ورزشکار قاری مشهدی در حسرت سومین دیدار با رهبری ماند
اولینبار که چشمش به رهبر افتاد، سال۷۵ بود، در جشنواره بزرگ مسابقات ورزشی معلولان کشور در سالن ۱۲ هزار نفری آزادی تهران. دومینبار با عنوان قاری در محفل قرآنی بیت رهبری شرکت کرده بود و اسفند امسال قرار بود برای بار سوم افتخار دیدار با رهبری را داشته باشد. اگر میدانست شهادت، رهبرمان را در آغوش میگیرد، همه برنامهها و کارهایش را تعطیل میکرد و خودش را به دیدار رهبر با قرّا میرساند تا حسرت سومین دیدار برای همیشه بر دلش نماند.
علیرضا همتآبادی، فعال فرهنگی ورزشی محله پایینخیابان، خاطره این دو دیدار را هرگز از یاد نخواهد برد.
محو وجودش شدم
اولین دیدار را خوب به یاد دارد، وقتی در سالن ورزشی ۱۲هزار نفری آزادی که این روزها زیر بمباران دشمن صهیونیستی قرار گرفته است، محو وجود مبارک رهبر شده و عرق سرد بر تنش نشسته بود؛ «ما برای مسابقات رفته بودیم و من در رشته والیبال نشسته بازی میکردم. موقع افتتاحیه متوجه شدیم که رهبر تشریف آوردند و سخنرانی کردند.
برای ما خیلی عجیب بود و اصلا توقع این مقدار توجه به ورزش معلولان را نداشتیم. وقتی سخنرانی شروع شد، اینقدر محو خودشان شده بودم که جملات را به خاطر ندارم. بدنم سرد شد، همهچیز از ذهنم پاک شده بود و غرق وجودشان شده بودم و اشک میریختم. آن لحظه حس کردم که از عشق به رهبر قلبم تکان خورد.»
حالا این حسرت بر دل من و همه کسانی که مشتاق دیدار ایشان بودند، مانده است
هرچه دارم از برکت قرآن است
همتآبادی این افتخار را داشته است که برای بار دوم در میان حافظان و قاریان قرآن خدمت رهبر برسد. او که هرچه را در زندگی دارد، از برکت قرآن میداند، ادامه میدهد: دفعه دوم اوایل دهه ۸۰ بود که در یک محفل قرآنی، آقا را زیارت کردم. ایشان به محافل قرآنی خیلی اهمیت میدادند. آن سال ما به همراه قاریان رفتیم بیت رهبری و من هم قرائت کردم.
او که حسرت سومین دیدار بر دلش مانده است، میگوید: امسال هم قرار بود در جمع قاریانی که خدمت آقا میرسند، حضور داشته باشم. دوم اسفند، تعدادی از دوستان رفتند و من هم دعوت شده بودم، اما بهدلیل مشغلههای زندگی نتوانستم به دیدار بروم.
با افسوس زیاد میگوید: بعد از آن دیدار، یکی از دوستان قاری که رفته بود از من پرسید چرا نیامدی؟ در پاسخش گفتم سال بعد اگر عمری باشد، شرکت میکنم. اما حالا این حسرت بر دل من و همه کسانی که مشتاق دیدار ایشان بودند، مانده است.
حسرتهای ناتمام
صحبت از حسرت که میشود، این پدر مهربان، یاد فرزندانش میافتد و میگوید: چند سال قبل، دختر بزرگم، ساراخانم، برای آقا نامه نوشته بود و ایشان هم برایش یک چفیه و یک جانماز فرستادند. بعد پسرم، مهدی، نامه نوشت و برای او هم چفیه و جانماز ارسال کردند. دختر کوچکم، مهدیهخانم، چند ماه قبل نامه فرستاد، اما با شهادت رهبر از چفیه و جانماز متبرک ایشان بینصیب ماند. مهدیه هم مانند من حسرت بر دلش ماند. روز شهادت رهبر، قاب عکس آقا را بغل گرفته بود و گریه میکرد.
* این گزارش پنجشنبه ۲۰ فروردین ۱۴۰۵ در شماره ۶۳۰ شهرآرامحله منطقه ثامن منتشر شده است.