نویسندگی در کنار گیاهان گلخانه
پیش خود تصور میکنید که نویسندهها چه انسانهای عجیبی هستند. کاش من هم میتوانستم... این «ای کاشها» را خیلی از ما تجربه کردهایم. اینکه کاش میشد من هم قلم در دست بگیرم و موفق به خلق اثری شوم. حالا نه اینکه داستانی مانند داستانهای نویسندههای بزرگ بنویسم، نه! به نوشتن یک رمان سطح متوسط هم راضیام.
حالا اینکه علاقهمندی شما به نوشتن از شهرت این حرفه ناشی میشود یا از وجه اجتماعی، آن را خودتان میدانید و بس. شاید اگر کمی با خود روراست باشید، هر دوی این دلایل برای شما جذاب باشد و البته فریبنده. حتی در کشور ما که سرانه مطالعه حال و روز خوبی ندارد؛ باز هم دنیای نوشتن و نویسندهها برایمان جذاب است.
تا اسم نویسنده به میان آید، تصور خیلیها به این جلب میشود که چه دنیای عجیبی! چه آدمهای عجیبی. آنها را بسیار دورتر از آن چیزی که خودمان هستیم، میپنداریم و تصور اینکه ممکن است خودمان هم روزی قلم در دست بگیریم و بنویسیم، برایمان محال است. البته این را باید پذیرفت هر کسی توان این را ندارد که پا جای پای خالقان آثار جهانی همچون جنگ و صلح یا اعترافات بگذارد، اما حرف سر این است که قدم گذاشتن در این وادی آن قدرها هم غیرممکن نیست. به همین بهانه از زبان نویسندهای منطقهمان چند سطری دررابطه با نویسندگی، برایتان ترسیم میکنیم. اما داستاننویس ما در محله سجاد کمی با نویسندگان دیگر فرق دارد؛ او گلفروشی را پیشه خود کرده و در کنار گلبرگهای رنگارنگ قلم میفرساید.
گلی که انرژی میدهد
دنبال نشانی گلفروشی هستم، از پل هوایی ابتدای سجاد که میگذرم، بوی گلهای معطر این گل فروشی به مشام میرسد و پیدا کردنش راحت میشود. احمد اخلاقی، نویسنده هممحلهای ما سالهاست ذهن نویسندگیاش با بوییدن گلهای رنگارنگ تقویت میشود.
احمدآقای گلفروش ما حدود ۲۸سال پیش وارد شغل گلفروشی شد؛ او در این زمینه میگوید: فکر میکردم با روحیهای که دارم شغل آسان، آرام و لطیفی را انتخاب کردهام، اما با گذشت زمان و وارد شدن به کار تولید گل و گیاه، متوجه شدم که این کار نهتنها آسان و آرام نیست، بلکه در کنار لطافت، استرس و دغدغههای خاصی نیز دارد؛ مشکلاتی از جمله پرورش و توجه به دما و آب و آنچه که یک گیاه نیاز دارد؛ تمامی این کارها باعث میشود که یک تولیدکننده و فروشنده گل از آنجا که با یک موجود زنده در ارتباط است، توجه زیادی به این مخلوقات زیبا داشته باشد.
در ادامه از او که در طنز نیز دستی دارد، در رابطه با سابقه و گذشتهاش میپرسم و میگوید: هزارسال دارم و بلافاصله اضافه میکند: هیچ مدرکی هم برای اثبات این ادعا ندارم! در روستایی به دنیا آمدم که شاید دیگر روی نقشه هم اثری از آن نباشد. در آنجا کسی گواهینامهای برای الاغسواری یا شترسواری لازم نداشت. شناسنامه هم نبود. کاغذ که اصلا نداشتیم. پای هیچکدام از این همه اختراعات و اکتشافات هم به آنجا نرسیده بود. زندگی ما در آن روستا، دقیقا مثل هزارسال پیش بود. تنها کشف مهمی که صورت گرفته بود، آتش بود. با آتش خودمان را گرم میکردیم و در آب جوی، آن هم تابستان حمام میکردیم.
با گذشت زمان، وقتی ماموران مالیات برای دادن شناسنامه به روستا آمده بودند، مادرم در رابطه با تاریخ تولد من و دیگر فرزندانش، اینطور گفته بود: این یکی را سه سال بعد از خشکسالی و دوسال بعد از زلزله فلان جا و یک سال بعد از سیل و... دنیا آوردم. آن زمان این مشخصات تنها نشانیهایی بود که میشد به ماموران داد.
خلاصه آنطور که محاسبات اینچنینی نشان میدهد، در نوروز پنجمین سال دههسوم ۱۳۰۰ خورشیدی گریهکنان در میان شادباش عیدانه اهالی روستا به دنیا آمده است؛ به گفته خودش با گریهای به دنیا آمده که طبق شنیدهها، حوصله همه را سر برده. میگوید: اگر مبنای محاسبه سن آدمها را طول عمر غروبها و زمستانهای پشتسرگذاشته بدانیم، بدون حتی اندکی تردید، عرض میکنم هزارسال؛ چون اعتقاد دارم سن کودک پنجساله و تنهایی که سرچهارراه آدامس میفروشد، از سن دیپلمهای که از روز اول مدرسه دست در دست پدر به مدرسه رفته و برگشته و تا گرفتن دیپلم یک روز کار نکرده، بیشتر است.
باهم مهربان باشیم
اخلاقی ۲۴سال است که مینویسد و علاقه زیادی به برقراری ارتباط از طریق دنیای نویسندگی دارد. درباره دنیای اطرافش با دیدی هنرمندانه و تفسیری متفاوت میگوید: خوب است که همه ما، بتوانیم با نوشتن و حرف زدن روی کاغذ با هم ارتباط برقرار کنیم و دارای دو گونه حرف زدن و ظاهر شدن نباشیم و چقدر خوبتر که از بهکاربردن عناوین بهخاطر خجالت، وظیفه، رودربایستی یا ترس نگذریم؛ خوب است همه یکدیگر را همانطور که هستیم، ببینیم و همانطور که هستیم، دوست داشته باشیم؛ خوب است که احترام به یکدیگر مثل هوا در کوچهها و خیابانهای شهر و محلههایمان جاری باشد و بخشش و گذشت و مهربانی سر سفره دل و روحمان ماندگار.
این نویسنده گلفروش ادامه میدهد: چقدر شایسته است که خنده را اول برای دیگران بخواهیم، چراکه اعتقاد دارم فرشتههای مهربانی و خنده وقتی از شهری قهر میکنند، زندگی برای مردم آن شهر دشوار و طاقتفرسا میشود.
گلفروش خوش صحبت محله سجاد ادامه میدهد: از بهکاربردن کلمه استاد میترسم و از استاد بودن، نویسنده بودن و شاعر بودن نیز. مسئولیت ظاهر شدن در قالب هر کدامشان، بهدوشکشیدن بار سنگینی است. به محض اینکه کسی میگوید «من شاعرم»، هراسان میشوم. با خودم میگویم «عجب آدم شجاعی! چه آدم بزرگی! دلش برای انسان و ایران میتپد؛ علت این تحسین، بزرگی فردوسی است.
با کلمه شاعر، فردوسی بزرگ را به خاطر میآورم و شاهنامهاش را که سند افتخارآفرینی و ازخودگذشتگی یک انسان برای ایران است. برای شناخت فردوسی باید ذرههای وجودش را از تکتک شعرهایش جمع کنیم و به هم پیوند بزنیم. او در ادامه با اشاره به نوشتههایش و شاید روند پیشرفت کند آن، میگوید: با وسواس در نوشتن بهخصوص در این گلفروشی که هر روز ماجرایی با این موجودات زنده دارم و همچنین مسئولیت خانواده و هزینههای زندگی، نوشتن و حاصلش را برای من به حرکتی لاکپشتی شبیه ساخته است.
اخلاقی ۵۶ساله درباره آثار و کتابهایش میگوید: نخستین اثر چاپ شدهام، کتاب «ساز و ترکههای رویا» و «میهمانی زیر نور آفتاب» است که با کمک دوستانم توانستم به چاپ برسانم. تاکنون چند داستان کوتاهم نیز به صورت پراکنده در مجلات منتشر شده است.
این نویسنده خوشذوق و خلّاق درباره کار نویسندگی، صحبتش را به چاشنی طنز میآمیزد و میگوید: نویسنده، موجودی است که به جای غذا یا بنزین یا گازوییل، تخیل مصرف میکند؛ اگر بیشتر جلو برویم، تمام وزن یک نویسنده در کلمه اوست و به نظرم اگر تخیل، رویا، کابوس، خیال و ترس وزن داشتند، هیچ کامیونی قادر به حمل یک نویسنده نبود.
او میگوید: من برای هر نفری که میبینم و هر شخصی که در شهرستان و کشورم زندگی میکند، برای همه انسانهای روی کره زمین، یک رویای خوب و شادمانه دارم و دلم میخواهد همه این رویاها به ثمر برسند. برای همه آنها نگرانم، نگرانی از نرسیدن آنها به رویاهایشان، میشود کابوسهای من. به همین سادگی، رویاها و کابوسهایم به چندین میلیارد میرسند. به این دلیل میگویم وزن سر یک نویسنده، حملشدنی نیست.
نوشتن یک کار خیالی است؛ با تخیل شروع میشود و با تخیل پایان میگیرد. اگر نویسنده خیالپرداز نباشد، بلافاصله نوشتن را کنار میگذارد؛ زیرا دردسر همه کارهای روی زمین از نوشتن کمتر است.
داستانهایی بینهایت
اخلاقی که نویسندهای با تخیلات ویژه است، درباره یافتن سوژه داستانهایش میگوید: پیدا کردن سوژه داستانی بسیار ساده است، اما پرداختن به آن دشوار. برای مثال، حتما داستان آن آدمی را که شنیده بود در خیابانهای تهران پول ریخته شنیدهاید و احتمالا شنیدهاید که بعد از خارج شدن از ترمینال و دیدن یک پانصدتومنی جلوی پایش، ایستاد و کش و قوسی به کمرش داد و با خودش گفت: «امروز خستهام. از فردا جمع میکنم.» این یک داستان است.
او ادامه میدهد: همچنین جوانی که در هفت آسمان یک ستاره نداشت و برای دوستانش از عموی سردارش میگوید و مثالهایی از این دست؛ که از همه این موارد میتوان به عنوان داستان یاد کرد. فراوانترین مورد در عالم هستی، داستان است.
وقتی اهدای عضو داستان میشود
اما میخواهم صادقانه اعتراف کنم بزرگترین، زیباترین، انسانیترین و باشکوهترین داستانی که شنیدهام و هنوز هم میشنوم، داستان پدران یا مادرانی است که اجازه میدهند عضوی از بدن فرزندان درگذشتهشان به دیگران پیوند داده شود. این داستان، بیانگر اوج شکوه انسانیت است. ننوشتن این داستان عرق شرم بر پیشانیام مینشاند. به هر حال همه ما یک یا چند داستانیم، برای اینکه دوستانتان را خوب بشناسید، بگذارید داستانهایشان را برایتان تعریف کنند.
وظیفه مهم یک نویسنده پیدا کردن داستان نیست؛ بلکه انتخاب آن است
کوچهها و خیابانها پر از داستان است
وظیفه مهم یک نویسنده پیدا کردن داستان نیست؛ بلکه انتخاب آن است و هنگام انتخاب، نباید مانند کشتارگاههای صنعتی که دل و روده مرغ پرکنده را درمیآورند و سر و دم و پایش را قطع میکنند، دل و جگر داستان را در بیاورند. شما به مرغی که از کشتارگاه خارج میشود، نمیتوانید بگویید بپر، تخم کن یا قدقد کن، چون دیگر مرغ نیست.
اما داستان باید بعد از خروج از کشتارگاه نویسنده، همچنان داستان باشد. داستان کوتاه مانند مغز یک میوه است. برخوردهایی که منجر به حادثه میشوند، قطعات طولانی توصیفی و همه کلمات و ادا و اطوارهای غیرضروری، دور ریخته میشود و آنچه باقی میماند، داستان ناب است.
او که با گلها و گیاهان انسی ویژه دارد، ارتباط موثر و مفید با همسایگان و هممحلهایهای خود را الگویی مهم میداند و خاطرنشان میکند: با همسایههایم ارتباط خوبی دارم و به نوعی این محله یکی از بهترین محلههای سطح شهر مشهد است که باید از ظرفیتهای آن به بهترین شکل استفاده کرد.
اخلاقی ادامه میدهد: سعی کردم در تمام اوقات ارتباطی موثر با همسایگان و هممحلهایهایم برقرار کنم و از دانشی که در این زمینه دارم، کسی محروم نشود. حتی برای پاسخ دادن به برخی سوالات همسایگانم مجبورم مطالعه بیشتری نیز داشته باشم. او به عنوان یک گل فروش، کارهایی را که در زمینه زیبایی محیط زیست در شهر مشهد انجام شده، فراتر از تصورات میداند و ادامه میدهد: در حال حاضر مدیریت شهری مشهد بهگونهای است که نگاه ویژهای به فضای سبز دارد و توانسته زیباییهای خاصی را به مناطق مختلف بدهد.
عطر گلهای حاکم در گل فروشی بدرقه راهم میشود و از این نویسنده متفاوت و گلهایش دور میشوم. باد میوزد و هنوز هم عطر گلها را به مشامم میرساند.
*این گزارش شنبه ۱۲ اسفند در شماره ۴۶ شهرآرامحله منطقه یک منتشر شده است.