محسن بناخسروی آزاده دفاع مقدس میگوید: هر روز به امید آزادی از خواب بیدار میشدیم تا اینکه بالاخره ۱۵ شهریور ۱۳۶۹ درست در روز تولدم به خاکمان برگشتم تا من از آن سال مفهوم تولد و آفرینش را بهتر حس کنم.
اصغر آخوند قرقی میگوید: من هفتخواهر داشتم و پنج برادر. در زمان جنگ از بین ما چهار برادر راهی جبهه شدیم که یکیمان، یعنی اکبر جانباز شیمیایی شد و دوتایمان هم به شهادت رسیدند.
شهید علیاکبر شافعی یک روز تمام دوستان نزدیکش را به مسجد دعوت میکند و همگی سوگند میخورند که تا لحظه سرنگونی حکومت پهلوی یا هر ظالم دیگری در کنار هم باشند. با این سوگند آنها فعالیتهای انقلابی خود را آغاز کردند.
مسجد صاحبالزمان (عج) در شهرک حجتآباد، هنوز رنگوبوی روزهای انقلاب را در سینه دارد؛ زیرا سالها مقر اصلی و کانون تمرکز اهالی برای فعالیتهای انقلابیشان بود.
همه همرزمان شهید علیمردانی بر این نکته تاکید ویژهای داشتند که به هنگام فرارسیدن شب، آرام نمیگرفت و با اسلحه کالیبر ۵۰ به تنهایی مشغول گشت زنی و نگهبانی میشد.
حجتالاسلاموالمسلمین محمدعلی ملکی از زندانیهای زمان شاه بوده است. او میگوید: آیتالله خامنهای همیشه به ما امید میدادند که بالاخره رژیم باطل طاغوت رفتنی است.
حسن بهرامفر جانباز محله سرافرازان میگوید: روزی که رفتم جبهه فکر میکردم یا اسیر میشوم یا شهید؛ هیچوقت فکر نمیکردم که گزینه سومی به نام «جانباز قطع نخاعی ۷۰ درصدی» هم وجود دارد.
سال ۱۳۸۲ که رهبری در بازدیدی غیرمنتظره به دیدار خانواده برادران شهید دشت حائری رفتند به همه فرزندان و نوهها یک سکه هدیه دادند و به مادر شهیدان دو سکه. شهید محمدمهدی دشت حائری پیشنماز بود و محمدحسین مخترع و تخریبچی.
محمد وفایی و حاجآقا اربابی دو روحانی محله چهنو هستند که در گذشته هم حجرهای بودند، با هم فعالیت انقلابی کردند، با هم فرار کردند و با هم دستگیر و زندانی شدند.