کد خبر: ۱۱۸۰۶
۰۵ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰
همیشه آرزوم می‌کردم کاش از پسرم یک تکه استخوان می‌آمد

همیشه آرزوم می‌کردم کاش از پسرم یک تکه استخوان می‌آمد

خانواده‌ فاضلی قصه فراقی سی‌وسه‌ساله دارند. داغ شهید جواد فاضلی چهارده ساله که هنوز هیچ نشانی از او نیست و خانواده منتظر پلاکی، تکه‌استخوانی یا نامه‌ای برای پایان همه چشم‌انتظاری‌هایشان هستند.

روز تجلیل از اسرا و مفقودان بهانه‌ای شد تا برای شنیدن سرگذشت یکی از شهدای جاویدالاثر منطقه‌مان، میهمان خانواده سیدحسین فاضلی و معصومه‌سادات رضوی باشیم تا از فرزند شهیدشان بگویند؛ خانواده‌ای که قصه فراقی سی‌وسه‌ساله را بر زبان و داغی تمام‌ناشدنی در سینه دارند. جمعی که تا هنوز منتظرند پلاکی، تکه‌استخوان یا نامه‌ای، پایان همه چشم‌انتظاری‌هایشان باشد. گزارش پیش‌رو شرح قصه اعزام تا شهادت سیدجواد فاضلی، شهید مفقودالجسد محله محراب است.

شهیدچهارده ساله‌ای که تا هنوز هیچ نشانی ازاو به خانه برنگشته است. تنها ۳ روایت متفاوت درباره شهادتش وجود دارد که از زبان همرزمانش نقل شده، اما هیچ‌کدام به دیگری شبیه نیست تا بتوان به آن استناد کرد و گفت: «جواد شهید شده است.»

 

روایت اعزام تا جاویدالاثر شدن جواد فاضلی

گفت: شما حق دارید که از این خانه شهیدی نداشته باشید. دهم دی‌ماه سال ۶۰ که لباس خاکی جبهه قامتش را می‌پوشاند، ۱۴ سال بیشتر نداشته. می‌دانسته که اهل خانه با رفتنش مخالفند؛ برای همین می‌رود سراغ اکبر قناد؛ همسایه چند کوچه پایین‌تر تا برایش رضایت‌نامه‌ای بنویسد. همسایه که دست رد به سینه‌اش می‌زند، تصمیم می‌گیرد با دست‌کاری شناسنامه، سنش را به عدد مطلوب برساند، اما باز هم موفق نمی‌شود؛ برای همین یک‌شب که معصومه‌سادات و سیدحسین در خانه نشسته‌اند، پیش پایشان می‌نشیند و رضایت‌نامه‌ای را که قبلا نوشته، پیش رویشان باز می‌کند. پدر می‌گوید: «برو بچه، تو هنوز سن‌وسالت به این چیز‌ها قد نمی‌دهد. باید به فکر درس خواندنت باشی.»

جواد تنها یک جمله می‌گوید: «بله، شما حق دارید که از این خانه، شهیدی نداشته باشید.» پدر شهید تعریف می‌کند: «از شنیدن آن جمله جاخوردم. فهمیدم تصمیمش را گرفته. به مادرش گفتم این پسر دیگر مال ما نیست. دل بکن و بگذار برود. انگار که او را خوانده‌اند. مادرش که زیر کاغذ را امضا کرد، به رفتنش رضایت دادم.»

 

داغ ابدی خانواده شهید جواد فاضلی؛ از شهدای جاویدالاثر محله مهرآباد

 

پسرجان! قدری در خانه بمان تا ببینمت

بعد از آن، سه‌ماه تمام برای گذران دوره آموزشی راهی کاشمر می‌شود، اما جواد آن‌قدر کم‌سن‌وسال بوده که حتی فرمانده هم راضی به رفتنش نیست؛ «توی پادگان سربازی جلویش را گرفت. گفتم: بگذار برود. او راهش را انتخاب کرده. من هم به خدا سپردمش. بعد‌ها از همرزمانش شنیدم وقتی همه سرباز‌ها را برای اعزام به‌صف کرده‌اند، قدش از باقی کوتاه‌تر بوده؛ برای همین تکه‌سنگ کوچکی را زیر پوتینش می‌گذارد تا قدش با بقیه برابری کند.»

جواد فاضلی اول نوروز سال ۶۱ به خانه می‌آید و بعد از چند روز عازم مناطق جنگی می‌شود. شرقانیه، فکه و دشت‌عباسِ آن سال‌ها با قدم‌های او آشنایند؛ «بعد از ۷۵ روز که در منطقه بود، برگشت. خیلی با قبل رفتنش فرق کرده بود. آن روز، مادرش برایش پیراهن سفیدی دوخته بود که تن کرد و با هم به مسجد رفتیم. توی صف نماز متوجه شدم قدش با خودم برابری می‌کند. انگار جبهه از جوادم مرد ساخته بود. مرخصی‌اش یک نصفه ماه طول کشید. در همین ۱۵ روز هم در خانه نمی‌ماند. شب‌ها می‌رفت نگهبانی می‌داد. بالاخره یک‌شب صدای مادرش درآمد و گفت: پسرجان! قدری در خانه بمان تا ببینمت.»

 

جواد بین ۱۵ تا ۲۴ فروردین شهید شده

آن‌طور که خانواده تعریف می‌کنند، سیدجواد که میان رزمنده‌ها به شیخ‌جواد معروف بوده و همه او را با کلاه سبز سیدی‌اش می‌شناخته‌اند، صدای خوبی داشته و هرصبح برای رزمنده‌ها دعای ندبه و کمیل می‌خوانده. شب‌ها را هم با زمزمه زیارت عاشورا سرمی‌کرده‌اند؛ «شنیده‌ایم شب عملیات والفجر مقدماتی، زیارت عاشورا می‌خوانَد و همراه با دیگر رزمنده‌ها غسل شهادت می‌کند. همان روز‌ها نامه‌ای برایش نوشتیم که روز ۱۵ فروردین جوابش آمد. دوباره نامه‌ای نوشتیم که ۹ روز بعد برگشت خورد. مهر قرمزی روی نامه بود که نشان می‌داد به مقصد نرسیده است. همین دلیل است که گمان می‌کنیم جواد ما بین ۱۵ تا ۲۴ فروردین سال ۶۱ شهید شده، اما پیکرش هنوز به خانه نیامده است.»

 

آرزو می‌کنم که کاش از پسرم یک تکه‌استخوان می‌آمد تا آرام می‌گرفتم. هربار پیکر‌های شهدا را تشییع کردند، من هم رفتم

از الفت سینما تا الفت‌های بی‌نام‌ونشان شهر

«الفت» سینمای ایران ۲۶ سال پس از پایان جنگ، روی پرده رفت تا از مادران هنوز چشم‌انتظار این دیار بگوید؛ قصه‌ای که عناوین و جوایز بسیاری را برای عوامل سازنده‌اش به ارمغان آورد، اما دریغ از هزاران الفت این شهر که گمنام در کوچه و خیابان‌ها راه می‌روند، بی‌آنکه کسی حتی نامی از آنها بداند، چه رسد به اینکه ساعتی را پای بی‌قراری‌های مادرانه‌شان بنشیند و از چشم‌انتظاری هرروزشان بشنود وقتی در ادامه هر حرف بغض می‌کنند و سطرهایشان با ریختن اشک‌های پیوسته کامل می‌شود.

روز تجلیل از مفقودالاثر‌ها را باید روز این مادران داغ‌دیده بدانیم که به‌حق شهید زنده‌اند. شیرین‌ترین روایت این قصه را معصومه‌سادات رضوی با اشک‌ها و بغض‌های گاه‌وبی‌گاه مادرانه‌اش تعریف می‌کند. زنی که علاوه بر شهادت فرزند و جانبازی یکی دیگر از پسرانش، سنگینی داغ شهادت دو برادر را نیز بر شانه دارد.

هزار و ۴۰۰ سال پس از مصائب زینب (ع) نشسته‌ایم روبه‌روی زنی که سال‌های فراقش را در سه کلمه خلاصه می‌کند؛ «صبر، صبر و صبر». می‌گوید: «این همه آمدند. خیلی‌ها پلاکشان برگشت، اما از جواد من حتی لنگه‌کفشی به یادگار نیامد. هنوز منتظرم یک روز زنگ خانه را بزند. هنوز منتظرم برگردد و تا وقتی سنگ لحد را روی سینه‌ام نگذاشته‌اند، چشم‌به‌راه می‌مانم.»

 

به جای جواد یک شاخه‌گل را تشییع کردیم

یک سال بعد از مفقودالاثر شدن جواد، پسردایی‌ام برای اینکه به چشم‌انتظاری‌مان پایان بدهد، تصمیم گرفت به جای او یک شاخه‌گل را تشییع کند و در گلزار شهدای بهشت رضا (ع) به خاک بسپارد. تمام این سال‌ها من به زیارت یک شاخه‌گل رفتم و هربار روی قبرش نشستم و گفتم: «مادر، جوادجان تو کجایی؟ پس کی برمی‌گردی؟». حالا ۳۳ سال است که چشم‌انتظارم.

نمی‌دانید انتظار چقدر سخت است. همیشه آرزو می‌کنم که کاش از پسرم یک تکه‌استخوان می‌آمد تا آرام می‌گرفتم. همه این سال‌ها هربار که کاروان آزادگان برگشتند یا پیکر‌های شهدا را تشییع کردند، من هم رفتم؛ به این امید که پسرم در یکی از همین کاروان‌ها باشد.

از اسرا سراغ جواد را می‌گرفتم. نشانی‌اش را می‌دادم شاید کسی او را توی اردوگاهی دیده باشد، اما هیچ‌کس جوادم را نمی‌شناخت. یک‌بار رفتم خانه اسیری که تازه برگشته بود. گفتم تو سیدجواد فاضلی را ندیدی؟ هیچ‌کس ندیده بود. تنها شهیدرحمتی‌نامی بود که می‌گفتند آخرین‌بار جواد را با او دیده‌اند و او می‌داند جواد چه سرنوشتی داشته، اما هروقت مرا می‌دید، خودش را پنهان می‌کرد. هرچه اصرار می‌کردم حرفی بزند، چیزی نگفت. بعد‌ها هم شیمیایی شد و فوت کرد و من هیچ‌وقت نفهمیدم بالاخره جواد شهید شده یا نه!

 

داغ ابدی خانواده شهید جواد فاضلی؛ از شهدای جاویدالاثر محله مهرآباد

 

تمام این سال‌ها گوشم به رادیو بود

شاید باور نکنید، اما یک‌بار رفته بودم مکه و مدام فکر می‌کردم نکند حالا که من نیستم، جواد برگردد و کسی در را برایش باز نکند؛ برای همین زنگ می‌زدم و به بچه‌هایم می‌گفتم خانه را خالی نگذارید. مبادا جواد بیاید یا یکی خبری از او بیاورد و کسی در خانه نباشد! تمام این سال‌ها گوشم به رادیو بود تا شاید اسمی هم از جواد ببرند. خیلی که دل‌تنگ می‌شدم، به آقا می‌گفتم: «برویم کربلا.»

 

خیلی دوست داشت روحانی بشود

جواد بچه اولم بود. وقتی به‌دنیا آمد، ما در روستای چنار که بالای بند فریمان قرار دارد، زندگی می‌کردیم. تا کلاس پنجم را در روستای خودمان خواند، اما بعد فرستادیمش مشهد؛ چون روستای ما مدرسه راهنمایی نداشت. جواد خیلی دوست داشت روحانی بشود؛ برای همین اول راهنمایی را که خواند، رفت حوزه علمیه امام‌محمدباقر (ع) توی سی‌متری طلاب ثبت‌نام کرد. یک‌سال طلبه بود و بعد هم که بسیجی شد و رفت جبهه و تا هنوز هم برنگشته.

 

پدرم به زمین‌های مین‌گذاری‌شده می‌رفت و دنبال پیکر جواد می‌گشت

تا یادم نرفته بگویم پدرم هم رزمنده بود. ۸ سال جنگ را در جبهه جنگید. بعد از مفقودالاثر شدن جواد به همه مناطق جنگی سرزد، حتی به زمین‌های مین‌گذاری‌شده می‌رفت و دنبال پیکر جواد می‌گشت. چندباری جلویش را گرفته بودند تا وارد معابر خطرناک نشود، اما گفته بود شاید نوه‌ام آنجا منتظرم باشد. خدا رحمتش کند، ما یک خانواده بودیم که همه به‌نوعی جگرمان برای جواد سوخته و داغ دیده‌ایم.

 

توی جبهه گلوله نیست، نقل و نبات می‌ریزند

جوادآقا خیلی خوش‌اخلاق بود و از میان غذاها، آبگوشت را خیلی دوست داشت. وقتی رفت جبهه، نذر کردم سه‌شنبه‌ها برای سلامتی‌اش آش نذری بپزم. همان یک‌باری هم که آمد مرخصی، به او گفتم دارم برایت آش نذری می‌پزم. خندید و گفت: «مادر! توی جبهه که گلوله نیست. آنها نقل‌ونبات است که روی سرمان می‌ریزند. خیلی هم شیرین است. تو دعا کن تا من شهید بشوم. بعد تو می‌شوی مادر شهید. من دوست دارم که تو مادر شهید باشی.» شهادت برادرم ۳ روایت مختلف دارد

برادرم همراه ۴۹ رزمنده دیگر که همه اهل همین محلات بودند، از مسجد امام‌رضا (ع) راهی جبهه شدند. از این تعداد ۴۸ نفر برگشتند. جواد، مفقودالاثر و پسر حاج‌آقا طوسی همسایه‌مان هم شهید شد. سه‌نفر از آن افرادی که بازگشتند، سه‌روایت متفاوت را درباره شهادت جواد تعریف کرده‌اند که هیچ‌کدام شبیه دیگری نیست؛ برای همین ما نتوانستیم به آن گفته‌ها اعتماد کنیم و بگوییم جواد دیگر نمی‌آید؛ مثلا یکی از همین افراد که گویا راننده آمبولانس بوده، تعریف می‌کرد: «داشتم پیکر شهدا را به معراج می‌بردم که یکی صدایم کرد و گفت سیدی زخمی شده و مدام تو را صدا می‌زند.

سراغش را گرفتم و دیدم جواد است، اما وقتی من رسیدم، شهید شده بود؛ برای همین پیکرش را به معراج بردم تا منتقل شود ولی همان موقع عراق پاتک زد و من ناچار شدم بروم. بعد هم ما عملیات کردیم و تا چند روز منطقه زیر آتش بود. معراج هم با خاک یکسان شده بود.» یکی دیگر از همرزمانش تعریف می‌کرد جواد در منطقه دشت‌عباس شهید شده. می‌گفت دیده که تیری به سینه او می‌خورد. سه‌بار یامهدی (عج) می‌گوید و بعد شهید می‌شود. شهادت برادرم ۳ روایت مختلف دارد

برادرم همراه ۴۹ رزمنده دیگر که همه اهل همین محلات بودند، از مسجد امام‌رضا (ع) راهی جبهه شدند. از این تعداد ۴۸ نفر برگشتند. جواد، مفقودالاثر و پسر حاج‌آقا طوسی همسایه‌مان هم شهید شد. سه‌نفر از آن افرادی که بازگشتند، سه‌روایت متفاوت را درباره شهادت جواد تعریف کرده‌اند که هیچ‌کدام شبیه دیگری نیست؛ برای همین ما نتوانستیم به آن گفته‌ها اعتماد کنیم و بگوییم جواد دیگر نمی‌آید؛ مثلا یکی از همین افراد که گویا راننده آمبولانس بوده، تعریف می‌کرد: «داشتم پیکر شهدا را به معراج می‌بردم که یکی صدایم کرد و گفت سیدی زخمی شده و مدام تو را صدا می‌زند. سراغش را گرفتم و دیدم جواد است، اما وقتی من رسیدم، شهید شده بود؛ برای همین پیکرش را به معراج بردم تا منتقل شود ولی همان موقع عراق پاتک زد و من ناچار شدم بروم. بعد هم ما عملیات کردیم و تا چند روز منطقه زیر آتش بود. معراج هم با خاک یکسان شده بود.» یکی دیگر از همرزمانش تعریف می‌کرد جواد در منطقه دشت‌عباس شهید شده. می‌گفت دیده که تیری به سینه او می‌خورد. سه‌بار یامهدی (عج) می‌گوید و بعد شهید می‌شود.

 

از ۱۰ قسمت، یک قسمت حلال

بعد از اینکه به مشهد مهاجرت کردیم، یک بقالی باز کردم. یک روز مجبور شدم همراه مادرش به منزل یکی از اقوام برویم؛ برای همین بقالی را سپردم به آقاجواد و گفتم: «مقداری جوشانده خریده‌ام، به قیمت هرکیلو ۱۲ قران. شما آنها را یک تومان بفروش.» جوادآقا وقتی قیمت را شنید، گفت: «نه، من هیچ‌وقت این کار را نمی‌کنم. پیامبر گفته در هر ۱۰ قسمت یک قسمت سود حلال است. من هم اگر مشتری بیاید و جوشانده بخواهد، همین را می‌گویم. حاضر نیستم به‌خاطر مال دنیا دین کسی به گردنم باشد. شما هم اگر نمی‌خواهی، خودت سر مغازه بمان. این را که گفت، پِیَش را نگرفتم. گفتم: باباجان! شما هرطور که صلاح می‌دانی، معامله کن.»

 

داغ ابدی خانواده شهید جواد فاضلی؛ از شهدای جاویدالاثر محله مهرآباد

 

دکتر گفت دعا کنید زنده بماند

پنج‌ماهه بود که مریض شد. توی روستا بودیم و وسیله نقلیه نبود تا ببریمش دکتر. یک‌شب تا صبح توی بغلم گریه کرد. پابه‌پایش بیدار بودم و مدام راه می‌رفتم تا آرام بگیرد. مادرشوهرم می‌گفت زنده نمی‌ماند. من، اما دلم طاقت نیاورد. گفتم می‌برمش فریمان پیش دکتر. گرگ‌ومیش هوا جواد را بغل گرفتم و پای پیاده راه‌افتادم. بین روستای ما تا شهر راه زیادی بود، اما مادر که نمی‌تواند پرپر زدن جگرگوشه‌اش را تماشا کند. یادم هست به نیمه راه رسیدم که شوهرم با چهارپا به من رسید. بچه را بردم پیش دکتر. گفت: خیلی دیر آوردی‌اش. من برایش دارو تجویز می‌کنم، اما اگر زنده بماند، شانس شماست. خیلی دعا کردم تا زنده بماند. ظهر بود که دوادرمانش کردیم و آرام خوابید.

 

* این گزارش در شماره ۱۷۱ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۴ آبان ماه سال ۱۳۹۴ منتشر شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام