نیرهخانم هم، اما از قافله جا نمانده است: «بعد از شفا درس خواندم. فوق دیپلم گرفتم و بعد هم در کنکور کارشناسی، روانشناسی روزانه قبول شدم؛ به خاطر امام رضا (ع) میخواهم دکترا بگیرم و با مدرک بالا خدمتشان را بکنم»؛ شیرفروشان معلمی هم میکند و به دانشآموزانش دینی و قرآن و پرورشی درس میدهد؛ «عهدم با امام رضا (ع) خدمت به مردم است. هر جایی که بدانم کسی عشق امام (ع) را دارد، تبلیغ ایشان را میکنم بهویژه در کلاس و مدرسه. آخر سال تحصیلی، دیگر همه دانشآموزانم عاشق امام رضا (ع) شدهاند.»
توسّل
«برای خادمی امام آمده بودم. تا رسیدم، گفتند باید مجاور باشی. ترکش سرم هم خیلی اذیت میکرد. سهبار عمل کرده بودم مدام بیخوابی و اضطراب داشتم. آشفتگی همیشه با من بود. رفتم حرم و تا صبح گریه کردم. دلم شکسته بود. خسته شده بودم.
این همه دارو؛ نشستم به گریه و زاری. متوسل شدم. از اینکه نمیتوانستم مثل دیگران زندگی کنم، اذیت میشدم. از اینکه به عنوان جانباز زیر پرچم حضرت اباالفضل (ع) بودم، خیلی خوشحال بودم، اما از بیماری خسته شده بودم. رفتم گوشه ضریح، پایین پای حضرت نشستم. هنوز هم از آنجا میروم زیارت. سردرد شدیدی داشتم و چشمهایم از فرط گریه باز نمیشد. با خودم گفتم اگر من اینجا بیفتم، اصلا کسی نیست به دادم برسد. همانجا خوابم برد...»
قبلهام: یک گل سرخ
فردا به تبریز برمیگردد. میگوید «تا رسیدم تبریز، مدام دلم پرپر میزد برای مشهد.» هر دو ماه یکبار میآید مشهد و طوری درباره امام رضا (ع) حرف میزند، انگار با حضرت نسبتی و صمیمیتی دارد. از او میپرسم فکر میکنی چرا امام رضا (ع) شما را انتخاب کرد؟ احساساتی میشود که «خیلی به این فکر کردم؛ فکر کنم عشقی که من و آقا به هم داریم، متقابله. دوبهدو هست.
اگر بلیت سایر اماکن زیارتی باشد و بگویند همهشان رایگان است و برای مشهد باید پول بدهید، ما مشهد را انتخاب میکنیم
بارها به ایشان گفتم آقاجان! فکر نمیکنم خواهرتان هم اندازه من شما را دوست داشته باشد.» و ادامه میدهد: «این توی زندگی ماست. حاجآقای ما هم همینطور است. الان اگر بلیت سایر اماکن زیارتی باشد و بگویند همهشان رایگان است و برای مشهد باید پول بدهید، ما مشهد را انتخاب میکنیم.»
جمال جانان
از احترامی که دیگران برایش قائلند، میگوید و اینکه خودش هم مثل بقیه فکر میکند همیشه چند قدمی به آقا نزدیکتر است. میگوید اولینباری که آقا را دیده «آنموقع توی هاله نور بودند ولی بعد خیلی آمدند به خوابم و چهرهشان را هم دیدم. خواب میبینم.
خودشان را میبینم. معجزههایشان در زندگیام هست. هر اتفاقی میخواست بیفتد، به صورت رویا به من الهام میدادند و من میفهمیدم.» میپرسم: «شما که آقا را دیدهاید، از شکل و شمایل حضرت برایمان بگویید» پاسخ میدهد: «قدبلند هستند. همیشه لباس سفید میپوشند. یک بار شال هم داشتند. چشم و ابروی درشت و مشکی. موها تا شانه. نورانی. ماه.»
از ظنّ خود
از رابطهاش با مذهب که سوال میکنم، جواب میشنوم: «الحمدا... مذهبی بودیم و بعد این اتفاق مذهبیتر هم شدیم ولی، چون در اجتماع رفتوآمد میکنم، هیچوقت عقیدهام را به دیگران تحمیل نمیکنم. خیلی ملاحظه میکنم، حلال و حرام و محرم و نامحرم را رعایت میکنم ولی عقیدهام را به کسی تحمیل نمیکنم. کسی را هم معذب نمیکنم.» میپرسم: «فکر میکنی تعصب مذهبی، تقرب میآورد؟» میگوید: «نه. افراط در هر کاری ناپسند است؛ انبیا هم همین را گفتهاند. افراط، آدمها را به گمراهی میبرد.»
از تردیدها میپرسم، از اینکه تا حالا کسی به قضیه شفاگرفتنش شک کرده. اشاره میکند که «از این همه آدم، تعداد خیلی کمی هم شک کردهاند. با اینکه در دل ناراحت بودم، با آنها حرف زدم و آنها هم بعدا به باور رسیدند؛ ما باید دیگران را به راه بیاوریم. از نظر تبلیغی، هر کسی، یک رگ خواب دارد» و ادامه میدهد: «دیگران میگویند که نورانی هستم و جاذبهای دارم. این لطف امام رضا (ع) است.»
حتما به کسانی هم برخوردهای که اعتقادی به این چیزها ندارند؟ با اینها چهطور حرف میزنی؟ «این قدر میگویم که فکم درد میگیرد! ولی جایی که بدانم حرفم به کرسی مینشیند. من نمیخواهم آقا (ع) را اذیت کنم. بعضیها هم هستند که چادر و بازوهایم را میبوسند. میگویند مریض داریم و میخواهند واسطه شوم.»
عاشق واقعی
از امام رضا (ع) میگوید: «آقا رئوف و مهربانند. همه امامان عزیز و بزرگوارند، اما آقا امام رضا (ع) چیز دیگری است. فخر همه ماست که آقا در کشور ما هستند. آقاست که به ما عزت و احترام و شخصیت داده است.»
شیرفروشان، از اعتقادش به شفا حرف میزند و اینکه قبل از شفا گرفتن هم «همیشه میرفتم جلوی پنجره فولاد، شاید یک شفایافته ببینم. الان خودم هم باورم نمیشود. بعضی وقتها انسان خودش هم باور ندارد به کجا رسیده است.»
میخواهم به ما بگوید چهطور میشود به چنین جایگاه و ارتباطی با حضرت رضا (ع) رسید. «فقط میتوانم بگویم باید عاشق باشد. عاشق واقعی. باید آقا را از ته دل بخواهد. من سه سال است بعد هر نماز، دو رکعت هم برای ایشان میخوانم؛ هرچند میدانم ایشان از این چیزها بینیازند. اینطوری به اوضاع روحی خودم سر و سامان میدهم. کسانی که عشقم را میبینند حسرت میخورند. من نه فیلم بازی میکنم و نه دنبال چیز خاصی میگردم، فقط عاشق امام (ع) هستم.»
شوق وصال
بانوی ساداتی که در بیستسالگی، جوانیاش را به جنگ بخشید و در ۴۹سالگی، آن را از زندگی پسگرفت، و حالا میگوید که «کار و زندگی و دانشگاهم در تبریز است. غیر از این اگر بیایم مشهد و مجاور بشوم، شاید از حال و هوا بیفتم. انگار باید همیشه در شوق وصال بسوزم و بسازم.»
اینها حرفهای نیرهسادات شیرفروشان است که دو ماه یکبار برای زیارت به مشهد میآید و دفعه بعد، صدمین سفری است که به زیارت آقا امام رضا (ع) میآید؛ خانمی که وقتی دکترش از درمان معنوی او باخبر شده، گریهاش گرفته که «کاش میشد همه بیماران اینطور بهبود پیدا کنند» و حالا خودش شده نمونه موردی برای مطالعه همدانشکدهایهای روانشناسش؛ «نمونه مناسبی هم برای اینها هستم.
چون روبه بهبودی رفتهام، دوست دارند روی من مطالعه کنند و یاد بگیرند»؛ نیرهسادات که حالا همه دیوارهای خانهاش را پر عکس و شمایل امام رضا (ع) و حرمش کرده است، به من میگوید: «در قطعهای از بهشت هستی» و کلمه بهشت را طوری ادا میکند که یعنی دلش همیشه با اینجاست، با مشهد. جدا شدن از او برایم دشوار است، همانطور که جدا شدن او از مشهد؛ دشوارتر وقتی که از لحظه شفاگرفتنش میگوید...
«رفتم گوشه ضریح، پایین پای آقا نشستم. سردرد شدیدی داشتم و چشمهایم از فرط گریه باز نمیشد. با خودم گفتم اگر من اینجا بیفتم، اصلا کسی نیست به دادم برسد. همانجا خوابم برد. دیدم در مهمانسرای آقا هستم. خانمها دارند کار میکنند و به من اجازه خدمت نمیدهند.
خیلی حسرت خوردم و حسودی کردم. حسرت زیبایی بود و حس خوبی داشت. آقا (ع) روبهرویم ایستادند و گفتند که چرا شما خدمت نمیکنی؟ گفتم، آقا! من اجازه ندارم. گفتند: نه. سهبار به سینهشان زدند. گفتند که شما برای من خدمت میکنی. گفتم: آقا! من سرم درد میکند و نمیتوانم برای شما خدمت کنم، بیمارم. دستشان را کشیدند به سرم، همینطور تا انتهای دست راستم. چشمهایم را باز کردم. دیدم صدای اذان میآید و همه به نماز ایستادهاند. سرم سبک شده بود. خوشحال بودم، اما هنوز نمیدانستم چه اتفاقی برایم افتاده است. به تبریز که برگشتم، دکترها گفتند... شفا گرفت.»
*این گزارش پنجشنبه، ۲۱ دی ۹۱ در شماره ۳۸ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.